وقتی زمین نازِ تو را در آسمانها میکشید...
همهی این حرفها را زدم که بگویم خانمها آقایان لطفا اندازهی قدِ خودتان آرزو کنید!
خسته شدهام،از بلاتکلیفی، از پرپوزالهایی که به انتها نمیرسند. از استادهایی که ششماه اینور و ششماه آنور جوابگو نیستد. از دانشجوهای که مارک ریملشان به مراتب اهمیتش از حاضر شدن به موقع سر کلاس بیشتر است. از مصاحبههای فرمالیتهی دکترا. بیشتر از همه از خودم. از اینکه از فردایم خبر ندارم. نمیدانم کی قرار است این پروسهی احمقانه به پایان برسد. اصلا از همین لقبِ استاد که یدک میکشم...
اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای
این را
منی میگویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
رضا ولی زاده
درست نمیدانم کجای فیلم و کدام شخصیت ولی یک جایی هست توی فیلم «مادر» که میگوید: "شب را باید بیچراغ روشن کرد.". شده است حکایت ما. خورشیدِ روزهای کشدار و پر از حسرت یکی پس از دیگری سر بر میآورد و باز میرود و چهرهی آدمهای دور و برم را فرسوده و پُر چین و چروکتر میکند و من غافل از تمام اینها؛ هنوز در حسرتِ گلهای ختمی باغچهی خانهی مادربزرگ هستم و یا به همکلاسی دوران راهنماییام که یک روز به جایش دستهگلِ گلایل سفیدی را یافتم و دفتر هندسهاش که برای همیشه پیش من ماند فکر میکنم. اصلا اینکه بهار فصل قشنگیست یک دروغ بزرگ است. دروغِ مزخرفی که آدمها برای دلداری خودشان ساختهاند. واقعیتش اما خیلی از همین آدمها بهار که میشود توی کوچه و خیابان راه میافتند و به یاد تمام نوستالژیهای گذشتهشان «آه»های بلندِ کشدار میکشند.
سوال فلسفی- حسرتیِ «اگر او بود چه میشد؟» به اعتقاد من تنها سوال مشترک بین تمام آدمهاست؛ آدمها هرجا و هر سن و هر زبانی که باشند بالاخره یک جایی سنجاق قفلی دلشان جا مانده است. این «او» میخواهد پسر مفقودالاثر مادری پیر در روستایی دوردست باشد یا معشوقِ یک عاشق دلسوخته و تنها در مرکزیترین نقطه یک شهر بزرگ. شاید هم این «اگر او بود چه میشد؟» برای بسیاری از آدمهای پیادهروهای این شهر، ترکشهای باقیمانده از خرداد 88...
من میخواهم اما جزء دستهی سوم باشم. دستهای که با رسیدن بهار سکوت میکنند و حتی نوستالژیهایشان را نیز با سکوت به حسرت مینشینند.«او»هایشان را هم به سکوت دعوت میکنند و فریادها را نگاه میدارند برای یک روزِ مبادا...
دوست دارم از یک عشق قدیمی بنویسم. شاید هم از یک نفرت. نه نه! میخواهم ماجرای آن دختر دانشجوی رشته حقوق را که دلش میخواست عاشق یک خونآشام بشود برایتان بنویسم. شاید هم چیزی ننویسم، چرا؟ خوب چون دلم نمیخواهد مانند کاری که هر روز ـ شخصا ـ انجام میدهم، یک نفر نوشتههایم را قاطی انبوهی از نوشتههای مزخرف این روزهای گودر با یک حرکت اسکرول یا «مارک رید از آل» (بر وزن همان سیفون کلاسیک خودمان) خوانده و نخوانده نابود کند. خوب طبیعیست هرکس قربان صدقه دست و پای بلوری نوشتههای خودش بشود. آنهم یک آدمِ حساس مثل من که متخصص به فنا دادن داستان و مینیمال و .... است. مخصوصا این روزهای مگسی که در فجیعترین حالت ممکن کارم را ول کرده باشم و کمی تا قسمتی علاف بچرخم. اصلا اشکال کار این است که امروز موقع درس دادن بدجور هوسی شده بودم بروم روی صندلیها رو به تخته بنشینم و یک نفر برایم از «پیر لوئیجی اندرو» بگوید. شاید هم تمام اینها برای بهظاهر طبیعی جلوه دادن دوری «او»ست که توی همین چند روز به اندازهی تمام روزهای با هم بودن دلتنگش شدهام و به روی خودم که نمیآورم هیچ، سوت بلبلیِ ممتد هم میزنم. به هر حال دلیلش هر چیزی هست حالا من دامنهی چسنالههای این روزها را به وبلاگ هم کشاندهام و شما بیخبر از همهجا تمام این سطور را خواندهاید.
و نداهای فردای وطنم
استوار به خاطراتِ پدرانشان؛
روزی،
یقهی باد را خواهند درید...
تمامِ مردمِ این دنیا آن تهتههای دلشان یک چندتایی خاطرهی تلخِ فراموش نشدنی دارند که گهگداری از به یادآوریشان لذت میبرند. این " تلخهای دوست داشتی" همان رازهای مگوی دل هر آدمی هستند که جز خودش حاضر نیست هیچکس را برای دانستنش با خود شریک کند.
چه کسی فکر میکرد باتوم و گلوله و اشکآور هم روزی بخواهند قسمتی از خاطرات مگوی ما آدمهای این شهر باشند؟ هنوز هم به این فکر میکنی که من و تو خود خاطراتمان را رقم میزنیم؟ پس گوجهسبز خوردن میان نوپوها و باتوم و خون را به نظرت باید توی کدام فولدر ذهنم ذخیره کنم؟ عاشقانه؟ عارفانه؟ یا احمقانه...؟
نوشتنم نمیآید. مینیمالهایم مثل بستنیقیفیهای آب شدهی روی سنگ فرشهای ولیعصر؛ از هم ماسیدهاند....شهر دیگر بوی هیچ عشقی را نمیدهد. بوی خون،نفرت، سکوت...
