تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
شنبه 1388/08/02
من یک دردم: آخ....

با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکه‌ها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان‌ موقع یک پیرزن در حالی که جعبه‌ی خرما را جلوی ما می‌گرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانی‌ها نمی‌رود.»

و سایه‌اش به آرامی از روی ما رد شد...