
فاصله تنها هشت دکمهی وسوسه انگیز است. به آرامی دکمههای پیراهنِ نازکِ صورتی یکی پس از دیگری باز میشوند... با اولین تماسهای نوک انگشتان لرزش شهوتناکِ بدنها بیشتر و بیشتر میشود و نوک انگشتان از ناف میگذرد. لرزشها حالا دیگر به پیچ و تابی شهوتآلود تبدیل شدهاند. صدای باز شدن سگکِ کمربند.صدای گنگِ زمزمههای مناجاتهای زیرِ لبِ دو نفر.....و سکوت.
کاکتوسهای روی میز تحریر زرد شدهاند(مادر که میگوید از بس آب دادمشان اما من معتقدم که زیاد آفتاب خورده اند). با بیتفاوتی لیوان آب را توی ردیفِ کاکتوسها خالی میکنم.یکی از کاکتوسها گلِ قرمز داده است. اینقدر به گل ور میروم تا بالاخره کنده شود. لیوان خالی را لبهی میز میگذارم وگلِ قرمز را هم درونش میاندازم.دستم به لیوان میخورد. لیوان میلغزد.
آرام خوابیده است.دود سیگار را توی صورتش میدهم.تکان نمیخورد.بازوی راستش را گاز میگیرم.حرکتی نمیکند.از شیطنتش خندهام میگیرد:اما انگار واقعا تکان نمیخورد٬ نفس نمیکشد . قطرههای عرق هنوز روی پیشانیاش نمایانند. تنم میلرزد.درست برعکسِ لرزشهای چند دقیقه قبلõ اینبار پر از خوف و ترس است.چند سیلیِ محکم توی صورتش میگذارم.هنوز همانطوری بیحرکت مانده است.
لباس پوشاندن به یک آدمبزرگ خیلی سخت است. شلوار لیِ جوردانو از انحنای جنیفریاش بالا نمیرود.انگار تسخیرش راحتتر از استتارش بود. تمام حجم خوشتراش را دور یک ملحفهی گلدار میپیچم و زیر تخت پنهان میکنم.
بوی عجیبی در اتاق پیچیده.صدای گنگِ زمزمههای مناجاتهای زیرِ لبِ دو نفر به گوش میرسد.با دو دست گوشهایم را میگیرم و دور اتاق میچرخم.کاکتوسها را با دستهای خودم یکی یکی دار میزنم. از ریشه میکشمشان بیرون و نشانه میروم به سمت کتابخانه.اولی میخوردم به تهوعِ سارتر.دومی میخورد به مجموعهی نورتونها و.....یکی را هم پرت میکنم سمت پازلِ هزار تیکهای از پاریس که تا کامل شدنش چند قطعه بیشتر نمانده.
حالا نشستهام و خرده شیشههای لیوانِ شکسته را از توی پایم درمیآورم.باد توی اتاق میپیچد. سردم میشود.پنجره را میبندم.قهوهام را پر از قند میکنم. طوری که نمیشود دیگر همش زد.
زمزمهای از زیر تخت بهگوش میرسد:خیلی از تلخیها با قند شیرین نمیشود.