و من هر روز اخبار را میخوانم و سالها پیرتر میشوم... دوباره سکوت.
پ.ن: تولدم مبارک...
مرتبط:گمانم یکماه بیشتر باشد که من قصد بهروزکردن این وبلاگ را دارم و ساعتها و روزها به سرعت سپری شدهاند و من غرق در روزمرگیها به هیچجا نرسیدهام. مکافات بیدار شدن شش صبح و پلکهایی که نیمه شب نشده روی هم میافتند، برایم فرصتی نگذاشته است.تمام آنچه مانده هم سهم دوست داشتن و عاشقی بوده ـ و هست و خواهد بود ـ و خوب... حالا چه کنم با این وبلاگ؟
هر روز از صبح تا شب مشغول نوشتنم: گزارش، مقاله، مصاحبه، تصحیح، پرداخت موضوع، سوژهیابی و... باید روزی دو سه تا روزنامه را به همراه مجله و نشریه ببلعم و با آدمهایی که ادعایشان آن بالاهاست و خودشان این پائین؛ سروکله بزنم. البته بر خلاف میلباطنیام تمام اینها فرصت خوبیست برای قوی شدن قلم و روان شدن دستم ( و البته چرب شدن زبانم!!)...
این پست را فعلا نوشتم تا بدانید هنوز زندهام. دل خودم هم اینجا نوشتن را میخواهد؛ پس لطفا شما هم اگر هنوز خواننده این صفحات هستید هُلم بدهید؛ به کمی روغنکاری دوباره نیاز دارم.
کوتاه و مختصر بگویم:باید از بعضی چیزهای کوچک دوست داشتنی برای رسیدن به قشنگترین و دوست داشتنی ترین ها گذر کرد . یک سری رفتارها برای من شاید عادی باشد و بدون هیچ پیش زمینه ای کارهایی انجام بدهم که در نقطه ی مقابل برای دیگری قابل درک نباشد. این روزها هم این وبلاگ جزئی از این سوء تفاهم بزرگ است.می دانید بحث سوءتفاهم نیست بحث این است چیزی که من عادی و ساده می بینم برای دیگری زشت و سیاه است. یکسان سازی این تفاهم بزرگ تنها زمانی ممکن است که بتوانیم در کنار هم و از یک نگاه بنگریم. پس تا آن روز که خیلی هم دور نخواهد بود.
در حالی که هرکدام از کانالهای خبری با توجه به سیاستهای دولتهای گرداننده آنان در حال پخش و تحلیل مسائل مربوط به خاورمیانه مخصوصا حملات اخیر اسرائیل به غزه هستند؛دو دوست یکی در غزه (با نام مستعارPeace man ) و دیگری در اسرائیل( با نام مستعارHope man) با همکاری یکدیگر مشغول نگارش و ثبت دیدهها و شنیدههایشان از دو طرف درگیری هستند.
اگر میخواهید بفهمید واقعا در غزه چه میگذرد٬ وبلاگشان را دنبال کنید. اینجا
پست وبلاگِ سورئالیست با عنوانِ 6 سال گذشت... نوشته شده در تاریخِ جمعه 1387/07/26 را بخوانید.
صفحهی گزارش در روزنامه ایران مورخ پنجشنبه ۳۰ آبان را هم بخوانید.
1
در این چند هفته که از مهر میگذرد من مارکوپولو وار از این
شهر به آن شهر میچرخم و میگردم و درست نمیفهمم شنبهها کی به پنچشنبهها وصل
میشود.فول بیزی حتی وقتِ فکر کردن و نوشتن را هم پیدا نمیکنم.
2
بیشترین دلخوشیام کلاس ترجمه متون ادبی است که با دانشجوهای
سال آخر مترجمی زبان برداشتهام.فرصت جدیدیست برای من تا بیشتر و بهتر ترجمه را
بفهمم.ترجمههایی که دانشجویانم در کلاس ارائه میدهند بعضی اوقات آنقدر خلاقانه
است که خودم هم متعجب میشوم اینچنین معادلهایی را اینها از کجا میآورند. توی همین
چند جلسه دیدگاهشان آنچنان عوض شده است که خواستهاند کتاب را خودشان برای امتحان
بخوانند و سر کلاس ترجمهی شعرِ آزاد کار کنیم.کلاس درآمدی بر ادبیات را هم دوست
دارم.تزریق ادبیات به مغز آدمهایی که تا بهحال از دریچه آکادمیک و جدی به ادبیات
نگاه نکردهاند آنقدر برایم هیجانانگیز است و با قدرت شروع کردهام که بعد از
گذشت سه جلسه تعداد دانشجویانم از 20 نفر به 50 نفر رسیده است.
3
مدتی پیش شخصی به من ایمیل زده بود که چطوری می تواند برای
تز دکترای رشته ادبیات انگلیسی پرپوزال ردیف کند؟ جواب دادم که پرپوزال دکترا ردیف
کردنی نیست و من نمی تونم به کسی که نمیشناسم توی این موضوع کمکی کنم و اگر خودش و موقعیت و هدفش را مشخص کند شاید بتوانم چند تا
منبع به او معرفی کنم. ایشان جواب دادند: دیدگاه من نسبت به شما و وبلاگتان عوض
شده و شما عجب آدمی هستید که سوال آدم را جواب نمیدهید!
مسئله از دو حالت خارج نیست: یا این دوست ما از آن دسته
دانشجویان مشغول به تحصیل در مالزی و هند بوده که حالا آخرِ ماجرای فارغالتحصیلی
مثل آهو در گُل گیر کرده که برای ادامه تحصیل چهکار کند و یا هم از آن دسته
دوستان پرتوقعی که دنبال خرِ مُرده میچرخند برای فرستادن پرپوزال به این دانشگاه
و آن دانشگاه و گرفتن بورسیه و گرنه آدمی که اهل زحمت کشیدن باشد میداند اصولن پرپوزال
– آن هم در مقطع دکترا- ردیف کردنی نیست!
