به چمدانِ خیسی که عازم سفر است....
همهی ما آدمها یک یا چند باری در طولِ زندگیمان «گیم اوور» شدهایم. درست در لحظهای که اصلا انتظارش را نداریم
و سادهتر از آنچه در تصورمان بگنجد. همین چند روز پیش و با یک تلفن برای من هم اتفاق افتاد. مسئول آموزش دانشگاه تماس گرفته
بود که برنامه ترم آینده را بدهد. داشت آن طرفِ خطِ تلفن توضیح میداد که میتوانم
علاوه بر«ترجمهی انفرادی»،«ترجمهی شفاهی» را هم بردارم، من اما این سمت در حال
مرور تمام اتفاقات و ماجراهای پیچیدهی زندگیام بودم؛ اینکه ماههاست در حال
تحمل پروسهی دردناک و پیچیدهای هستم که هر روز هم عجیب و غریبتر میشود. گمانم
آنقدر تحمل کرده بودم که پای همان تلفن جانم به لبم برسد و همهچیز به یکباره
فرو بریزد: گفتم نه! متاسفم من نمیتوانم بیاییم؛خدانگهدار...!
خسته شدهام،از بلاتکلیفی، از پرپوزالهایی که به انتها نمیرسند. از استادهایی که ششماه اینور و ششماه آنور جوابگو نیستد. از دانشجوهای که مارک ریملشان به مراتب اهمیتش از حاضر شدن به موقع سر کلاس بیشتر است. از مصاحبههای فرمالیتهی دکترا. بیشتر از همه از خودم. از اینکه از فردایم خبر ندارم. نمیدانم کی قرار است این پروسهی احمقانه به پایان برسد. اصلا از همین لقبِ استاد که یدک میکشم...
خیلی قبلترها جزو آن گروه از آدمها بودم که اعتقاد داشتند
اگر قرار است خری بشوی، باید اول توی ممکلت خودت بشوی. اما حالا همهچیز فرق دارد.
تصمیم خودم را گرفتهام. زندگی و تحصیل در این مملکت برای منی که آدم ایدهالگرایی
هستم چیزی جز رنج و عذاب به همراه نخواهد داشت. همانطور که ادبیاتش. نه اینکه آنطرف
خرما خیرات کنندها، نه! ولی مهم این است که من تصمیم خودم را گرفتهام و تمام آن
حسِ ناسیونالیستی را بیرون ریختهام. به دنیایی جدیدی فکر میکنم با ایدههایی
جدید. به یک آدمِ جدید شدن،به یک بازیِ جدید.
میخواهم اینبار این بازی را بدون ترس از «گیم اوور» شدن
امتحان کنم؛ بدون هیچ کدِ تقلبی...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۲۴ ساعت 22:13 توسط سورئالیست