
راننده بلیط را پاره میکند. اتوبوس نسبتا خلوت است. روی اولین صندلیِ خالی مینشیند. کتاب را از داخلِ کیف در میآورد و شروع به خواندن میکند. دومین صفحه از کتاب به انتها نرسیده٬گوشیاش بیپ کووتاهی میکند. شروع به خواندن و بعدش جواب دادن میکند. چند تا اساماس که رد و بدل شد گوشی زنگ میزند.شروع میکند با جایی تند تند صحبت کردن.در اولین ایستگاه و به سرعت کیفش را بر میدارد و از در اتوبوسِ تقریبا در حال حرکت بیرون میپرد.
باد از پنجرهی نیمهبازِ اتوبوس تکه کاغذِ لای صفحهی دومِ کتابی را که روی صندلی مانده ٬ کف روغنیِ اتوبوس میاندازد.
خانم نویسنده در آخرین صفحه از کتابش نوشت:
" تقدیم به روحِ تمام همسران درگذشتهام که نه تنها تا آخرین روزِ عمرشان نتوانستم در دلشان جایی پیدا کنم، بلکه پس از مرگ هم ذرهای از میراثشان نصیبم نشد.."
آقای نویسنده در اولین صفحه از کتابش نوشت:
"تقدیم به تمام معشوقههایم که در همان اولین دیدار زیبایی لبهایم را تحسین کردند اما تا آخرین همخوابگی نکوشیدند تا حتی ذرهای به درونم راه یابند.."
نسیمِ صبحگاهی از درزِ نیمبازِ پنجره؛ پرده
را به رقص درآورده است. ملحفه را با پا کنار میزنی. تخت قریژ قریژ میکند.نگاهت
روی دیوار میخکوب شده است. داری با خود فکر میکنی آیا واقعا خدا بزرگ است؟ یکجایی
آن دورها صدای هیاهوی دستهای گنجشک با صدای بلندگوی مسجد در هم آمیخته است. از
پشت بدنی عریان و گرم، تو را محکم در آغوش میگیرد و متعاقبش نفسهای گرمِ
بازدمی را روی شانه و گردنت احساس میکنی. نمیشود بیشتر از چند لحظه طاقت آورد. خودت
را از میان بازوانش جدا میکنی و به سمتش برمیگردی.نگاهش میکنی. دوباره از خودت
میپرسی چرا خدا بزرگ است؟ رگههای طلایی آفتابِ صبحگاهی روی صورتش افتاده
است.موهای پریشان را از روی چشمهایش کنار میزنی. بدون اینکه چشمهایش را باز
کند لبخندی بزرگ روی صورتش مینشیند. خودش را به تو میچسباند و ملحفه را روی
هردوتان میکشد. حالا دوباره که فکر میکنی احساس میکنی خدای هیچکس هم که بزرگ
نباشد، خدای تو یکی لااقل خیلی بزرگ است.
این روزها همه سورئالیست میخوانند،شما
چطور؟
قبلترش هم همیشه عادت داشتم موهایم را او شانه بزند.کنار
تختم که میرسید، خودم را بهخواب میزدم و با اولین حرکتِ شانه لای موها
چشمهایم را باز میکردم.او میخندید، من اخم میکردم.بعد میخندیدم. خودش که هیچوقت
چیزی نگفت اما بهگمانم از اولش هم میدانست من دارم خودم را بهخواب میزنم.هرچه
طول دورهی درمان طولانیتر میشد، تعداد دفعات شانه زدن موهایم هم بیشتر
میشد.راستش مو شانه زدن بهانه بود. چون این اواخر جز چند تارِ مو پشت گوشها و یک
دسته مو پشت سرم دیگر مویی باقی نمانده بود. این روزهای آخر کنار تختم که میرسید
خودم را بهخواب میزدم. با اولین حرکت شانه لای موها چشمهایم را باز میکردم و
اشک از گوشه چشم راستم روی بالش میریخت.او هم اول به گریهی من اخم میکرد. بعد
میخندید. آخر هم شانه را کنار میگذاشت و همراه من شروع میکرد به گریه کردن.گفتم
که؛ مو شانه زدن فقط بهانه بود.