4
مهرماه 6 سال پیش برای اولینبار صاحبِ یک وبلاگ شخصی
شدم.آدمهای زیادی را توی این شش سال از طریق این دریچه مجازی شناختهام. آدمهای
زیادی را دوست داشتهام.به آنها عشق ورزیدهام و از بعضیهاشان متنفر شدهام.خیلیهاشان
شاید امروز دیگر وبلاگ نداشته باشند اما دوستهای خوب من باشند.
وبلاگستان اینروزها اما همانقدر که از لحاظ تکنولوژی نسبت
به 6 سال پیش پیشرفت کرده است، از لحاظ اخلاقی و آدمهای درونش پسرفتِ عجیبی
داشته است.گروههای کوچک دوستی وبلاگی که وظیفه چترومهای گذشته را به خوبی اجرا
میکنند و....باور کنید اگر انگلها و ویروسها و میکروبها نبودند دیگر کسی قدر
سلامتیاش را نمیدانست.
وقتی میخندد گونههایش به سمت بالا جمع میشود و چنان وسوسهی بوسه به جان آدم میریزد که سالک هم باشی دامن از دست خواهی داد.کاش سرِ تمام کوچهپس کوچههای این شهر چراغقرمزهای سه زمانه بکارند تا اگر زمانی یک نفر درست پشت چراغ قرمز دلش غنج رفت برای بوسیدن گونههایی که موقع خندیدن برجسته میشوند؛ وقت کافی داشته باشد.
من
یک نویسندهام.همیشه
میخندم. از سیگار و دود متنفرم.ساسیمانکن گوش میدهم.از گوشهنشینی بیزارم. دوستهای
زیادی دارم.من حتی شبها زود میخوابم.عینک هم نمیزنم.راست حتی کتابخانهی
شخصی هم ندارم.من آدم منظمی هستم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهایی عصبی و تنها هستند.پیچیده و مرموزند.عشقهای دستنیافتنی
در سر دارند.آنها آدمهایی سرگردانند.داستانهایم بوی غم میدهند.
من
یک نویسندهام.تنها. عبوس. کمحرف. شبها با تاریک شدن هوا بیدار میشوم و صبحها با
طلوع خورشید میخوابم.پشت گوشم همیشه یک سیگار زاپاس میگذارم. اغلب اوقات در
اتاقم پشت کپهای از کتاب و برگه مشغول نوشتنم.کمتر از خانه بیرون میرم.موهایم را
بهندرت شانه میزنم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهای شاد و شنگولیاند که به سختی روی زمین بند میشوند. توی جمعهای
دوستانه جفنگ میگویند و هر روز عاشق و فردایش فارغ میشوند.داستانهای من طعم
خوشِ زندگی میدهند.

سه ماه تمام روی جزئیات سریال لاست (گمشدگان- گمشده) مطالعه کردهام.نظریات کانت و هگل و هایدگر را جزء به جزء با فصلها و قسمتها تطبیق دادهام.کلی آدم را اینور و آنورِ دنیا فرستادهام بروند کتابخانههای دانشگاهایشان را برایم جستجو کنند و این آخریها توانستم با یکی از شخصیتهای اصلی سریال لاست مستقیما ارتباط برقرار کنم.
( که البته به دلایل امنیتی لو رفتن سریال فقط توانست شماره مستقیم بخش فیلمنامهنویسی مربوط به این سریال را در شبکه ABC به من بدهد اما از اینکه لاست در ایران طرفداران زیادی دارد و در شبکههای زیرزمینی با زیرنویسِ فارسی رد وبدل میشود به قول خودش بیشتر از مرگِ بنجامین لاینس تعجب کرد)
.... و هفتهی پیش با جواب منفی و قاطع آخرین استاد برای قبول پایاننامهام همهچیز تمام شد.اگر احیانا کنجکاو هستید موضوع پایاننامه را بدانید باید بگویم با توجه به گستردگی موضوع گزینههای بسیاری وجود داشت که بارزترینشان از دیدگاهِ من "قدرت از دیدگاه فوکو در فصل سوم" و "هستی و زمان از دیدگاه هایدگر در فصل چهارم" بودند که با توجه به تمام نشدن سریال به تامل بیشتری نیاز داشتند.
به هر حال اطلاعات بسیار زیاد و جالبی درباره این سریال و فلسفههای پیرامونش جمعآوری کردهام.برای به هدر نرفتن تمام این زحمتها به زودی بخشی جداگانهای را به مسائل مربوط به سریال لاست اختصاص خواهم داد.
از تمام شما که این سریال را نگاه کردهاید تقاضا دارم هرگونه مقاله٬لینک و حتی نظرات و تئوریهای خودتان را به صورت مستند برایم ایمیل کنید.
( البته این موارد شاملِ زندگی بازیگران و حدسیات فصلهای بعدی و خلاصه اسپویلرها و دیگر جانگولرجات نیست چرا که اینها را میتوانید در سایتهای مختلف پیدا کنید).
از دیگر دوستان هم تقاضا میکنم با دادن لینک و به اشتراکگذاری این مطلب در جمعآوری مطالب بیشتر به من کمک کنند.
هرکس تنها تصمیم به مرگ میگیرد. بعد برای توفیق در آن باید انجامش را به عهده دیگری بگذارد؛به عهدهی یک شیء٬ به عهده یک شیشه قرص٬ به عهده یک طناب که اگر هم خواست٬پشیمان نشود که اگر هم نتوانست٬ او بتواند.
جراحی روح – محسن مخملباف
دنیا هرگز کوچک نمیشود
ما کوچک شدهایم
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ گمکردهای نداریم.
عباس صفاری-کبریت خیس
وقتهایی هست که مردد میمانی در حال و احوالِ خودت که چه؟ که کجا؟ که چطوری؟ و زندگی بدونِ ذرهای توجه به تو و خواستههایت به پیش میرود.کوچکها بزرگ میشود.بزرگها کوچک میشود. پسرها پدر میشود.پدرها به دخترانشان عشق میورزند و دخترها بزرگ میشوند.مادر میشوند. پسر میزایند.پسرها بزرگ میشوند. پدر میشوند و....
