برای معشوقی که عاشق قرقرههای رنگیست.
دوست دارم از یک عشق قدیمی بنویسم. شاید هم از یک نفرت. نه نه! میخواهم ماجرای آن دختر دانشجوی رشته حقوق را که دلش میخواست عاشق یک خونآشام بشود برایتان بنویسم. شاید هم چیزی ننویسم، چرا؟ خوب چون دلم نمیخواهد مانند کاری که هر روز ـ شخصا ـ انجام میدهم، یک نفر نوشتههایم را قاطی انبوهی از نوشتههای مزخرف این روزهای گودر با یک حرکت اسکرول یا «مارک رید از آل» (بر وزن همان سیفون کلاسیک خودمان) خوانده و نخوانده نابود کند. خوب طبیعیست هرکس قربان صدقه دست و پای بلوری نوشتههای خودش بشود. آنهم یک آدمِ حساس مثل من که متخصص به فنا دادن داستان و مینیمال و .... است. مخصوصا این روزهای مگسی که در فجیعترین حالت ممکن کارم را ول کرده باشم و کمی تا قسمتی علاف بچرخم. اصلا اشکال کار این است که امروز موقع درس دادن بدجور هوسی شده بودم بروم روی صندلیها رو به تخته بنشینم و یک نفر برایم از «پیر لوئیجی اندرو» بگوید. شاید هم تمام اینها برای بهظاهر طبیعی جلوه دادن دوری «او»ست که توی همین چند روز به اندازهی تمام روزهای با هم بودن دلتنگش شدهام و به روی خودم که نمیآورم هیچ، سوت بلبلیِ ممتد هم میزنم. به هر حال دلیلش هر چیزی هست حالا من دامنهی چسنالههای این روزها را به وبلاگ هم کشاندهام و شما بیخبر از همهجا تمام این سطور را خواندهاید.