
فاجعه
یعنی پسر کوچولویی که حالا باید دست در دست معشوقِ قدیمیِ مادرش راه مهدکودک تا
خانه را طی کند.فاجعه عمو گفتنهای پسرت است و اصرار تو برای اینکه یادش بدهی مرا
به اسم صدا بزند.فاجعه آن مرتیکهی زنبارهست که توی راهروهای دادگاه هم دست از
چشمچرانی برنمیدارد.فاجعه فروشندهست که ما را با مادر و پسر اشتباه میگیرد.
فاجعه برق این روزهای چشمهای توست.فاجعه این است که چهار سالِ تمام تخت سینهات
را با جاسیگاری اشتباه گرفتهاند. فاجعه تو هستی و سکوتِ مرگبارت.فاجعه همان شبهاییست
که من برای نرفتن به خانه دروغهای بزرگ میگویم.فاجعه...فاجعه چرا؟اینها همهاش
اتفاق است.یک سری اتفاقات ساده....