بیماریم سیساله شد
اما من هنوز پدر نشدهام تا به دخترم بگویم
خستهام عسلِ بابا
نسخهام را با سیگار بپیچ.
فریاد شیری- امضای تازه میخواهد این نام.
چرا چند شب پیش به خوابم آمدی؟ آنجا کجا بود؟ اروپای شرقی؟ هند؟ شاید هم چراغهای چشمکزنِ یکی از جندهخانههای آمستردام بود که خودنمایی میکرد. هرچه هست حالا دیگر مطمئنم که تو زندهای.اما نمیخواهی هیچکس بداند کجا و چگونه؟ پس مرا هم تنها بگذار.
دیگر دخترکِ خاطرههایم مرده است . خاطرهاش دفن شده است.خاطرهاش رفته همانجا که خاطرهی تو هست.آن دختر تنها استعارهای از وجود تو بود.تو که نباشی٬ پس استعارهای هم در کار نخواهد بود.
و من
در انتظاری گرم
تمام عطرهای عالم را به ریههایم هدیه میکنم
تا در بوسهای آرام
طعمشان به ریههای دیگر متصل شود.
دیگر شدهام پسرِ کوچولوی یک پریِ دریایی. پریِ مهربانی که هر شب پسر کوچولویش را با خودش میبرد تهِ دریا و برایش شازده کوچولو میخواند و صدایش چه عجیب در اعماقِ دریای دلِ پسر کوچولو میپیچد :
ما نسبت به کسانی که اهلیشان میکنیم مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم.....
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
کیکاوس یاکیده
دروغ چرا؟ من دوباره عاشق شدهام. عاشقِ همان پری دریاییِ پسر کوچولو.میخواهم این بار بهجای باد سوار بر امواج زندگی با پری دریایی به سفر بروم. به سفرهای دور. سفر به جزیرهی ناشناختهای به اسمِ زندگی.
و روی کیکِ تولد
یک آی با کلاه٬
که عنقریب به فوتِ بیرمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر.
عباس صفاری-کبریت خیس
امشب بیست و چند سالگیام توی سرازیری افتاد.
مرتبط:
همهچیز از شب بعدش آغاز شد.لیلی گفته بود اتفاقاتی قرار است بیافتد باور نکردم من اما...
....
درست یکی ماه پیش بود که یک اتفاق زندگیام را زیر و رو کرد و در عرض چند دقیقه ـ شاید هم ثانیه ـ تمامِ حساب و کتابهایم برای آینده زیر تلوارها خاطره مدفون شد.حالا دیگر مطمئنم ادامهی تحصیل در خارج از مرزها لااقل برای 5 سال آینده حتی رویا هم نخواهد بود. ( درست برعکس حوا که فکر میکند همهچیز به خودِ آدم بستگی دارد و خودش هم لابد خوب میداند اگر اینگونه بود من چند تا وقتِ دیگر توی بهترین دانشگاه کالیفرنیا دکترای ادبیاتِ تطبیقی میخواندم و او هم بهجای خانهی پدری باید در یک خانهی ییلاقی نزدیکِ لندن.....)
توصیهنامههای وسوسه کننده و اغواگر را با تمام مدارک دیگرِ مربوط به تحصیلاتِ تکمیلی و ادارهی مهاجرت میگذارم یک جایی زیر همهی برگهها و جزوهها تا جلوی چشم نباشند.
......
تا چند هفته دیگر باید بروم تمامِ خاطراتِ دوران نوجوانی و بچگیام را توی کارتنهای بزرگ بستهبندی کنم.خانهی پدری را به زودی خراب خواهند کرد.قرار است بهجایش یکی ازهمین آپارتمانهای چندطبقهی لوکس با آیفون تصویری بسازند(روی این قسمتش آقای معمار یا همان آقای بسازو بنداز تاکید فراوانی میکند. او معتقد است هرچقدر بنای ساختمان محکم باشد باز هم تزئیناتی مثل آیفون تصویری و سونا و جگوزی و ... هستند که به زیبایی و فروش کمک میکنند).
.....
رفته بودیم دهبار.از درونِ رودخانه که میخواستم رد شوم. آن طرفِ رودخانه مثل همیشه دستش را به کمرش زده بود و مسخرهام میکرد.زیر درختهای گیلاس که رسیدیم٬بوسیدمش.
مطمئن نیستم اما انگارهیچکس ندید...
قبلترها از جاده متنفر بودم.زیاد. اما حالا باید از چند ماه دیگر ساک به دست هفتهای بیش از سی ساعت را با اتوبوس و قطار و هواپیما از اینور به آنور بروم. من آدمی نیستم که تن به انجام چیزی که دوست ندارم بدهم٬پس دلیل تحملِ این سختیها باید آنقدر بزرگ باشد که به خودم القا کنم زیباتر از جاده چیزی نیست...
.....
مردادِ داغ که فرا برسد ماراتنی سخت پیش رویم گشوده خواهد شد. ماراتنی که برای برنده شدن در آن باید از خیلی چیزهایم بگذرم. راستش میترسم.
یک منِ تازه پیدا کردهام.
