لطفا مرگ را دو سه سطری کِش بدهید...
راستش
از همان لحظهی اول هم راضی نبودم. با اکراه اجازه دادم.تمام این چند روز را هم به
دلواپسی و پشیمانی گذراندم. امروز هم که مطلع شدم در دریا غرق شده است؛ بیشتر خودم را سرزنش کردم که کاش قبل از اینکه اجازهی
مسافرت به شمال را بدهم به او شنا میآموختم.اما
دیگر مهم نیست. در تمام دوران نویسندگیام شاهدِ مرگِ شخصیتهای داستانیِ زیادی
قبل از به پایان رسیدنِ داستان بودهام.این داستانِ ناکام- نیمهکاره- هم مثل تمامِ
قبلیها...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۱۱ ساعت 13:16 توسط سورئالیست
|