
یکی از همان روزهای خردادماه 88 که شهر تا صبح خواب نداشت، ساعت سه و چهار صبح بود که پیرو خواهشهای متمادی آقایان «نوپو» با الجان قدمزنان به سمت خانه سرازیر شدیم. الجان گوجهسبزهایی که حالا دیگر بعد از گذشت چند ساعت داغِ داغ شده بود را از جیب شلوارش بیرون میکشید و میخوردیم و میخندیدیم و گمانهزنی سیاسی میکردیم. توی دست من یک کاغذ لوله شده بود، دم در خانه؛ کاغذ لوله شده را توی صندوق عقب ماشین گذاشتم تا روزِ جشنِ پیروزیِ دوباره...
....
دیروز، موقع تمیز کردن صندوق عقب چشمم به یک کاغذ لوله شده افتاد، بازش کردم، رویش(با همان رنگِ سبزِ دلنوازِ) نوشته بود: « ما بیشماریم...».
و ایمان دارم روزی تاریخ ورق خواهد خورد و به همه ثابت خواهد شد که ما آن روز بیشمار بودیم؛ ما هنوز هم بیشماریم V !
با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکهها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان موقع یک پیرزن در حالی که جعبهی خرما را جلوی ما میگرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانیها نمیرود.»
و سایهاش به آرامی از روی ما رد شد...
دوست دارم از یک عشق قدیمی بنویسم. شاید هم از یک نفرت. نه نه! میخواهم ماجرای آن دختر دانشجوی رشته حقوق را که دلش میخواست عاشق یک خونآشام بشود برایتان بنویسم. شاید هم چیزی ننویسم، چرا؟ خوب چون دلم نمیخواهد مانند کاری که هر روز ـ شخصا ـ انجام میدهم، یک نفر نوشتههایم را قاطی انبوهی از نوشتههای مزخرف این روزهای گودر با یک حرکت اسکرول یا «مارک رید از آل» (بر وزن همان سیفون کلاسیک خودمان) خوانده و نخوانده نابود کند. خوب طبیعیست هرکس قربان صدقه دست و پای بلوری نوشتههای خودش بشود. آنهم یک آدمِ حساس مثل من که متخصص به فنا دادن داستان و مینیمال و .... است. مخصوصا این روزهای مگسی که در فجیعترین حالت ممکن کارم را ول کرده باشم و کمی تا قسمتی علاف بچرخم. اصلا اشکال کار این است که امروز موقع درس دادن بدجور هوسی شده بودم بروم روی صندلیها رو به تخته بنشینم و یک نفر برایم از «پیر لوئیجی اندرو» بگوید. شاید هم تمام اینها برای بهظاهر طبیعی جلوه دادن دوری «او»ست که توی همین چند روز به اندازهی تمام روزهای با هم بودن دلتنگش شدهام و به روی خودم که نمیآورم هیچ، سوت بلبلیِ ممتد هم میزنم. به هر حال دلیلش هر چیزی هست حالا من دامنهی چسنالههای این روزها را به وبلاگ هم کشاندهام و شما بیخبر از همهجا تمام این سطور را خواندهاید.
ـ « و آنها کودکی را که حاصل تجاوزی آشکار به یک ملت بود، نفرت نام نهادند.»
جغدِ پیر بعد از خواندن آخرین خطِ داستان، کتاب را بست و بدون اینکه حتی سرش را بلند کند تمام شدن کلاس را اعلام کرد. چشمان کورش مدتها بود خیس نشده بود.
و نداهای فردای وطنم
استوار به خاطراتِ پدرانشان؛
روزی،
یقهی باد را خواهند درید...
تمامِ مردمِ این دنیا آن تهتههای دلشان یک چندتایی خاطرهی تلخِ فراموش نشدنی دارند که گهگداری از به یادآوریشان لذت میبرند. این " تلخهای دوست داشتی" همان رازهای مگوی دل هر آدمی هستند که جز خودش حاضر نیست هیچکس را برای دانستنش با خود شریک کند.
