تنها چند صفحه مانده  تا دومین کتاب فروید را هم تمام کنم. ذهنم مشغول نظریات فروید است.با خودم فکر می‌کنم  یعنی  زیگموند چند تا دوست‌دختر  داشته؟  همه‌شان هات بود‌ه‌اند؟ همه‌شان عقده‌ای بودند که فروید توانسته این همه عقده‌ی جنسی کشف کند؟  کشفِ  عقده‌های جنسی هم به سختی کشفِ‌ واکسن باسیل است؟ یعنی...

 

نشسته‌ام و دارم معشوقه‌هایم را  روی کاغذ لیست می‌کنم. عدل می‌شود 27 تا - حالا شاید هم یکی  پس و پیش- هر کار می‌کنم چهره‌ی آخری را نمی‌توانم به خاطر بیاورم. بی‌خیال می شوم...

 

روی تخت دراز می‌کشم و به این نظریه‌ی فروید فکر می‌‌کنم  که سیگار کشیدن  نوعی عقده‌ی جنسی ناشی از عدم  مکیدنِ ‌ پستان مادر در دوران طفولیت  است ـ اگر این‌طور بود پس تا حالا همه‌ی گوساله‌های مش حسن باید سیگاری می‌شدندـ سیگاری آتش می زنم و به ریشِ فروید و با نمکیِ خودم می‌خندم...

 

توی خواب فروید برایم تعریف می‌کند که یکی از دوست دختر‌هایش به قول این امروزی‌ها فلترون بوده و ... خلاصه‌اش می‌گوید بیان  این نظریه سرِ کل‌کل و رو کم کنی بوده است و...

 

این‌‌قدر بلندبلند توی خواب می‌خندم که از خواب می‌پرم.

 

تلفن زنگ می‌خورد. شماره را نگاه می‌کنم. به گمانم باید بیست و هشتمی باشد !