6 سال گذشت...
1
در این چند هفته که از مهر میگذرد من مارکوپولو وار از این
شهر به آن شهر میچرخم و میگردم و درست نمیفهمم شنبهها کی به پنچشنبهها وصل
میشود.فول بیزی حتی وقتِ فکر کردن و نوشتن را هم پیدا نمیکنم.
2
بیشترین دلخوشیام کلاس ترجمه متون ادبی است که با دانشجوهای
سال آخر مترجمی زبان برداشتهام.فرصت جدیدیست برای من تا بیشتر و بهتر ترجمه را
بفهمم.ترجمههایی که دانشجویانم در کلاس ارائه میدهند بعضی اوقات آنقدر خلاقانه
است که خودم هم متعجب میشوم اینچنین معادلهایی را اینها از کجا میآورند. توی همین
چند جلسه دیدگاهشان آنچنان عوض شده است که خواستهاند کتاب را خودشان برای امتحان
بخوانند و سر کلاس ترجمهی شعرِ آزاد کار کنیم.کلاس درآمدی بر ادبیات را هم دوست
دارم.تزریق ادبیات به مغز آدمهایی که تا بهحال از دریچه آکادمیک و جدی به ادبیات
نگاه نکردهاند آنقدر برایم هیجانانگیز است و با قدرت شروع کردهام که بعد از
گذشت سه جلسه تعداد دانشجویانم از 20 نفر به 50 نفر رسیده است.
3
مدتی پیش شخصی به من ایمیل زده بود که چطوری می تواند برای
تز دکترای رشته ادبیات انگلیسی پرپوزال ردیف کند؟ جواب دادم که پرپوزال دکترا ردیف
کردنی نیست و من نمی تونم به کسی که نمیشناسم توی این موضوع کمکی کنم و اگر خودش و موقعیت و هدفش را مشخص کند شاید بتوانم چند تا
منبع به او معرفی کنم. ایشان جواب دادند: دیدگاه من نسبت به شما و وبلاگتان عوض
شده و شما عجب آدمی هستید که سوال آدم را جواب نمیدهید!
مسئله از دو حالت خارج نیست: یا این دوست ما از آن دسته
دانشجویان مشغول به تحصیل در مالزی و هند بوده که حالا آخرِ ماجرای فارغالتحصیلی
مثل آهو در گُل گیر کرده که برای ادامه تحصیل چهکار کند و یا هم از آن دسته
دوستان پرتوقعی که دنبال خرِ مُرده میچرخند برای فرستادن پرپوزال به این دانشگاه
و آن دانشگاه و گرفتن بورسیه و گرنه آدمی که اهل زحمت کشیدن باشد میداند اصولن پرپوزال
– آن هم در مقطع دکترا- ردیف کردنی نیست!
4
مهرماه 6 سال پیش برای اولینبار صاحبِ یک وبلاگ شخصی
شدم.آدمهای زیادی را توی این شش سال از طریق این دریچه مجازی شناختهام. آدمهای
زیادی را دوست داشتهام.به آنها عشق ورزیدهام و از بعضیهاشان متنفر شدهام.خیلیهاشان
شاید امروز دیگر وبلاگ نداشته باشند اما دوستهای خوب من باشند.
وبلاگستان اینروزها اما همانقدر که از لحاظ تکنولوژی نسبت
به 6 سال پیش پیشرفت کرده است، از لحاظ اخلاقی و آدمهای درونش پسرفتِ عجیبی
داشته است.گروههای کوچک دوستی وبلاگی که وظیفه چترومهای گذشته را به خوبی اجرا
میکنند و....باور کنید اگر انگلها و ویروسها و میکروبها نبودند دیگر کسی قدر
سلامتیاش را نمیدانست.