تنها سکوت می‌ماند.

صدای آدم‌ها

صدای کاغذها

صدای قلم ها

صدای داستان‌ها

صدای سیگارها

صدای فنجان‌ها

صدای تلخِ نسکافه

 

من اما بی‌صدا.

روی ماهِ خداوند بوسیدنی نیست.

نسیمِ صبحگاهی از درزِ نیم‌بازِ پنجره؛ پرده را به رقص درآورده است. ملحفه را با پا کنار می‌زنی. تخت قریژ قریژ می‌کند.نگاهت روی دیوار میخکوب شده است. داری با خود فکر می‌کنی آیا واقعا خدا بزرگ است؟ یک‌جایی آن دور‌ها صدای هیاهوی دسته‌ای گنجشک با صدای بلندگوی مسجد در هم آمیخته است. از پشت بدنی عریان و گرم، تو را محکم در آغوش می‌گیرد و متعاقبش نفس‌های گرمِ بازدمی را روی شانه و گردنت احساس می‌‌کنی. نمی‌شود بیشتر از چند لحظه طاقت آورد. خودت را از میان بازوانش جدا می‌کنی و به سمتش برمی‌گردی.نگاهش می‌کنی. دوباره از خودت می‌پرسی چرا خدا بزرگ است؟ رگه‌های طلایی آفتابِ صبحگاهی روی صورتش افتاده است.موهای پریشان را از روی چشم‌هایش کنار می‌زنی. بدون این‌که چشم‌هایش را باز کند لبخندی بزرگ روی صورتش می‌نشیند. خودش را به تو می‌چسباند و ملحفه را روی هردوتان می‌کشد. حالا دوباره که فکر می‌کنی احساس می‌کنی خدای هیچ‌کس هم که بزرگ نباشد، خدای تو یکی لااقل خیلی بزرگ است.

این سلاخ‌خانه‌ نویسنده پوست می‌کند.

 

اسم کلاس داستان‌نویسی که می‌آید. ناخوداگاه یاد آن صحنه از ویدئو کلیپِ دیوار اثر پینک‌فلوید می‌افتم که شاگردان مدرسه از یک طرف وارد چرخ‌گوشت می‌شوند و محصولی پالایش شده از آن طرف خارج می‌شود.هنوز متحیرم محصولاتِ حاصل از کلاس‌های داستان‌نویسی مخصوصا آن‌هایش که به عنوان مشق شب هم باشند؛ قرار است کجای این ادبیات را بگیرد؟ مگر همینگوی و فاکنر و جویس کلاس داستان نویسی رفته‌ بودند؟ چگونه یک نفر جرات می‌کند بعد از چاپ دومین رمانش برود کلاس  داستان‌نویسی برگزار کند؟ ( و چه استعدادها که در این به اصطلاح کارگاه‌های داستان‌نویسی کشته خواهد شد...) اصلا مهم‌تر این‌که مگر چاپ دو اثر از یک نفر ملاک نویسندگی او است ؟ اصولا یک نویسنده دارای چه ویژگی‌هایی‌ست که او را از دیگران متمایز می‌کند؟ آیا تنها چاپ کتاب کافی‌ست تا کسی خود را نویسنده بداند؟ اگر تنها می‌خواهید اسمی از یک نویسنده را یدک بکشید – لااقل در فضای ادبی ایران- کارتان خیلی ساده‌تر از این‌هاست.تنها صرف چاپ کتاب (حتی اگر بابتش پول گزافی به ناشر داده باشید) و مقداری دوست و آشنا در محافل ژورنالیستی و وبلاگی و ادبی کافی‌ست تا از شما ـ فارغ از سبک نوشته ومحتوای کتابتان ـ  نویسنده‌ی نسبتا معروف و پرفروشی بسازد.