چند روزیست که میخواهم بنویسم اما وقت نشده و حالا هم هولهولکی آمدم یک چیزهایی بگویم بروم. ماجرا از پارسال شروع شد که رضا ناظم گفت کتابش را جمعوجور کرده و برای چاپ به انتشارات سپرده است .از آنجایی که دل خوشی از چاپ کتاب و انتشاراتیها و این چیزها ندارم پیگیر نشدم تا اینکه هفته پیش گفت کتابش برای نمایشگاه بیرون میآید.همان وقت فکر کردم این بهترین فرصت است تا به این بهانه دربارهی مینیمال و خط سیرش در ادبیات فارسی و ...چیزهایی بنویسم. اما چه سود که تنبلی و درگیری مانع شد. حالا آمدهام حداقل برای ثبت در تاریخ بنویسم که اولین مجموعه مینیمال فارسی را الحق و والانصاف باید متعلق به جواد سعیدیپور ( رضا ناظم سابق) بدانیم. راستش زمانی گمان میکرد اولین مجموعه مینیمال متعلق به خودم خواهد بود.راستترش را هم بخواهید هرکسی جز جواد مجموعهای به نام مینیمال چاپ میکرد ـ در صورتی که محتویاتش واقعا مینیمال بود ـ آنوقت خودم را به خاطرِ این اخلاق گندِ مخلوط با خودخواهیام که باعث میشود تمام نوشتههایم را مثل کاه و یونجه انبار کنم سرزنش میکردم. اما حالا خوشحالم چون جواد همان راهی را رفت که من اگر بودم میرفتم.چند روز پیش که با هم بودیم به خودش هم این را گفتم.
شما هم برای اینکه طعمِ مینیمال واقعی را بچشید؛ سری به غرفه انتشارات کاروان زده در نمایشگاه کتاب زده و این کتاب را نوش جان کنید.
با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود...
هوشنگ ابتهاج
چراغها خاموش است و تنها نور فلاشرها و رقصِ نورهای سبز و قرمز هستند که همهجا را در مینوردند.زدبازیبا آخرین ولوم میخواند و همه توی هم میلولند.بیتفاوت میرقصم .توی تاریکی حتی دقت نمیکنم که دارم با چه کسی می رقصم.فقط بوی الکل نفسش را حس میکنم.پارتنرم کم نمیگذارد چسبیده به من و پا به پا بالا و پایین میرود و به بدنش پیچ تاب میدهد.دقت که میکنم کنارم خانم سین با آقای دوست پسر دارند میرقصند.خانم سین توی انعکاس نورها میخندد. میآید خودش را بین من و دختری که با من میرقصد جا میدهد و شروع به رقصیدن با من میکند.لبانش را روی گوشم میچسباند و (در حالی که به آقای دوستپسر که روی مبل ولو شده و ما را تماشا میکند،اشاره دارد)میگوید:"هزار بارگفتم موقع رقصیدن و مستی و تاریکی سیگار نکش ببین دستم رو چه کار کرد صادق..." اصلا توجه نمیکنم.خانم سین میچسبد به من و شروع میکند به چیکتوچیک رقصیدن.خودم را عقب میکشم.نامردی نمیکند دوباره خودش را جلو میکشد. توی گوشش میگویم:"برو عقبتر درست نیست".میخندد:" از تو محرمتر کی؟" (دفعه قبل هم که مست کرده بود حرفهای بوداری میزد).خانم سین دست میکشد روی صورتم: "تو حالت خوبه ؟چته پسر؟ "جوابی ندارم بدهم. آقای دوستپسر میآید. خانم سین رو هل میدهم توی بغلش.آهنگ بعدی شروع میشود..دوستِ خانم سین سروکلهاش پیدا میشود.سین در گوشم میگوید آماده با تو برقصد.برو. میگویم نه. خانم سین میگوید: تو خیلی خووبی..... از کوره در میروم. بلند میشوم میروم طبقه بالا و مینشینم پای تلویزیون. فوتبال جام باشگاههاست. وانمود میکنم که تمام حواسم به مسابقه است.
خانم سین آقای دوستپسر را فرستاده بالا. میگویم برو پایین من امروز خوب نیستم.ولم کن.میخندد که نکنه پریودی؟ میگویم هم من پریودم هم تو مست. برو تا دعوایمان نشده.غرغرکنان میرود. پشتبندش خانم سین میآید.کنترل را برمیدارد و صدای فوتبال را خفه میکند.سرِ دلم باز میشود و ماجرا را برایش تعریف میکنم.با چشمهای گرد نگاهم میکند....دقیقه نود و چهارم مدافعِ لیورپول به خودشان گل میزند.مسابقه تمام میشود.
.....
تجربه به من ثابت کرده است آدمهایی که
زیر باران چتر بالای سرشان میگیرند؛ هیچگاه در زندگی عاشق نشده و نخواهند شد.
-دوستت دارم
آیدا
پخی می زند زیر خنده :خوب اگه ازت حامله شدم چی؟
اخم
میکنم...
بعد
از امتحان توی سالن برای خودم رژه میروم که کاوه اشاره میکند بیا.با خانم شین و
مسعود و کاوه و مستانه میرویم پشت دانشکده .برفِ شدیدی میبارد. من چتر باز میکنم
و خانم شین و کاوه سیگار روشن میکنند.برای من هم یکی روشن میکنند. میگویم آخر
من که سیگاری....
سیگار
دوم به نصفه نرسیده دو تا از دخترهای ارمنی دانشگاه هم سروکلهشان آن پشت پیدا میشود.ما
را که میبینند همه میزنیم زیر خنده.به ارمنی چیزهایی به هم میگویند و کنار ما
روی جدولهای پر برف مینشینند.
سیگارهای
خوش بویی دارند. بهشان میگویم که سیگارشان بوی قلیان دوسیبنعنا میدهد. باز همه
میخندیم.. یکیشان میآید کنارم مینشیند؛سیگارش را به من میدهد: یک پک من یکی او:با
هم میکشیم. خانم شین به پهلویم سقلم میزند؛نگاهش میکنم.با چشم و ابرو به من میفهماند...
گلوله
برفی توی صورتش فرود میآید.چند لحظه بعد همه وسط دانشگاه دنبال هم میدویم. آقای
حراست پیدایش میشود.از طرف دیگر توی سالن میچپیم.
میخندم.ایمیل
را باز میکنم.دو خط آخرش را دویاره میخوانم: براساس تصمیمات جدید دولتی از دادن
بورسیه کامل به دانشجویان ایرانی معذویم... علیرضا میگوید تازگیها اخلاقت مثل
این دخترهای دم بخت شده است. ایمیل را می بندم.دوباره میخندم. از خودم میپرسم
یعنی نگار به همین راحتی برید؟یعنی چه شد؟آخرش چه میشود؟
خانم
کارگردان از ساری تماس میگیرد.میگویم معلوم هست کجایی؟ میگوید حوصله ندارد.وقت ندارد.
