گمانم یک‌ماه بیشتر باشد که من قصد به‌روزکردن این وبلاگ را دارم و ساعت‌ها و روزها  به سرعت سپری شده‌اند  و من غرق در روزمرگی‌ها به هیچ‌جا نرسیده‌ام. مکافات بیدار شدن شش صبح و پلک‌هایی که نیمه شب نشده روی هم می‌افتند، برایم فرصتی نگذاشته است.تمام آن‌چه مانده هم سهم دوست داشتن و عاشقی بوده ـ و هست و خواهد بود ـ و خوب... حالا چه کنم با این وبلاگ؟

هر روز از صبح تا شب  مشغول نوشتنم: گزارش، مقاله، مصاحبه، تصحیح، پرداخت موضوع، سوژه‌یا‌بی و... باید روزی دو سه تا روزنامه را به همراه مجله و نشریه ببلعم و با آدم‌هایی که ادعایشان آن بالاهاست و خودشان این پائین؛ سروکله بزنم. البته بر خلاف میل‌باطنی‌ام تمام این‌ها فرصت خوبی‌‌ست برای قوی شدن قلم و روان شدن دستم ( و البته چرب شدن زبانم!!)...

این پست را فعلا نوشتم تا بدانید هنوز زنده‌ام. دل خودم هم این‌جا نوشتن را می‌خواهد؛ پس لطفا شما هم اگر هنوز خواننده این صفحات هستید هُلم بدهید؛ به کمی روغن‌کاری دوباره نیاز دارم.