عنوان خودش باید به تنهایی جورِ داستان را بکشد...
مرد تا صبح فکر میکرد نکند
با این کار چهرهی خشنی از پدر در ذهنِ بچه ساخته باشد. زن تا صبح نگران و مشوش که
نباید جلوی بچه...که حرمتِ مادر بودن...که شاید دیگر بچهاش هم از او حساب نبرد.
دختربچه تمامِ طول شب آرزو میکرد رضا - همبازی مهدکودکش– هیچوقت او را نزند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۳ ساعت 2:25 توسط سورئالیست