گوشهای از بهشت چند تا فرشته مشغول پچ پچ بودند.یکیشان
تعریف میکرد که دیروز یواشکی وقتی خدا خواب بوده به سراغ دفترچهی
خاطرات خدا رفته است. میگفت خداوند توی آخرین روز هر سال در دفتر خاطراتش دربارهی
ترس نوشته است.ترس از آمدن بهار و عاشق شدن.
فرشتهها ریز ریز میخندیدند و خدا هنوز خودش را به خواب زده بود.