من یک دردم: آخ....
با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکهها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان موقع یک پیرزن در حالی که جعبهی خرما را جلوی ما میگرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانیها نمیرود.»
و سایهاش به آرامی از روی ما رد شد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۲ ساعت 21:44 توسط سورئالیست
|