چه کسی فکر میکرد باتوم و گلوله و اشکآور هم روزی بخواهند قسمتی از خاطرات مگوی ما آدمهای این شهر باشند؟ هنوز هم به این فکر میکنی که من و تو خود خاطراتمان را رقم میزنیم؟ پس گوجهسبز خوردن میان نوپوها و باتوم و خون را به نظرت باید توی کدام فولدر ذهنم ذخیره کنم؟ عاشقانه؟ عارفانه؟ یا احمقانه...؟
نوشتنم نمیآید. مینیمالهایم مثل بستنیقیفیهای آب شدهی روی سنگ فرشهای ولیعصر؛ از هم ماسیدهاند....شهر دیگر بوی هیچ عشقی را نمیدهد. بوی خون،نفرت، سکوت...
و من هر روز اخبار را میخوانم و سالها پیرتر میشوم... دوباره سکوت.
پ.ن: تولدم مبارک...
مرتبط:به زنی محتاج بودم
تا غمگینم کند.
و امروز:
سلام
بیا
تا
با هم
یک دلِ سیر
گریه کنیم.
گمانم یکماه بیشتر باشد که من قصد بهروزکردن این وبلاگ را دارم و ساعتها و روزها به سرعت سپری شدهاند و من غرق در روزمرگیها به هیچجا نرسیدهام. مکافات بیدار شدن شش صبح و پلکهایی که نیمه شب نشده روی هم میافتند، برایم فرصتی نگذاشته است.تمام آنچه مانده هم سهم دوست داشتن و عاشقی بوده ـ و هست و خواهد بود ـ و خوب... حالا چه کنم با این وبلاگ؟
هر روز از صبح تا شب مشغول نوشتنم: گزارش، مقاله، مصاحبه، تصحیح، پرداخت موضوع، سوژهیابی و... باید روزی دو سه تا روزنامه را به همراه مجله و نشریه ببلعم و با آدمهایی که ادعایشان آن بالاهاست و خودشان این پائین؛ سروکله بزنم. البته بر خلاف میلباطنیام تمام اینها فرصت خوبیست برای قوی شدن قلم و روان شدن دستم ( و البته چرب شدن زبانم!!)...
این پست را فعلا نوشتم تا بدانید هنوز زندهام. دل خودم هم اینجا نوشتن را میخواهد؛ پس لطفا شما هم اگر هنوز خواننده این صفحات هستید هُلم بدهید؛ به کمی روغنکاری دوباره نیاز دارم.
کوتاه و مختصر بگویم:باید از بعضی چیزهای کوچک دوست داشتنی برای رسیدن به قشنگترین و دوست داشتنی ترین ها گذر کرد . یک سری رفتارها برای من شاید عادی باشد و بدون هیچ پیش زمینه ای کارهایی انجام بدهم که در نقطه ی مقابل برای دیگری قابل درک نباشد. این روزها هم این وبلاگ جزئی از این سوء تفاهم بزرگ است.می دانید بحث سوءتفاهم نیست بحث این است چیزی که من عادی و ساده می بینم برای دیگری زشت و سیاه است. یکسان سازی این تفاهم بزرگ تنها زمانی ممکن است که بتوانیم در کنار هم و از یک نگاه بنگریم. پس تا آن روز که خیلی هم دور نخواهد بود.
در حالی که هرکدام از کانالهای خبری با توجه به سیاستهای دولتهای گرداننده آنان در حال پخش و تحلیل مسائل مربوط به خاورمیانه مخصوصا حملات اخیر اسرائیل به غزه هستند؛دو دوست یکی در غزه (با نام مستعارPeace man ) و دیگری در اسرائیل( با نام مستعارHope man) با همکاری یکدیگر مشغول نگارش و ثبت دیدهها و شنیدههایشان از دو طرف درگیری هستند.
اگر میخواهید بفهمید واقعا در غزه چه میگذرد٬ وبلاگشان را دنبال کنید. اینجا
زن به تابلوی نسیه نداریم خیره شده بود.
ـ حواستو جمع کن فقط همین امشب حاجخانم منزل نیست ها.
رویش را محکمتر گرفت:
ـ باید عجله کنم بچهها گرسنهاند.
قصاب دنبال ساطور میگشت.
از تجربههای مردم باید چیز فهمید. فقط کتاب نیست که ما را چیز فهم میکند.
