جام‌جهانی 1994 آمریکا، شاید هم 1990 ایتالیا. من گریه کرده بودم که چرا زمینِ فوتبالِ تلویزیون ما مثل مال همسایه بالایی سبز نیست! خانم همسایه هم شنیده بود و گفته بود بروم شب‌ها با او و شوهرش جام‌جهانی را خانه‌ی آن‌ها تماشا کنم. خوب واقعیتش وضع مالی ما خوب نبود  ولی من آن موقع‌ها این را نمی‌فهمیدم، اصولا قرار نبود یک پسربچه دبستانی سر از حساب و کتاب دربیاورد. شب‌های جام‌جهانی خانم همسایه من را وسط خودش و شوهرش می‌نشاند و هی قربان صدقه‌ام می‌رفت و برایم خوراکی می‌آورد.یادم رفت بگویم زن و شوهر بالایی ما بچه‌شان نمی‌شد. خلاصه جام‌جهانی تمام شد ولی کندن من از خانه آن‌ها محال بود. یکی از همان روزهای کلنجار رفتن با مامان برای رفتن به خانه‌ی آن‌ها با پا به زمین کوبیدن و گریه، تهدید می‌کنم که اگر تلویزیون رنگی نمی‌خرید من می‌روم بچه‌ی آن‌ها می‌شوم.  مادرم هم به غرورش بر می‌خورد و طلا می‌فروشد و می‌روند یک تلویزیون رنگی 29 اینچ برای من می‌خرند (که هنوز توی اتاقم ماندگار و جام‌جهانی 2010 را تمام رنگی پخش می‌کند). گمانم تماشای کارتون‌های کودکی از تلویزیون رنگی برای من یکی از همان نقاط تحولی باشد که در زندگی هر انسانی اتفاق می‌افتد. این همه حرف زدم تا بگویم از دیشب دلم برای تماشای ساکنین جزیره‌ی ناشناخته، همان‌ها که وقتی گریه می‌کردند یک رودخانه راه می‌ا‌فتاد تنگ شده است. برای ظهر‌های جمعه و دراز کشیدن نیمه بدن توی آفتابی که از پنجره زیرزمین خانه  روی فرش لاکی می‌تابید و قصه‌های ظهر جمعه.ظهرهای جمعه؛ تنها روزیِ هفته که نوشابه درخانه‌ی ما برقرار بود...دلم تنگ شده است برای نه بچگی‌هایم که برای خودم، برای همان وقت‌ها که وضع مالی‌مان خوب نبود و من این را نمی‌فهمیدم.