 

دیوید لاج در یکی از مقاله‌‌های اخیرش حرف‌های جالبی می زند که به گمانم هیچ‌جای دنیا که جواب ندهد درست‌کم در چرخه‌ی ادبیات ایران صحت آن بارها و بارها به تائید رسیده باشد: او می‌گوید برای نویسندگی باید هنرمند بود به عبارتی تنها یک هنرمند می‌تواند اثری ارزشمند خلق کند در حالی که انتشارِ همان اثر تنها از عهده‌ی یک کاسب‌کار و شیاد برمی‌آید. و این‌ها همه در حالی رخ می‌دهد که نه یک شیاد و کاسب‌کار می‌تواند خالقِ اثری هنری باشد و نه یک هنرمند هیچ‌گاه می‌تواند برای چاپ اثرش کاسب‌کاری کند. ( البته این بدان معنا نیست که در پس هر کتاب چاپ شده‌ای به‌جای یک هنرمند یک کاسب‌کار خوابیده و یا بالعکس.فراموش نکنیم همیشه در همه‌چیز و همه‌جا استثناهایی هم وجود دارند).

 

حالا وقتی با این‌که هنوز نویسندگان صفحاتِ ادبی روزنامه‌ها و مجلات ما فرق نقدِ ادبی با یادداشت ادبی را به درستی یاد نگرفته‌اند ،جرات می‌کنند به عنوان منتقد ادبی درباره ی هر اثری دُرفشانی کنند؛نمی‌توان توقع داشت یک نویسنده  عادلانه به حقش برسد .جالب‌تر آن‌که تا به حال هرچه از این به اصطلاح نقدها خوانده‌ام از دو حالت خارج نبود یا اثر را درحد شاهکار ستوده‌اند و یا اثر و صاحب اثر را با خاک یکسان کرده اند. (بماند در میان وبلاگنویسانِ طیف مثلا روشن‌فکر هم این اپدیمیِ " یا خیلی خوب یا خیلی بد" مرسوم شده است. یا یک فیلم و کتاب و شخص را این‌قدر بالا می برند تا خودش آن بالاها یک‌جایی بترکد( یه یاد بیاورید ماجرای فیلم سنتوری یا آخرین کتاب مارکز) و یا آن‌چنان شمشیرها را از رو می بندند که هیچ راه دفاعی نمی‌گذارند...

 

برای تبدیل شدن به یک نویسنده‌ی خوب باید قبل از هر چیز درونتان را بکاوید تا شاید بتوانید به آن خودِ نویسنده برسید.( و چه بسیار کسانی که سال‌ها گشتند و نرسیدند...). شخصا قبل‌تر معتقد بودم برای خوب نویسنده شدن باید خیلی خواندحالا اما بعد از گذشت چند سال دیگر مطمئن شدم برای نویسنده شدن باید فقط و فقط خوب نگاه کرد.خوب فکر کرد و زیاد نوشت.

 

آخر کلام این‌که برای نویسنده‌‌ شدن هیچ‌وقت عجله نکنید.

مینیمالِ فارسی توسط مشهدی‌ها اختراع شد !

چند روزی‌ست که می‌خواهم بنویسم اما وقت نشده و حالا هم هول‌هولکی آمدم یک چیزهایی بگویم بروم. ماجرا از پارسال شروع شد که رضا ناظم گفت کتابش را جمع‌وجور کرده و برای چاپ به انتشارات سپرده است .از آن‌جایی که دل خوشی از چاپ کتاب و انتشاراتی‌ها و این چیزها ندارم پیگیر نشدم تا این‌که هفته پیش گفت کتابش برای نمایشگاه بیرون می‌آید.همان وقت فکر کردم این بهترین فرصت است تا به این بهانه درباره‌ی مینیمال و خط سیرش در ادبیات فارسی و ...چیزهایی بنویسم. اما چه سود که تنبلی و درگیری مانع شد. حالا آمده‌ام حداقل برای ثبت در تاریخ بنویسم که اولین مجموعه مینیمال فارسی را الحق و والانصاف باید متعلق به جواد سعیدی‌پور ( رضا ناظم سابق) بدانیم. راستش زمانی گمان می‌کرد اولین مجموعه مینیمال متعلق به خودم خواهد بود.راست‌ترش را هم بخواهید هرکسی جز جواد مجموعه‌ای به نام مینیمال چاپ می‌کرد ـ در صورتی که محتویاتش واقعا مینیمال بود ـ آن‌وقت خودم را به خاطرِ این اخلاق گندِ مخلوط با خودخواهی‌ام که باعث می‌شود تمام نوشته‌هایم را مثل کاه و یونجه انبار کنم سرزنش می‌کردم. اما حالا خوشحالم چون جواد همان راهی را رفت که من اگر بودم می‌رفتم.چند روز پیش که با هم بودیم به خودش هم این را گفتم.