قسمتهایی از نامهی نیما یوشیج به پسرش
پست وبلاگِ سورئالیست با عنوانِ 6 سال گذشت... نوشته شده در تاریخِ جمعه 1387/07/26 را بخوانید.
صفحهی گزارش در روزنامه ایران مورخ پنجشنبه ۳۰ آبان را هم بخوانید.
رویایی دارم یکی از سخنرانیهای مشهور مارتین لوترکینگ (رهبر جنبشِ حقوقِ مدنی در ایالات متحده) در سال ۱۹۶۳ است که در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهپوستان سفیدپوستان در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی ایراد شد. رویایی دارم از مهمترین سخنرانیها در تاریخ آمریکا بهشمار میآید:
من رویایی دارم که در آن روزی این ملت به پا میایستد و زندگی را با معنای حقیقی این اصل اعتقادیاش آغاز میکند: "ما این حقیقت را بدیهی میشماریم که همه انسانها برابر خلق شدهاند".
من رویایی دارم که در آن روزی بر تپههای گلگون جورجیا، فرزندگانِ بردگان پیشین، میتوانند در کناربردهداران پیشین دور یک میز که میز برادری است بنشینند.
من رویایی دارم که در آن روزی ایالت میسیسیپی که اکنون در آتشِ بیعدالتی و سرکوب میسوزد، به بهشت آزادی و عدالت تبدیل خواهد شد.
من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت شان داوری خواهند شد. من امروز رویایی دارم....
و امروز خواهرش" كریستین كینگ" ؛رویای برادر را كه آرزو داشت روزی آمریكای بدون نژاد پرستی و احترام به سیاهان را ببیند، دید:
ـ من فقط نقشِ اون مردهشوره رو بازی میکنم که جهنم
و بهشتِ مردهها براش توفیری نداره. حالا هم نفری 15 توماناتونو رد کنین بیاد. هر
کی هم نمیخواد به سلامت.زودتر بره پایین که مسافر دیگه بزنیم.
شوفرِ اتوبوس وقتی پولها را میشمرد چشمهایش از
وقتی که میخندید هم گودتر میافتاد.
1
در این چند هفته که از مهر میگذرد من مارکوپولو وار از این
شهر به آن شهر میچرخم و میگردم و درست نمیفهمم شنبهها کی به پنچشنبهها وصل
میشود.فول بیزی حتی وقتِ فکر کردن و نوشتن را هم پیدا نمیکنم.
2
بیشترین دلخوشیام کلاس ترجمه متون ادبی است که با دانشجوهای
سال آخر مترجمی زبان برداشتهام.فرصت جدیدیست برای من تا بیشتر و بهتر ترجمه را
بفهمم.ترجمههایی که دانشجویانم در کلاس ارائه میدهند بعضی اوقات آنقدر خلاقانه
است که خودم هم متعجب میشوم اینچنین معادلهایی را اینها از کجا میآورند. توی همین
چند جلسه دیدگاهشان آنچنان عوض شده است که خواستهاند کتاب را خودشان برای امتحان
بخوانند و سر کلاس ترجمهی شعرِ آزاد کار کنیم.کلاس درآمدی بر ادبیات را هم دوست
دارم.تزریق ادبیات به مغز آدمهایی که تا بهحال از دریچه آکادمیک و جدی به ادبیات
نگاه نکردهاند آنقدر برایم هیجانانگیز است و با قدرت شروع کردهام که بعد از
گذشت سه جلسه تعداد دانشجویانم از 20 نفر به 50 نفر رسیده است.
3
مدتی پیش شخصی به من ایمیل زده بود که چطوری می تواند برای
تز دکترای رشته ادبیات انگلیسی پرپوزال ردیف کند؟ جواب دادم که پرپوزال دکترا ردیف
کردنی نیست و من نمی تونم به کسی که نمیشناسم توی این موضوع کمکی کنم و اگر خودش و موقعیت و هدفش را مشخص کند شاید بتوانم چند تا
منبع به او معرفی کنم. ایشان جواب دادند: دیدگاه من نسبت به شما و وبلاگتان عوض
شده و شما عجب آدمی هستید که سوال آدم را جواب نمیدهید!