میگویم تو مگر برای اجرا٬از من نمایشنامه نمیخواستی؟ میگوید: صادق حالم از
روشنفکربازیهایت بهم میخورد.حالم از خودم به هم میخورد....میخندم.
تو
بلندبلند لولیتا میخوانی و من تندتند جمهوریِ درد را پاکنویس میکنم. تو آرام
آرام از من دورتر میشوی و من تند تند به دنبالت میدوم.تو.....من....تا برزخ باید چرخید.
پایم
را که از قطار بیرون میگذارم.دوباره تمام
خاطرات 6 سال گذشته یهیکباره هجوم میآورند...
یاد
آن کامیون قاچاق انسان میافتم توی جادههای اروپای شرقی.کانتینری که پر از آدمهای
مختلف است.از کشورها و نژادهای مختلف...آیدای من هم آنجا کنار کلی آدم دیگر یک
گوشه از کنتینر خودش را جمع کرده و به آیندهاش لابد فکر میکند...
یونس
چهخبرته؟ چرا داد بیداد راه انداختی؟چرا گریه میکنی؟
ـ
مامانم را برام بیار. میگویم خوب مامانت کجاست؟ میگوید پیش باباست.نمیخواهم آنجا
بماند.کتکش میزند.یونس گریه میکند. من هم گریهام میگیرد...توی دلم میگویم: یک
جایی زیر یکی از همین سقفها مامانت مثل خیلی از مامانهای دیگر دارد کتک میخورد
و زیر دست و پا.......بغضم را قورت می دهم.
من
دلم برای هیچچیز و هیچکس تنگ نمیشود...من...من...
دلم تنگ شده بود. انگار مدتها بود که دلم برای خودم تنگ
شده بود.
امروز که بعد از درست دو هفته از خانه خارج شدم، بعد از مدتها
بالاخره یادم آمد که من هم دل دارم...که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.بس است
دیگر این کتابها و ترجمهها و فیلمها و نقدها و هزار تا کوفت و مرگِ دیگری که
دور و برم را گرفته است. تمام اینها برای که؟برای چه؟حالا گیرم که دکترا را هم
گرفتم ؟ خب بعدش؟ پس سهمِ خودم چه میشود؟ سهمِ دلم؟
پ.ن:مدتی اینجا تنها روزنوشت خواهد بود.
چرا از من میخواهی برايت بنويسم؟
برای چه میخواهی
پيش رويت
چون انسان اوليه عريان شوم؟
نوشتن
تنها چيزی است که برهنهام میکند..
از حال من اگر میپرسی خوبم..خوب که نه. میسازم.در این تاریکیِ عمیقِ شب تنهاتر از همیشه توی دکهی نگهبانی ایستادهام. تنها صدای شغالها به گوش میرسد و نورِ سیگارِ افسر نگهبان و چند نفر دیگر که گوشهای مشغول عشق و حالاند.اینجا همه چیز خوب است. روز اول که وارد شدیم یکی از سربازها توی حمام با بند پوتین خودکشی کرده بود.میگفتند دژبانها کلهیصبح توی حمام ترتیبش را داده اند ...
در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بهمن باختهای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حملهور شدی
با باد جنگیدی!
اینجا همه اول خودشان و بعد توهاشان را به دست فراموشی سپرده اند.من هم تو را فراموش کردهام.فراموش که نه...خودم را به فراموشی زدهام تا باور کنم نبودنت را..باور کنم که دیگر باید به نشنیدن صدایت عادت کنم.من و تو انتخاب کردیم که تمامش کنیم و تنها راه برای رسیدن به این هدف ناشدنی دور شدن من بود از زندگی و حالا اینجا دیگر رمقی برای فکر کردن به تو هم باقی نمیماند. اینجا هر صبحگاه و شامگاه طبلِ بزرگِ زندگی زیر پای چپ کوبیده میشود.اینجا تنها فکرِ همه زنده ماندن است....
هنگامی که گفتم دوستت دارم،
میدانستم بر سنت قبيلهام میشورم
و ناقوس رسوايیام را به صدا در میآورم...
از حال من اگر می پرسی خوبم..اینجا هفتههاست کسی رنگ حمام را به خود ندیده است.پاهایمان توی پوتین زخم شده است و بدنها قارچ زده است.اینجا (سعی میکنند) با مشت و لگد به ما یاد بدهند که بهخاطر شرافت و میهنپرستی تمام مشقتها را با جا و دل تحمل کنیم...من اما با این درد و رنج خودم را از یاد بردهام که تو را نه.... فکر میکنم میفهمم من و تو راهی را شروع کرده بودیم که آخرش قربانی میگرفت و حالا من- قربانیِ این عشقِ نافرجامِ چند ساله - حتی نمیدانم در کدام نیمکره از زمین هستی و چه میکنی....
شهادت میدهم
جز تو زنی نيست
که مرا بسازد
آنچنانکه تو ساختی
و رهاییام بخشد
آن چنان که تو رهايیام بخشيدی...
تنها زخمِ مرهمناپذیری کهاز هم بودنهایمان بهجای مانده است، دخترکوچولوی نازیست که محصول عشقی نافرجام و از اول ناممکن بود.امشب من بیست و چند ساله میشوم و این دختر ناز پنج ساله.... کاش باد ما را زودتر از اینها با خود میبرد ....
و هزاران بار اشهد ان لا زنی غير از تو...
پانوشت:
امشب دوباره غمگینتر از هر سال٬ تولدِ بیست و چند سالگیام بود.
پارسال در همین روز:
فقط احمقها تغییر نمیکنند...
