دختری در لباس‌خوابِ مشکی با گل‌های قرمز وارد اتاق‌خوابِ تاریک می‌شود. درون تخت‌خواب می‌خزد. کتاب را از بالای تخت برمی‌دارد و روی سینه‌اش می‌گذارد.بعد در حالی که به سقف خیره شده؛ تند و تند با انگشتانش بر روی خط‌های برجسته‌ی کتاب به پیش می‌رود. گاهی می‌خندد.گاهی اخم می‌کند.گاهی حتی تعجب را می‌شود در خطوط صورتش خواند. او همان‌طور که به سقف چشم دوخته٬ خوابش می‌برد.