مسئله از دو حالت خارج نیست: یا این دوست ما از آن دسته
دانشجویان مشغول به تحصیل در مالزی و هند بوده که حالا آخرِ ماجرای فارغالتحصیلی
مثل آهو در گُل گیر کرده که برای ادامه تحصیل چهکار کند و یا هم از آن دسته
دوستان پرتوقعی که دنبال خرِ مُرده میچرخند برای فرستادن پرپوزال به این دانشگاه
و آن دانشگاه و گرفتن بورسیه و گرنه آدمی که اهل زحمت کشیدن باشد میداند اصولن پرپوزال
– آن هم در مقطع دکترا- ردیف کردنی نیست!
4
مهرماه 6 سال پیش برای اولینبار صاحبِ یک وبلاگ شخصی
شدم.آدمهای زیادی را توی این شش سال از طریق این دریچه مجازی شناختهام. آدمهای
زیادی را دوست داشتهام.به آنها عشق ورزیدهام و از بعضیهاشان متنفر شدهام.خیلیهاشان
شاید امروز دیگر وبلاگ نداشته باشند اما دوستهای خوب من باشند.
وبلاگستان اینروزها اما همانقدر که از لحاظ تکنولوژی نسبت
به 6 سال پیش پیشرفت کرده است، از لحاظ اخلاقی و آدمهای درونش پسرفتِ عجیبی
داشته است.گروههای کوچک دوستی وبلاگی که وظیفه چترومهای گذشته را به خوبی اجرا
میکنند و....باور کنید اگر انگلها و ویروسها و میکروبها نبودند دیگر کسی قدر
سلامتیاش را نمیدانست.
فاجعه
یعنی پسر کوچولویی که حالا باید دست در دست معشوقِ قدیمیِ مادرش راه مهدکودک تا
خانه را طی کند.فاجعه عمو گفتنهای پسرت است و اصرار تو برای اینکه یادش بدهی مرا
به اسم صدا بزند.فاجعه آن مرتیکهی زنبارهست که توی راهروهای دادگاه هم دست از
چشمچرانی برنمیدارد.فاجعه فروشندهست که ما را با مادر و پسر اشتباه میگیرد.
فاجعه برق این روزهای چشمهای توست.فاجعه این است که چهار سالِ تمام تخت سینهات
را با جاسیگاری اشتباه گرفتهاند. فاجعه تو هستی و سکوتِ مرگبارت.فاجعه همان شبهاییست
که من برای نرفتن به خانه دروغهای بزرگ میگویم.فاجعه...فاجعه چرا؟اینها همهاش
اتفاق است.یک سری اتفاقات ساده....
وقتی میخندد گونههایش به سمت بالا جمع میشود و چنان وسوسهی بوسه به جان آدم میریزد که سالک هم باشی دامن از دست خواهی داد.کاش سرِ تمام کوچهپس کوچههای این شهر چراغقرمزهای سه زمانه بکارند تا اگر زمانی یک نفر درست پشت چراغ قرمز دلش غنج رفت برای بوسیدن گونههایی که موقع خندیدن برجسته میشوند؛ وقت کافی داشته باشد.
دوقلوهای
خواهر برای خودکشی دو تا اسلحه تهیه کردند و قرار شد هر دو در یک لحظه به دیگری
شلیک کند.زمان شلیک تنها صدای یک تیر بلند شد.خواهرِ دوقلوی بزرگتر کنار جنازهی
پر از خونِ خواهر دوقلوی کوچکتر که با مردمکهای از هم پاشیده به آسمان نگاه میکرد
نشسته بود و گریه میکرد.او به خاطر میآورد که خواهر دوقلوی کوچکتر همیشه به
شوخی معتقد بود او - خواهر بزرگتر- با همان پنج دقیقه تولدِ زودتر به او خیانت
کرده است.
راستش
از همان لحظهی اول هم راضی نبودم. با اکراه اجازه دادم.تمام این چند روز را هم به
دلواپسی و پشیمانی گذراندم. امروز هم که مطلع شدم در دریا غرق شده است؛ بیشتر خودم را سرزنش کردم که کاش قبل از اینکه اجازهی
مسافرت به شمال را بدهم به او شنا میآموختم.اما
دیگر مهم نیست. در تمام دوران نویسندگیام شاهدِ مرگِ شخصیتهای داستانیِ زیادی
قبل از به پایان رسیدنِ داستان بودهام.این داستانِ ناکام- نیمهکاره- هم مثل تمامِ
قبلیها...