حالا هم که همه جمع شدهاند به همان عادت قدیمی شانه را از
جیب کیفش بیرون میآورد.کفن را کنار میزند و شروع به شانه کردنِ همان چند تارِ
موی باقیمانده میکند.میخواهم بخندم.اما هر چه تلاش میکنم فایدهای ندارد.دلم
میخواهد اخم کنم و با چشم و ابرو به او بفهمانم که جلوی بقیه زشت است اما نمیشود.
او خودش ساکت است. بقیه اما انگار دارند گریه میکنند.
نامم را پدرم انتخاب کرد .نام خانوادگیام را يکي از
اجدادم!
راهم را دیگر بگذارید خودم انتخاب کنم.
محکم با دو دست فشار میدهم.
مامان با بغض میگوید: چهکارمیکنی با خودت؟ آخرخودت
را از بین میبری.
ـ امان از زخمهای کهنهای که سر باز کنند...
مثلِ
همیشه با دقت و وسواسِ فراوان تمام سرامیکها و کاشیهای آشپزخانه را برق میاندازد.سطل
آشغال را خالی میکند و کیسهی جدیدی درونش میگذارد.گازِ خوراکپزی را که با اسکاچ خوب سابیده بود، خشک میکند.حتی نمکدانِ تقریبا خالی را هم پر از نمک
میکند.
....
دستهایش
را با همان پیشبند خشک کرد.نامهی تاشدهای را از توی کشوی اول بیرون آورد و آن را
با یکی از همان سبزیجات تزئینیِ آهنرباییِ، روی درِ یخچال چسباند.(بعدش خیلی با سلیقه و حوصله؛ باقیِ تزئیناتِ روی در یخچال را هم مرتب کرد.).
...
همانجا
کنارِ درِ یخچال ـ روی سرامیکهای تمیز و نیمخیس ـ مینشیند.تمام آشپرخانه را با
دقت از نگاه میگذراند تا مبادا نقطهای از نظرش دور مانده باشد.همانطور نشسته
دست میکند و از پشتِ یخچال تفنگ دو لولِ شکاریِ ارثیهی پدرشوهرش را بیرون میکشد.در حالی که برای بارِ هزارم در
طولِ هفته گذشته تفنگ را گردگیری میکند دوباره تمام آشپزخانه را با یک نگاهِ
سریع از نظر میگذارند؛ تفنگ را توی دهانش فرو میبرد
و بلافاصله ماشه را میکشد.
...
همهجا
قرمز بود با لکههای سیاهِ کوچک و بزرگ.
عمرا زیرِ بار میرفتم.اصلا کارِ من نبود.روحم هم از ماجرا خبر نداشت؛اما چهار نفری که ریختند سرم، در فاصلهی میانِ یکی از همان لگدهایی که بینِ دوپایم فرود میآمد، با صدایی که به زور از گلویم خارج میشد فریاد زدم:" نزنید نامردها نزنید.غلط کردم.همهچیز را میگویم."
همانجا:
تا جا دارد کنارِ همان درخت عق میزند.
چند قدم آنطرفتر:
در حالی که دستش را به درختِ کنار خیابان گرفته چکمههایش را دوباره به پا میکند.
چند قدم مانده:
چکمههای نهچندان بلندش را از پا در میآورد و با پاهای برهنه از مقابلِ مامورانِ گشت ارشاد که با چشمهای متعجب نگاهش میکنند عبور میکند.
بیچاره شبها هنگام خوابگردیهایش، مدام حس میکرد یک شصتی با شستش او را لمس میکند.
دکترها میگفتند: ویارِ شهرت است. علاج ندارد.
از روزِ اول تمام چیزهای جدید را به همراهِ یکدیگر تجربه کرده بودیم.این آخریش اما؛ از همان لحظهی اول دلم گواهِ انجامش را نمیداد. پایش هم که رسید اگر اصرار او نبود حاضر به عملی کردنش نمیشدم. داخلِ حمام بودیم که پایش روی صابون لیز خورد؛ سرش محکم به شیر خورد و در جا تمام کرد.
در حالی نعلبکی چای را هووف میکشد که تمام حواسش متوجه مورچهایست که سعی میکند دانهی برنجی را از دیوار بالا ببرد.مورچه با تمام قوا تلاش میکند تا دانهی برنج را با غلبه برقانون جاذبهی زمین با خود از دیوارِ راست بالا بکشد.
