حالم به حال سربازی می‌ماند که با دهانی پر از خاک و بوی باروت و خون بعد از موج انفجار به هوش آماده و می‌بیند زیر آفتابی داغ میان تلی از دست و پای قطع شده‌ی هم‌رزمانش زمین‌گیر شده است.سرباز از دور نیروهای دشمن را می‌بیند که هم‌زمان با پیشروی به سمت او،یکی یکی تیرهای خلاص را شلیک می‌کنند.سرباز آرام چشم‌هایش را می‌بندد. سایه‌ی سرباز دشمن را که بالای سرش احساس می‌کند دیگر مطمئن می‌شود که آن‌ها شکست خورده‌اند.