
مثلِ
همیشه با دقت و وسواسِ فراوان تمام سرامیکها و کاشیهای آشپزخانه را برق میاندازد.سطل
آشغال را خالی میکند و کیسهی جدیدی درونش میگذارد.گازِ خوراکپزی را که با اسکاچ خوب سابیده بود، خشک میکند.حتی نمکدانِ تقریبا خالی را هم پر از نمک
میکند.
....
دستهایش
را با همان پیشبند خشک کرد.نامهی تاشدهای را از توی کشوی اول بیرون آورد و آن را
با یکی از همان سبزیجات تزئینیِ آهنرباییِ، روی درِ یخچال چسباند.(بعدش خیلی با سلیقه و حوصله؛ باقیِ تزئیناتِ روی در یخچال را هم مرتب کرد.).
...
همانجا
کنارِ درِ یخچال ـ روی سرامیکهای تمیز و نیمخیس ـ مینشیند.تمام آشپرخانه را با
دقت از نگاه میگذراند تا مبادا نقطهای از نظرش دور مانده باشد.همانطور نشسته
دست میکند و از پشتِ یخچال تفنگ دو لولِ شکاریِ ارثیهی پدرشوهرش را بیرون میکشد.در حالی که برای بارِ هزارم در
طولِ هفته گذشته تفنگ را گردگیری میکند دوباره تمام آشپزخانه را با یک نگاهِ
سریع از نظر میگذارند؛ تفنگ را توی دهانش فرو میبرد
و بلافاصله ماشه را میکشد.
...
همهجا
قرمز بود با لکههای سیاهِ کوچک و بزرگ.