- آخرین جرعهی چای را درون نعلبکی خالی کرد.
- تهِ استکان را به آرامی روی دیوار فشار داد:
- دانهی برنج به زمین میافتد؛
- نقطهی سیاهی روی دیوارِ سفید دهنکجی میکند.
ــ با عنایت به ساختاری جدید در مینیمالنویسی و به پیروی از موجِ جدیدِ مینیمالنویسی در آمریکا، این مینیمال را به عنوان مینیمالِ پستمدرنِ فارسی بخوانید و نظرتان را دربارهی آن بدهید.
پیشاپیش از نظرهای از روی حوصله، دقت ، و جدیِ شما بسیار بسیار ممنونم.
آقای احمدی معلمِ کلاسِ پنجم دبستانِ شهید سرافراز دیشب در حالی به خانه برگشت که چند ساعت قبلش پیکانِ پنجاه و هفتِ سبز رنگی را که با قرض و قوله برای مسافرکشی خریده بود به جرم تداخلِ شغلی توقیف کرده بودند.
پیرمرد در حالی که به سختی با دستهای لرزان آلتِ چروکیدهاش را از لای زیپِ شلوار بیرون میکشید،گفت:تنها یادگاری که از گذشته بعد از مادربچه ها برایم باقیمانده همین است.
پیرمردهای دیگر میخندیدند....
یادتان نرود دو دسته از آدمها همیشه به شما محرماند:
اول دکترها و دوم هم کارگردان جماعت...
حالم به حال سربازی میماند که با دهانی پر از خاک و بوی باروت و خون بعد از موج انفجار به هوش آماده و میبیند زیر آفتابی داغ میان تلی از دست و پای قطع شدهی همرزمانش زمینگیر شده است.سرباز از دور نیروهای دشمن را میبیند که همزمان با پیشروی به سمت او،یکی یکی تیرهای خلاص را شلیک میکنند.سرباز آرام چشمهایش را میبندد. سایهی سرباز دشمن را که بالای سرش احساس میکند دیگر مطمئن میشود که آنها شکست خوردهاند.
مدتی است خودم را محکم به ریل راهآهن بستهام.نمیدانم این چندمین بار است که قطارِ زندگی دودکنان و هوو هوو کنان از رویم رد میشود.فقط این را مطمئن هستم که اگر هزار بارِ دیگر هم بیاید و برود، نه من زیر ریلهای این قطار جان میدهم و نه به سبک فیلمهای وسترن آن دخترِ مو بلوندِ چشم آبی در لحظات آخر از راه میرسد که طنابهای مرا باز کند...
آدمهای کوچک بهخاطر آرزوهای بزرگی که دارند همیشه کوچک میمانند.
آدمهای بزرگ اما با آرزوهایی کوچک،بزرگ و بزرگتر میشوند.
لحظهی سال تحویل زیر دوش آرام آرام اشک میریخت.اما خودش هم میدانست نه آب میتواند اشتباهات کسی را بشوید و نه زمان چیزی را ترمیم میکند.
زمان تنها یک عامل ویرانکننده است.
هرگاه که انسانی دروغ میگوید
بخشی از جهان را به قتل میرساند.
اینها مرگهای کمرنگی هستند
که انسانها به اشتباه زندگی مینامند.
پ.ن: بعد از کلی جستجو توانستم منبع را پیدا کنم. شاعر این متن که از لابلای ترجمههای چندسال پیش بیرون کشیدم و سه سال پیش در وبلاگ مرحوم گذاشته بودم کسی نیست جز کلیف برتون.
ديگر از دست هيچکس کاری ساخته نيست
حالا هرچه ميخواهد سوت بزند
قطاری که از خط خارج شده باشد،
تکليفش روشن است...
با بغض میگوید:
میدونی چند شبِ که تختم رو خیس میکنم؟
میدونی هر شب کابوس میبینم؟
میدونی از ترسِ خیس شدنِ رختخوابم شبها سعی میکنم نخوابم؟
میدونی قرص تپش قلب میخورم؟
میدونی دیگر همهچیز اهمیتش را برایم از دست داده؟
میدونی زندگیام تیره و تار شده؟
می دانی روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم؟
....
