
و نداهای فردای وطنم
استوار به خاطراتِ پدرانشان؛
روزی،
یقهی باد را خواهند درید...
تمامِ مردمِ این دنیا آن تهتههای دلشان یک چندتایی خاطرهی تلخِ فراموش نشدنی دارند که گهگداری از به یادآوریشان لذت میبرند. این " تلخهای دوست داشتی" همان رازهای مگوی دل هر آدمی هستند که جز خودش حاضر نیست هیچکس را برای دانستنش با خود شریک کند.
چه کسی فکر میکرد باتوم و گلوله و اشکآور هم روزی بخواهند قسمتی از خاطرات مگوی ما آدمهای این شهر باشند؟ هنوز هم به این فکر میکنی که من و تو خود خاطراتمان را رقم میزنیم؟ پس گوجهسبز خوردن میان نوپوها و باتوم و خون را به نظرت باید توی کدام فولدر ذهنم ذخیره کنم؟ عاشقانه؟ عارفانه؟ یا احمقانه...؟
نوشتنم نمیآید. مینیمالهایم مثل بستنیقیفیهای آب شدهی روی سنگ فرشهای ولیعصر؛ از هم ماسیدهاند....شهر دیگر بوی هیچ عشقی را نمیدهد. بوی خون،نفرت، سکوت...
و من هر روز اخبار را میخوانم و سالها پیرتر میشوم... دوباره سکوت.
پ.ن: تولدم مبارک...
مرتبط: