اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای
این را
منی میگویم
که روزهایم را زنی برده
است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
رضا ولی زاده
درست نمیدانم کجای فیلم
و کدام شخصیت ولی یک جایی هست توی فیلم «مادر» که میگوید: "شب را باید بیچراغ
روشن کرد.". شده است حکایت ما. خورشیدِ روزهای کشدار و پر از حسرت یکی پس از
دیگری سر بر میآورد و باز میرود و چهرهی آدمهای دور و برم را فرسوده و پُر چین
و چروکتر میکند و من غافل از تمام اینها؛ هنوز در حسرتِ گلهای ختمی باغچهی
خانهی مادربزرگ هستم و یا به همکلاسی دوران راهنماییام که یک روز به جایش دستهگلِ
گلایل سفیدی را یافتم و دفتر هندسهاش که برای همیشه پیش من ماند فکر میکنم. اصلا
اینکه بهار فصل قشنگیست یک دروغ بزرگ است. دروغِ مزخرفی که آدمها برای دلداری
خودشان ساختهاند. واقعیتش اما خیلی از همین آدمها بهار که میشود توی کوچه و
خیابان راه میافتند و به یاد تمام نوستالژیهای گذشتهشان «آه»های بلندِ کشدار میکشند.
سوال فلسفی- حسرتیِ «اگر
او بود چه میشد؟» به اعتقاد من تنها سوال مشترک بین تمام آدمهاست؛ آدمها هرجا و
هر سن و هر زبانی که باشند بالاخره یک جایی سنجاق قفلی دلشان جا مانده است. این
«او» میخواهد پسر مفقودالاثر مادری پیر در روستایی دوردست باشد یا معشوقِ یک عاشق
دلسوخته و تنها در مرکزیترین نقطه یک شهر بزرگ. شاید هم این «اگر او بود چه میشد؟»
برای بسیاری از آدمهای پیادهروهای این شهر، ترکشهای باقیمانده از خرداد 88...
من میخواهم اما جزء
دستهی سوم باشم. دستهای که با رسیدن بهار سکوت میکنند و حتی نوستالژیهایشان را نیز با
سکوت به حسرت مینشینند.«او»هایشان را هم به سکوت دعوت میکنند و فریادها را
نگاه میدارند برای یک روزِ مبادا...