میدونی که من دوستت دارم؟
دختر در حالی که توی آینهی ماشین آرایشش را درست میکند،میخندد:
به نظرت خطِ چشمِ آبی بیشتر بهم نمیآد؟
پیرمردِ چاقِ تنها، شبها خوابِ مولنروژ میدید و فاحشههایی که در برابرش استریپتیس میکردند. او هر روز صبح در حالی که زیر لب غرغر میکرد به طرف حمام سرازیر میشد.
پیرمرد فکر میکرد سالهاست که وقتِ مردنش فرا رسیده...
میبرمت توی یکی از همان خیابانهای خلوتِ شهرِنو و از پشت با سنگ توی سرت میکوبم:
یک...
دو...
نوزده....
بیستو هشت٬
و با بیستو نهمین ضربه بالاخره جان میدهی.
ضربه سیام را هم برای اطمینان با آخرین قدرت میکوبم.
کثافتهایِ درونِ مغزت توی صورتم می پاشند.
تنها چند صفحه مانده تا دومین کتاب فروید را هم تمام کنم. ذهنم مشغول نظریات فروید است.با خودم فکر میکنم یعنی زیگموند چند تا دوستدختر داشته؟ همهشان هات بودهاند؟ همهشان عقدهای بودند که فروید توانسته این همه عقدهی جنسی کشف کند؟ کشفِ عقدههای جنسی هم به سختی کشفِ واکسن باسیل است؟ یعنی...
نشستهام و دارم معشوقههایم را روی کاغذ لیست میکنم. عدل میشود 27 تا - حالا شاید هم یکی پس و پیش- هر کار میکنم چهرهی آخری را نمیتوانم به خاطر بیاورم. بیخیال می شوم...
روی تخت دراز میکشم و به این نظریهی فروید فکر میکنم که سیگار کشیدن نوعی عقدهی جنسی ناشی از عدم مکیدنِ پستان مادر در دوران طفولیت است ـ اگر اینطور بود پس تا حالا همهی گوسالههای مش حسن باید سیگاری میشدندـ سیگاری آتش می زنم و به ریشِ فروید و با نمکیِ خودم میخندم...
توی خواب فروید برایم تعریف میکند که یکی از دوست دخترهایش به قول این امروزیها فلترون بوده و ... خلاصهاش میگوید بیان این نظریه سرِ کلکل و رو کم کنی بوده است و...
اینقدر بلندبلند توی خواب میخندم که از خواب میپرم.
تلفن زنگ میخورد. شماره را نگاه میکنم. به گمانم باید بیست و هشتمی باشد !
خوشحالم٬
اشک میریزم.
افسردهام٬
میخندم.
درد میکشم٬
لذت میبرم.
زمان میخواهم٬
وقت ندارم!
اگر در مقابل وسوسه مقاومت مىكنيم نشانه قدرت ما نيست،
وسوسه ضعيف است.
ساعت از سه هم گذشته بود.. هوا داشت روشن میشد. پرده اتاق با باد صبحگاهی پیچ و تاب می خورد.
همچنان بی اعتنا زیر نور کم سوی چراغِ مطالعه تند تند می نوشت، مچاله می کرد و حوالهي سطل آشغالی میکرد که چند قدم آنور تر پر بود از کاغذهای سفیدِ مچاله شده.
ته مانده آخرین سیگارش را هم روی کاغذ فشار داد تا خاموش شود.
به طرف تختخواب که میرفت، پایش گیر کرد و کاغذهای مچاله شده روی زمین پخش شدند.
پ. ن: کار هر شبش بود...
لاکردار عجب دقیق هم بود.
تاریخ اکسپایر هرکسی درست سر موقعش،نه دیر نه زود سر میرسید تا نکنه اونایی که توی صف منتظرن یه لحظه علاف بشن. دیالوگهای آخر قصه هم درست مثل هم بودند، بدون یک واو کم و زیاد…
من همیشه به معشوقههای باانصاف احترام میگذارم.
درباره مردن
-هنوز زنده ای؟
-نه.
درباره زندگی
-زنده ای؟
-هنوز نه.
درباره هنوز
-هنوز زنده ای؟
-نه هنوز.
" تو را به دادگاه خواهند کشيد .شايد به حبس ابد محکوم شوي.
البته جزييات جنايتت معلوم نيست، تنها اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافتهاند!!!"
حرفهای وکیل مدافع توی سرش رژه میرفتند…