بايد زمين گذاشت قلم‌ها را
ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست
بايد سلاحِ تيزترى برداشت
بايد براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
-با واژه فشنگ-

قیصر امین‌پور

نوحه‌خوان شور می‌گیرد: «ذوق و شوق نینوا كرده دلم...». و من ناخودآگاه یاد روزی می‌افتم که توی صفِ نفت بودیم و کیف مادر را زدند، که تمام کوپن‌ها توی کیف بود. من گریه می‌کردم. مادر مضطرب مرا به دنبال خود می‌کشید و زیر دست و پای آدم‌های توی صف به دنبال کیف می‌گشت. در تمامِ راه خانه مادر هم همراه من گریه می‌کرد.

«‌در تمام سال‌های عشق و جنگ، مهر در سجاده‌ی ما شد فشنگ...» و من بی‌اختیار یاد روزهایی می‌افتم که تهران بمباران شده بود و فامیل‌هایمان آمده بودند مشهد. مادر حامله بود و پدر نگران از قیمت بازار سیاه و گم شدن کوپن‌ها مصر بود میهمان‌ها کم و کسری نداشته باشند. در عالم بچگی از تمام آن مکالماتِ یواشکی مادر و پدر که اکثرا در آشپزخانه اتفاق می‌ا‌فتاد تنها تو کلمه را به یاد دارم: بازار سیاه و نسیه.

نوحه‌خوان همچنان پرشور می‌خواند:« یاد آن‌روزی كه در خمپاره‌ها، جمع می‌كردیم پاره پار‌ه‌ها..» و من یاد وقتی می‌افتم که جنازه‌ی پسر همسایه‌ روبرویی‌مان را از جبهه برگردانند. توی کوچه همهمه‌ای بود. تنها تصویر پدرش را به یاد دارم که سرش را به طاق نصرت می‌کوبید. آن‌ها چند روز بعد برای همیشه از محله‌ی ما اسبا‌ب‌کشی کردند و رفتند، حتی طاق نصرت را جمع نکردند تا این‌که چند هفته بعدترش یک وانت آمد و چند نفر با لباس خاکی طاق را بردند. من مانده بودم و این سوال بچگانه‌ که «مگر شهید شد خوب نیست؟... پس...؟!»


«....جنگ ما را لایق خود كرده بود؛ جبهه ما را عاشق خود كرده بود...»
آن وقت‌ها تنها کلمه‌ای که بچه‌های کوچک‌تر از من هم به خوبی یاد داشتند، «جنگ» بود. جنگ برای ما اما با جنگی که پدر و مادرانمان می‌شناختند فرق داشت. جنگ برای ما آژیر قرمز و کوپن و بازار سیاه نداشت. جنگ برای بچه‌های هم سن و سال من یک تکه چوب بود و کیو کیو کردن و صدام که همیشه در آن مغلوب بود.
نوحه‌خوان همچنان پرشور می‌خواند:«سرزمین نینوا یادش بخیــــــــر،‌كربلای جبهه‌ها یادش بخیــــر!...»
ولی من نمی‌دانم چرا هرچه بیشتر فکر می‌کنم، دلم کمتر برای روزهای «جنگ» تنگ می‌شود.