
روی صندلیهای مترو کز کرده بودند.
دختر میگفت: "باور کن این وضع برام دیگه غیر قابل تحمل ِ".
پسر با چشمهای پر اشک جواب داد:"آره،میفهمم عزیزم.واسه همین برای هردوتامون بلیط خریدم که بریم جایی که هیچکس جز من و تو نباشه...دو تا بلیط به بهشت".
صدای شلیک دو تیر به فاصله کمی از هم شنیده شد...
:Excerpt
They sat together on the subway. She turned to him and said, “I can’t stand this any longer.” He turned to her with a tear in his eye, "Honey, I just bought us two tickets to paradise." With that he took out his gun and shot them both