شما هم برای این‌که طعمِ مینیمال واقعی را بچشید؛ سری به غرفه انتشارات کاروان زده در نمایشگاه کتاب زده  و این کتاب را نوش جان کنید.

به‌راستی یک زردمینیمال چه ویژگی‌هایی دارد؟

این روزها همه سورئالیست می‌خوانند،شما چطور؟

همه‌چیز از یک پنجشنبه ساعت 8 شب شروع شد.

با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود...

 هوشنگ ابتهاج

چراغ‌ها خاموش است و تنها نور فلاشرها و رقصِ نورهای سبز و قرمز هستند که همه‌جا را در می‌نوردند.زدبازیبا آخرین ولوم می‌خواند و همه توی هم می‌لولند.بی‌تفاوت می‌رقصم .توی تاریکی حتی دقت نمی‌کنم که دارم با چه کسی می رقصم.فقط بوی الکل نفسش را حس می‌کنم.پارتنرم کم نمی‌گذارد چسبیده به من و پا به پا بالا و پایین می‌رود و به بدنش پیچ تاب می‌دهد.دقت که می‌کنم کنارم خانم سین با آقای دوست پسر دارند می‌رقصند.خانم سین توی انعکاس نورها می‌خندد. می‌آید خودش را بین من و دختری که با من می‌رقصد جا می‌دهد و شروع به رقصیدن با من می‌کند.لبانش را روی گوشم می‌چسباند و (در حالی که به آقای دوست‌پسر که روی مبل ولو شده و ما را تماشا می‌کند،اشاره دارد)می‌گوید:"هزار بارگفتم موقع رقصیدن و مستی و  تاریکی سیگار نکش ببین دستم رو چه کار کرد صادق..." اصلا توجه نمی‌کنم.خانم سین می‌چسبد به من و شروع می‌کند به چیک‌تو‌چیک رقصیدن.خودم را عقب می‌کشم.نامردی نمی‌کند دوباره خودش را جلو می‌کشد. توی گوشش می‌گویم:"برو عقب‌تر درست نیست".می‌خندد:" از تو محرم‌تر کی؟" (دفعه قبل هم که مست کرده بود حرف‌های بوداری می‌زد).خانم سین دست می‌کشد روی صورتم: "تو حالت خوبه ؟چته پسر؟ "جوابی ندارم بدهم. آقای دوست‌پسر می‌آید. خانم سین رو هل می‌دهم توی بغلش.آهنگ بعدی شروع می‌شود..دوستِ خانم سین سروکله‌اش پیدا می‌شود.سین در گوشم می‌گوید آماده با تو برقصد.برو. می‌گویم نه. خانم سین می‌گوید: تو خیلی خووبی..... از کوره در می‌روم. بلند می‌شوم می‌روم طبقه بالا و می‌نشینم پای تلویزیون. فوتبال جام باشگاه‌هاست. وانمود می‌کنم که تمام حواسم به مسابقه است.

خانم سین آقای دوست‌پسر را فرستاده بالا. می‌گویم برو پایین من امروز خوب نیستم.ولم کن.می‌خندد که نکنه پریودی؟ می‌گویم هم من پریودم هم تو مست. برو تا دعوایمان نشده.غرغرکنان می‌رود. پشت‌بندش خانم سین می‌آید.کنترل را برمی‌دارد و صدای فوتبال را خفه می‌کند.سرِ دلم باز می‌شود و ماجرا را برایش تعریف می‌کنم.با چشم‌های گرد نگاهم می‌کند....دقیقه نود و چهارم مدافعِ لیورپول به خودشان گل می‌زند.مسابقه تمام می‌شود.

.....