عباس کیارستمی
این پیشنهاد برای وبلاگستانی که اینروزها کفگیرش برای نوشتنِ موضوعات جدید به تهِ دیگ خورده است کافیست تا همه دست بکار شوند و هرکس به نوعی به نامِ بازی یلدا شروع به افشای اسرار نهان ِخود کند. خیلی مقاومت کردم که چیزی ننویسم تا بیش از این فضاحت به بار نیاید اما خوب کرمش بدکرمی بود و ما هم عجیب ضعیفالنفس.
مرسی از نیما ، کولی شرقی، داریوشکبیر و زندگی روی ترن هوایی که مرا به این بازی دعوت کردند.
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروسِ ماهیها
شاهماهىِ میشه همسرش
ماهیِ باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاهِ گرمِ ماهیگیر
میشه نگاهِ آخرش.

پ.ن: این روزها عجیب دلگیر است...
یک آدم خجستهدل توی گوگل جستجو میکند : پستانِ لختِ هدیه تهرانی
گوگلِ از او خجستهدل تر هم طرف را مستقیما به اینجا رهنمون میسازد.
حالا ماندهام این آدمِ بسی خجستهدل واقعا عقلش نمیکشد که پستانِ لختِ هدیه تهرانی یک جای دیگر است و نه توی اینترنت !! حالا آن آدم بیعقل ، گوگل تو دیگر چرا؟
خلاصه اگر دیدید فردایی پس فردایی یک نفر باسنِ لختِ سفیدِ محمدرضا گلزار را جستجو کرده و سر از وبلاگ شما در آورده اصلا تعجب نکنید !
این یک ماه پرهیزگاری به خیلی جاهای خیلی آدمها فشارِ مضاعف وارد کرده است !
حتی شاید به مال شما شما دوست عزیز !!
این پست صرفا در راستای کامل شدن پروندههای وبلاگی بلاگچین : ویژهی آرشیو افتخارات من تنظیم شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.
-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.
-چقدر هم تنها
-خیال میکنم
دچار آن رگِ پنهان رنگها هستی.
-دچار یعنی
عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بیکران باشد.
سهراب سهری-مسافر
دخترم دارد دندان در میآورد٬ با خودم میگویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی با کدام یک از گلاندامهای شهر بوده است.افسوس اگر گلاندامها هم به اندازهی تو مهربان و بیوفا بودند٬ دیگر آن وقت سالها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و همخوابگیهای رویاهامان را...آنوقت با خیال راحت مینشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ آتش میسپردم.
دشوار است "ریرا"!
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهوارهی جهان کوچکتر از آن میشود
که نمیدانم چه...!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزهی لبخندم.
سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموختهام.
سید علی صالحی- کتاب دوم
هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم میآیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوتآلود میپرسی امسال بالاخره پیچکهای باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟
دلم میخواهد خودت میآمدی و میدیدی که دیگر روزهاست گلهای لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمیروییند.
حالا همهشان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک میکشند.
در همه حال
حتی بی خود تو
می توان از تو نوشت
می توان در همه حال
با تو ..
رفت و رسید ....!!
ل. ف /همیشه بهار
اگر از حال من میپرسی؛خوبم.یعنی باز خدا را گم کرده ام؟ گمان نکنم... اینبار خودم را شاید گم کرده باشم. یکجایی جا گذاشتمش یعنی.دخترم میگوید شاید همان روز که زیر باران....
بگذار اعتراف کنم که در سرازیری زندگی ترمز بریدهام٬ روزهایم به شماره افتادهاند و پاهایم در کفشهای یادگارىِ سالگردِ آخرین تولدِ دوبارهام با تو٬ آماس میآیند..بعضی شبها با خودم فکر میکنم اگر بودی کادوی امسالت چه می توانست باشد؟ یک بغل زندگی؟ یا خوشبختی؟
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
فروغ فرخزاد- شعر زندگی از مجموعه عصیان
دیروز که دخترم گفت به نظرش زندگی حقیقتِ مسخرهایست فهمیدم کمکم دارد بزرگ میشود.دندانهای عقل دخترم را فردا جراحی خواهند کرد.قرار است همهاش را دربیاورند تا دیگر نگوید زندگی حتی مسخرهتر از آدمهاییست که به این حقیقت، دل خوشکردهاند.
نمیخواهم او هم به این بلوغ که می توان کسی را دوست داشت و اتفاقاً با او خوشبخت نشد٬ برسد.
نمیخواهم بزرگ که شد یک روز بفهمد در پای تو بود که تمامِ دنیای من شکست.
وقتي كسي را به شدت دوست ميداري، وقتي حسابي در كسي غرق ميشوي،ريسمانها بيشتر و بيشتر ميشوند و بعد ناگهان از دستش ميدهي و رنج ميكشي و فرو ميريزي. هرچه بيشتر دوست بداري بيشتر رنج ميكشي، و هرچه كمتر دوست بداري؟تنهاتري.
مصطفی مستور
صبحها همبازیِ دخترم پیر دخترِ لزبینِ همسایه است و سرگرمی شبانهاش مرورِ خاطراتِ من.
راستی دخترم بدون دندانهای عقل خیلی شبیه لولیتا میشود.
گفته بودم که دخترم بر خلاف من و تو عاشق باران است؟ نمنم باران که میگیرد لِنجه میکند که بیا برویم پیادهروی..هنوز نفهمیده قطراتِ باران پتک است بر سر ِ من و خاطراتِ تو.
دارد باران میآید
باران به خاطرِ دلداریى مادرانمان
هی گونههای من و سنگِ مزار تو را می شوید.
سید علی صالحی- کتاب چهارم
کاش مثلِ گرگور مسخ میشدم و به هیبت آدم درمیآمدم. آنوقت تا جایی که جا داشت میوههای ممنوعه را گاز نزده تف میکردم. بعد هم میرفتم به حوا تجاوز میکردم و تقصیر را گردنِ لوسیفر میانداختم٬ اصلا دست خدا را میگرفتم و میبردمش تا هرچه دلم میخواهد برایم بخرد. میگفتم تمام انحناهای بدنت را ....و بعد هم چشمهایت را برای همیشه به من بسپارد.