من
یک نویسندهام.همیشه
میخندم. از سیگار و دود متنفرم.ساسیمانکن گوش میدهم.از گوشهنشینی بیزارم. دوستهای
زیادی دارم.من حتی شبها زود میخوابم.عینک هم نمیزنم.راست حتی کتابخانهی
شخصی هم ندارم.من آدم منظمی هستم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهایی عصبی و تنها هستند.پیچیده و مرموزند.عشقهای دستنیافتنی
در سر دارند.آنها آدمهایی سرگردانند.داستانهایم بوی غم میدهند.
من
یک نویسندهام.تنها. عبوس. کمحرف. شبها با تاریک شدن هوا بیدار میشوم و صبحها با
طلوع خورشید میخوابم.پشت گوشم همیشه یک سیگار زاپاس میگذارم. اغلب اوقات در
اتاقم پشت کپهای از کتاب و برگه مشغول نوشتنم.کمتر از خانه بیرون میرم.موهایم را
بهندرت شانه میزنم.
شخصیتهای
داستانهای من آدمهای شاد و شنگولیاند که به سختی روی زمین بند میشوند. توی جمعهای
دوستانه جفنگ میگویند و هر روز عاشق و فردایش فارغ میشوند.داستانهای من طعم
خوشِ زندگی میدهند.

سه ماه تمام روی جزئیات سریال لاست (گمشدگان- گمشده) مطالعه کردهام.نظریات کانت و هگل و هایدگر را جزء به جزء با فصلها و قسمتها تطبیق دادهام.کلی آدم را اینور و آنورِ دنیا فرستادهام بروند کتابخانههای دانشگاهایشان را برایم جستجو کنند و این آخریها توانستم با یکی از شخصیتهای اصلی سریال لاست مستقیما ارتباط برقرار کنم.
( که البته به دلایل امنیتی لو رفتن سریال فقط توانست شماره مستقیم بخش فیلمنامهنویسی مربوط به این سریال را در شبکه ABC به من بدهد اما از اینکه لاست در ایران طرفداران زیادی دارد و در شبکههای زیرزمینی با زیرنویسِ فارسی رد وبدل میشود به قول خودش بیشتر از مرگِ بنجامین لاینس تعجب کرد)
.... و هفتهی پیش با جواب منفی و قاطع آخرین استاد برای قبول پایاننامهام همهچیز تمام شد.اگر احیانا کنجکاو هستید موضوع پایاننامه را بدانید باید بگویم با توجه به گستردگی موضوع گزینههای بسیاری وجود داشت که بارزترینشان از دیدگاهِ من "قدرت از دیدگاه فوکو در فصل سوم" و "هستی و زمان از دیدگاه هایدگر در فصل چهارم" بودند که با توجه به تمام نشدن سریال به تامل بیشتری نیاز داشتند.
به هر حال اطلاعات بسیار زیاد و جالبی درباره این سریال و فلسفههای پیرامونش جمعآوری کردهام.برای به هدر نرفتن تمام این زحمتها به زودی بخشی جداگانهای را به مسائل مربوط به سریال لاست اختصاص خواهم داد.
از تمام شما که این سریال را نگاه کردهاید تقاضا دارم هرگونه مقاله٬لینک و حتی نظرات و تئوریهای خودتان را به صورت مستند برایم ایمیل کنید.
( البته این موارد شاملِ زندگی بازیگران و حدسیات فصلهای بعدی و خلاصه اسپویلرها و دیگر جانگولرجات نیست چرا که اینها را میتوانید در سایتهای مختلف پیدا کنید).
از دیگر دوستان هم تقاضا میکنم با دادن لینک و به اشتراکگذاری این مطلب در جمعآوری مطالب بیشتر به من کمک کنند.
هرکس تنها تصمیم به مرگ میگیرد. بعد برای توفیق در آن باید انجامش را به عهده دیگری بگذارد؛به عهدهی یک شیء٬ به عهده یک شیشه قرص٬ به عهده یک طناب که اگر هم خواست٬پشیمان نشود که اگر هم نتوانست٬ او بتواند.
