Blood & Chocolate

عمرا زیرِ بار می‌رفتم.اصلا کارِ من نبود.روحم هم از ماجرا خبر نداشت؛اما چهار نفری که ریختند سرم، در فاصله‌ی میانِ یکی از همان لگد‌هایی که بینِ دوپایم فرود می‌آمد، با صدایی که به‌ زور از گلویم خارج می‌شد فریاد زدم:" نزنید نامردها نزنید.غلط کردم.همه‌چیز را می‌گویم."

The See Inside

برف که ببارد، آدم‌ها دو دسته می‌شوند،

بعضی تنها‌تر...

و بعضی‌ها هم مهربان‌تر...

تنها‌ترها....

اندازه واقعی

مهربان‌ترها

اندازه واقعی

  

پ.ن: عکس‌ها از خودم: امروز صبح؛ تهران.

Butterfly on a wheel

همان‌جا:

تا جا دارد کنارِ همان درخت عق می‌زند.

 

چند قدم آن‌طرف‌تر:

در حالی که دستش را به درختِ کنار خیابان گرفته چکمه‌هایش را دوباره به پا می‌کند.

 

چند قدم مانده:

چکمه‌های نه‌چندان بلندش را از پا در می‌آورد و با پاهای برهنه از مقابلِ مامورانِ گشت ارشاد که با چشم‌های متعجب نگاهش می‌کنند عبور می‌کند.

 

No Country for Old Men

بیچاره شب‌ها هنگام خوابگردی‌هایش، مدام حس می‌کرد یک شصتی با شستش او را لمس می‌کند.

دکترها می‌گفتند: ویارِ شهرت است. علاج ندارد.