همیشه از بالای سرم بیزارم:پر از سیم و کابل !
من
یک نویسندهام.همیشه
میخندم. از سیگار و دود متنفرم.ساسیمانکن گوش میدهم.از گوشهنشینی بیزارم. دوستهای
زیادی دارم.من حتی شبها زود میخوابم.عینک هم نمیزنم.راست حتی کتابخانهی
شخصی هم ندارم.من آدم منظمی هستم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهایی عصبی و تنها هستند.پیچیده و مرموزند.عشقهای دستنیافتنی
در سر دارند.آنها آدمهایی سرگردانند.داستانهایم بوی غم میدهند.
من
یک نویسندهام.تنها. عبوس. کمحرف. شبها با تاریک شدن هوا بیدار میشوم و صبحها با
طلوع خورشید میخوابم.پشت گوشم همیشه یک سیگار زاپاس میگذارم. اغلب اوقات در
اتاقم پشت کپهای از کتاب و برگه مشغول نوشتنم.کمتر از خانه بیرون میرم.موهایم را
بهندرت شانه میزنم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهای شاد و شنگولیاند که به سختی روی زمین بند میشوند. توی جمعهای
دوستانه جفنگ میگویند و هر روز عاشق و فردایش فارغ میشوند.داستانهای من طعم
خوشِ زندگی میدهند.
