Déjà Vu
آدمهای بزرگ زاده نمیشوند،ساخته میشوند..
آدمهای بزرگ زاده نمیشوند،ساخته میشوند..
چرا از من میخواهی برايت بنويسم؟
برای چه میخواهی
پيش رويت
چون انسان اوليه عريان شوم؟
نوشتن
تنها چيزی است که برهنهام میکند..
از حال من اگر میپرسی خوبم..خوب که نه. میسازم.در این تاریکیِ عمیقِ شب تنهاتر از همیشه توی دکهی نگهبانی ایستادهام. تنها صدای شغالها به گوش میرسد و نورِ سیگارِ افسر نگهبان و چند نفر دیگر که گوشهای مشغول عشق و حالاند.اینجا همه چیز خوب است. روز اول که وارد شدیم یکی از سربازها توی حمام با بند پوتین خودکشی کرده بود.میگفتند دژبانها کلهیصبح توی حمام ترتیبش را داده اند ...
در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را بهمن باختهای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیابهای بادی حملهور شدی
با باد جنگیدی!
اینجا همه اول خودشان و بعد توهاشان را به دست فراموشی سپرده اند.من هم تو را فراموش کردهام.فراموش که نه...خودم را به فراموشی زدهام تا باور کنم نبودنت را..باور کنم که دیگر باید به نشنیدن صدایت عادت کنم.من و تو انتخاب کردیم که تمامش کنیم و تنها راه برای رسیدن به این هدف ناشدنی دور شدن من بود از زندگی و حالا اینجا دیگر رمقی برای فکر کردن به تو هم باقی نمیماند. اینجا هر صبحگاه و شامگاه طبلِ بزرگِ زندگی زیر پای چپ کوبیده میشود.اینجا تنها فکرِ همه زنده ماندن است....
هنگامی که گفتم دوستت دارم،
میدانستم بر سنت قبيلهام میشورم
و ناقوس رسوايیام را به صدا در میآورم...
از حال من اگر می پرسی خوبم..اینجا هفتههاست کسی رنگ حمام را به خود ندیده است.پاهایمان توی پوتین زخم شده است و بدنها قارچ زده است.اینجا (سعی میکنند) با مشت و لگد به ما یاد بدهند که بهخاطر شرافت و میهنپرستی تمام مشقتها را با جا و دل تحمل کنیم...من اما با این درد و رنج خودم را از یاد بردهام که تو را نه.... فکر میکنم میفهمم من و تو راهی را شروع کرده بودیم که آخرش قربانی میگرفت و حالا من- قربانیِ این عشقِ نافرجامِ چند ساله - حتی نمیدانم در کدام نیمکره از زمین هستی و چه میکنی....
شهادت میدهم
جز تو زنی نيست
که مرا بسازد
آنچنانکه تو ساختی
و رهاییام بخشد
آن چنان که تو رهايیام بخشيدی...
تنها زخمِ مرهمناپذیری کهاز هم بودنهایمان بهجای مانده است، دخترکوچولوی نازیست که محصول عشقی نافرجام و از اول ناممکن بود.امشب من بیست و چند ساله میشوم و این دختر ناز پنج ساله.... کاش باد ما را زودتر از اینها با خود میبرد ....
و هزاران بار اشهد ان لا زنی غير از تو...
پانوشت:
امشب دوباره غمگینتر از هر سال٬ تولدِ بیست و چند سالگیام بود.
پارسال در همین روز: