کوچه‌ی تاریکی بود؛ من در دستِ تو روشن شدم.

وقتی می‌خندد گونه‌هایش به سمت بالا جمع می‌شود و چنان وسوسه‌ی بوسه‌ به جان آدم می‌ریزد که سالک هم باشی دامن از دست خواهی داد.کاش سرِ تمام کوچه‌پس کوچه‌های این شهر چراغ‌قرمزهای سه زمانه بکارند تا اگر زمانی یک نفر درست پشت چراغ قرمز دلش غنج رفت برای بوسیدن گونه‌هایی که موقع خندیدن برجسته می‌شوند؛ وقت کافی داشته باشد.

حساب حساب ٬کاکا برادر !

دوقلوهای خواهر برای خودکشی دو تا اسلحه تهیه کردند و قرار شد هر دو در یک لحظه به دیگری شلیک کند.زمان شلیک تنها صدای یک تیر بلند شد.خواهرِ دوقلوی بزرگ‌تر کنار جنازه‌ی پر از خونِ خواهر دوقلوی کوچک‌تر که با مردمک‌های از هم پاشیده به آسمان نگاه می‌کرد نشسته بود و گریه می‌کرد.او به خاطر می‌آورد که خواهر دوقلوی کو‌چک‌تر همیشه به شوخی معتقد بود او - خواهر بزرگ‌تر- با همان پنج دقیقه تولدِ زودتر به او خیانت کرده است.

لطفا مرگ را دو سه سطری کِش بدهید...

راستش از همان لحظه‌ی اول هم راضی نبودم. با اکراه اجازه دادم.تمام این چند روز را هم به دلواپسی و پشیمانی گذراندم. امروز هم که مطلع شدم در دریا غرق شده است؛ بیشتر خودم را سرزنش کردم که کاش قبل از این‌که اجازه‌ی مسافرت به شمال را بدهم  به او شنا می‌آموختم.اما دیگر مهم نیست. در تمام دوران نویسندگی‌ام شاهدِ مرگِ شخصیت‌های داستانیِ زیادی قبل از به پایان رسیدنِ داستان بوده‌ام.این داستانِ ناکام- نیمه‌کاره- هم مثل تمامِ قبلی‌ها...