جراحی روح – محسن مخملباف
دنیا هرگز کوچک نمیشود
ما کوچک شدهایم
آنقدر کوچک که دیگر
هیچ گمکردهای نداریم.
عباس صفاری-کبریت خیس
وقتهایی هست که مردد میمانی در حال و احوالِ خودت که چه؟ که کجا؟ که چطوری؟ و زندگی بدونِ ذرهای توجه به تو و خواستههایت به پیش میرود.کوچکها بزرگ میشود.بزرگها کوچک میشود. پسرها پدر میشود.پدرها به دخترانشان عشق میورزند و دخترها بزرگ میشوند.مادر میشوند. پسر میزایند.پسرها بزرگ میشوند. پدر میشوند و....
بیماریم سیساله شد
اما من هنوز پدر نشدهام تا به دخترم بگویم
خستهام عسلِ بابا
نسخهام را با سیگار بپیچ.
فریاد شیری- امضای تازه میخواهد این نام.
چرا چند شب پیش به خوابم آمدی؟ آنجا کجا بود؟ اروپای شرقی؟ هند؟ شاید هم چراغهای چشمکزنِ یکی از جندهخانههای آمستردام بود که خودنمایی میکرد. هرچه هست حالا دیگر مطمئنم که تو زندهای.اما نمیخواهی هیچکس بداند کجا و چگونه؟ پس مرا هم تنها بگذار.
دیگر دخترکِ خاطرههایم مرده است . خاطرهاش دفن شده است.خاطرهاش رفته همانجا که خاطرهی تو هست.آن دختر تنها استعارهای از وجود تو بود.تو که نباشی٬ پس استعارهای هم در کار نخواهد بود.
و من
در انتظاری گرم
تمام عطرهای عالم را به ریههایم هدیه میکنم
تا در بوسهای آرام
طعمشان به ریههای دیگر متصل شود.
دیگر شدهام پسرِ کوچولوی یک پریِ دریایی. پریِ مهربانی که هر شب پسر کوچولویش را با خودش میبرد تهِ دریا و برایش شازده کوچولو میخواند و صدایش چه عجیب در اعماقِ دریای دلِ پسر کوچولو میپیچد :
ما نسبت به کسانی که اهلیشان میکنیم مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم. مسئولیم.....
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
کیکاوس یاکیده
دروغ چرا؟ من دوباره عاشق شدهام. عاشقِ همان پری دریاییِ پسر کوچولو.میخواهم این بار بهجای باد سوار بر امواج زندگی با پری دریایی به سفر بروم. به سفرهای دور. سفر به جزیرهی ناشناختهای به اسمِ زندگی.
و روی کیکِ تولد
یک آی با کلاه٬
که عنقریب به فوتِ بیرمقی
الف خواهد شد
و داستانی دیگر.
عباس صفاری-کبریت خیس
امشب بیست و چند سالگیام توی سرازیری افتاد.
مرتبط:
راننده بلیط را پاره میکند. اتوبوس نسبتا خلوت است. روی اولین صندلیِ خالی مینشیند. کتاب را از داخلِ کیف در میآورد و شروع به خواندن میکند. دومین صفحه از کتاب به انتها نرسیده٬گوشیاش بیپ کووتاهی میکند. شروع به خواندن و بعدش جواب دادن میکند. چند تا اساماس که رد و بدل شد گوشی زنگ میزند.شروع میکند با جایی تند تند صحبت کردن.در اولین ایستگاه و به سرعت کیفش را بر میدارد و از در اتوبوسِ تقریبا در حال حرکت بیرون میپرد.
باد از پنجرهی نیمهبازِ اتوبوس تکه کاغذِ لای صفحهی دومِ کتابی را که روی صندلی مانده ٬ کف روغنیِ اتوبوس میاندازد.
همهچیز از شب بعدش آغاز شد.لیلی گفته بود اتفاقاتی قرار است بیافتد باور نکردم من اما...
....
