پیرمردِ چاقِ تنها، شبها خوابِ مولنروژ میدید و فاحشههایی که در برابرش استریپتیس میکردند. او هر روز صبح در حالی که زیر لب غرغر میکرد به طرف حمام سرازیر میشد.
پیرمرد فکر میکرد سالهاست که وقتِ مردنش فرا رسیده...
قالب این وبلاگ توسط سایکو تهیه شده و حقوق مربوط به آن محفوظ است.