
مدتی است خودم را محکم به ریل راهآهن بستهام.نمیدانم این چندمین بار است که قطارِ زندگی دودکنان و هوو هوو کنان از رویم رد میشود.فقط این را مطمئن هستم که اگر هزار بارِ دیگر هم بیاید و برود، نه من زیر ریلهای این قطار جان میدهم و نه به سبک فیلمهای وسترن آن دخترِ مو بلوندِ چشم آبی در لحظات آخر از راه میرسد که طنابهای مرا باز کند...