خدا آدم و حوا را غافلگیر کرد و
به آنها گفت
ادامه بدهید؛خواهش میکنم!
خودتان را برای خاطر من ناراحت نکنید
خیال کنید انگار نیستم.
ژاک پرور
........
دخترم بیست و چند سال بعد بزرگ شد. بدون دندانِ عقل به بلوغ رسید. حالا همه چیز را می دانست.تعداد معشوقههای مرا٬ بیوفایی های تو را٬ همهی نامههایمان را خوانده بود. دیگر لولیتای ناباکوف را هم میشناخت. دخترم که حالا بیشتر شبیهِ اسکارلت جوهانسون شده بود٬ تا آخرین لحظه برای شناختنِ صاحبِ آن جفت چشمِ بالای طاقچه کنجکاوی میکرد؛ طفلکی نمیدانست یک جفت مثل همان چشمها را خودش دارد٬خانهی ما آینه نداشت:آخر من به عادت با تو بودن هنوز هم از آینهها میترسم.
انگار همین شبِ رفته از پیش ِ ما بودی
که ناگهان به واهمه گفتی:نگاه کن٬ دکمهی پیراهنم افتاد!
که ناگهان زنی در قابِ خیسِ دریچه آوازت داد:
- سفر بخیر !
سید علی صالحی- کتاب چهارم
دخترم بزرگ که شد رفت تا به آرزوهایش برسد...
پ.ن: امروز غمگینتر از هر سال٬ تولدِ بیست و چند سالگیام بود.
این روزها خیلی از دوستان گله دارند که نوشتههای اینجا دچار افت کیفیتی محسوسی شده است. حق هم دارند؛ قبول دارم. صادقانه بگویم برای نوشتن وقت نمیگذارم.چند پست گذشته هم متعلق به قبل( پیش از دو سالِ پیش) است.هیچگاه نتوانستم مثل خیلیهای دیگر چندین و چند ساعت بنویسم حتی برای یکساعت. یعنی قادر به تمرکز نبودم (نیستم). این مدرکگرایی و گرفتن لیسانس و پشتبندش فوقلیسانس و بعد هم لابد دکترا تمرکزی هم آخر مگر میگذارد؟
نمی دانم دلیلش چیست اما ترجیح میدهم بیشتر بخوانم.اعتراف میکنم گاهی اوقات خواندن را از نوشتن بیشتر دوست دارم؛ خواندن و تصور اینکه اگر نویسنده چگونه مینوشت بهتر بود. این روند تا کی ادامه خواهد داشت را نمیدانم اما میدانم در این مدت نوشتههای با ارزشی در این وبلاگستان هست که هنوز در گندابِ ابتذالی که خیلیها(بخوانید بعضیها) در آن گرفتار شدهاند فرو نرفته است.
مثلا شهرزاد در نامههایی که پسر همسایه پاره کرد و یا امین در دلتنگیهای یک کرم دندون.
به هر حال امیدوارم بتوانید مدتی مرا و نوشتههای نهچندان جذابم را تحمل کنید، قول میدهم زیاد طول نکشد اما شما هم قول بدهید زود حوصلهتان سر نرود.
به امید روزهای خوب برای همه.
نوشتن سخت است و ننوشتن سختتر.رفتن آسان است و ماندن دشوارتر و خوب ماندن شاید محال؛ زندگی پر از سوالاتیست که هر چهار گزینهاش به یک جواب میرسند و تو محکوم که یکی را انتخاب کنی و مصلوب به آن انتخاب تا انتها.
سوالات زیادی در زندگی ما آدمها به جای گزینه معروف هیچکدام ؛ گزینهی فراموشی و رفتن را دارند، و جواب صحیح(شما بخوانید جوابِ آسانِ) بیشتر ما آدمها همین است.رفتنها و فراموشکردنها دلایل گوناگون دارد. یکی کم میآورد، یکی در عزای عشقش و یکی را با فشار تپانچه روی شقیقه و یا درد لگدهایی که به میان پاهایش فرود میآید. اصلا مهم نیست رفتنت برای چیست ،مسئله این است در آن لحظه که قصدر رفتن داری به بازگشت هم فکر میکنی؟ و مهمتر اینکه بازمیگردی تا آنگونه باشی که خود میخواهی یا آنگونه که میخواهند؟
با اسامی آدمها را می شناسند و آدمها هم با اسمها دیگران را فریب میدهند. این هم شاید فریبی بیش نباشد؛نمی دانم. مطمئن نیستم. اما خوب میدانم کم نیستند اسمهایی که در قلب آدمهای زیادی جای دارد و یا بسیاری از آن بیزارند. دلهامان نازک است اما لبهامان پر غرور . با این ادعا بازمیگردیم که درخواستها و خواهشهای متعدد باعث و بانیاش بوده و مجبورمان کردهاند.من اما با دل خودم و بر خلاف آنچه تصمیمی گرفته بودم(که اگر دوباره خواستم بنویسم دیگر نام سورئالیستی در کار نباشد) میخواهم دوباره بنویسم....
دوباره اینجا خواهم نوشت با اندکی تفاوت.( زمان یعنی تغییر و یکجور ماندن به نوعی در جا زدن است)؛به نظرم باید سالها خواند و تنها یکبار نوشت. همان کافیست تا قلم سنگها را بتراشد و تا آن زمان هنوز زمان زیادی مانده است( و شاید هیچگاه نرسد).
پ.ن: ممنونم از همهی آنهایی که در روزهای نبودن احوالم را میپرسیدند. لطفا آدرس لینکهاتان را به این آدرس تغییر بدهید و یا اگر مایلید به آدرس جدید لینک بدهید.
صادق عسکری
در همینباره:
حذفیات – سورئالیست برگشت
شبانههای ابلوموف – Return to Innocence
یرقان – کرهکره وبلاگ سورئالیست بالا رفت.
دلتنگیهای یک کرم دندون – بهترین عیدی
من خودم هستم – راه رفتن روی ابرها
روزی روزگاری – وبلاگ سورئالیست دوباره راه اندازی شد