درست یکی ماه پیش بود که یک اتفاق زندگیام را زیر و رو کرد و در عرض چند دقیقه ـ شاید هم ثانیه ـ تمامِ حساب و کتابهایم برای آینده زیر تلوارها خاطره مدفون شد.حالا دیگر مطمئنم ادامهی تحصیل در خارج از مرزها لااقل برای 5 سال آینده حتی رویا هم نخواهد بود. ( درست برعکس حوا که فکر میکند همهچیز به خودِ آدم بستگی دارد و خودش هم لابد خوب میداند اگر اینگونه بود من چند تا وقتِ دیگر توی بهترین دانشگاه کالیفرنیا دکترای ادبیاتِ تطبیقی میخواندم و او هم بهجای خانهی پدری باید در یک خانهی ییلاقی نزدیکِ لندن.....)
توصیهنامههای وسوسه کننده و اغواگر را با تمام مدارک دیگرِ مربوط به تحصیلاتِ تکمیلی و ادارهی مهاجرت میگذارم یک جایی زیر همهی برگهها و جزوهها تا جلوی چشم نباشند.
......
تا چند هفته دیگر باید بروم تمامِ خاطراتِ دوران نوجوانی و بچگیام را توی کارتنهای بزرگ بستهبندی کنم.خانهی پدری را به زودی خراب خواهند کرد.قرار است بهجایش یکی ازهمین آپارتمانهای چندطبقهی لوکس با آیفون تصویری بسازند(روی این قسمتش آقای معمار یا همان آقای بسازو بنداز تاکید فراوانی میکند. او معتقد است هرچقدر بنای ساختمان محکم باشد باز هم تزئیناتی مثل آیفون تصویری و سونا و جگوزی و ... هستند که به زیبایی و فروش کمک میکنند).
.....
رفته بودیم دهبار.از درونِ رودخانه که میخواستم رد شوم. آن طرفِ رودخانه مثل همیشه دستش را به کمرش زده بود و مسخرهام میکرد.زیر درختهای گیلاس که رسیدیم٬بوسیدمش.
مطمئن نیستم اما انگارهیچکس ندید...
قبلترها از جاده متنفر بودم.زیاد. اما حالا باید از چند ماه دیگر ساک به دست هفتهای بیش از سی ساعت را با اتوبوس و قطار و هواپیما از اینور به آنور بروم. من آدمی نیستم که تن به انجام چیزی که دوست ندارم بدهم٬پس دلیل تحملِ این سختیها باید آنقدر بزرگ باشد که به خودم القا کنم زیباتر از جاده چیزی نیست...
.....
مردادِ داغ که فرا برسد ماراتنی سخت پیش رویم گشوده خواهد شد. ماراتنی که برای برنده شدن در آن باید از خیلی چیزهایم بگذرم. راستش میترسم.
Said Hamlet to Ophelia,
I'll draw a sketch of thee,
What kind of pencil shall I use?
2B or not 2B?
خانم نویسنده در آخرین صفحه از کتابش نوشت:
" تقدیم به روحِ تمام همسران درگذشتهام که نه تنها تا آخرین روزِ عمرشان نتوانستم در دلشان جایی پیدا کنم، بلکه پس از مرگ هم ذرهای از میراثشان نصیبم نشد.."
آقای نویسنده در اولین صفحه از کتابش نوشت:
"تقدیم به تمام معشوقههایم که در همان اولین دیدار زیبایی لبهایم را تحسین کردند اما تا آخرین همخوابگی نکوشیدند تا حتی ذرهای به درونم راه یابند.."
صدای آدمها
صدای کاغذها
صدای قلم ها
صدای داستانها
صدای سیگارها
صدای فنجانها
صدای تلخِ نسکافه
من اما بیصدا.
نسیمِ صبحگاهی از درزِ نیمبازِ پنجره؛ پرده
را به رقص درآورده است. ملحفه را با پا کنار میزنی. تخت قریژ قریژ میکند.نگاهت
روی دیوار میخکوب شده است. داری با خود فکر میکنی آیا واقعا خدا بزرگ است؟ یکجایی
آن دورها صدای هیاهوی دستهای گنجشک با صدای بلندگوی مسجد در هم آمیخته است. از
پشت بدنی عریان و گرم، تو را محکم در آغوش میگیرد و متعاقبش نفسهای گرمِ
بازدمی را روی شانه و گردنت احساس میکنی. نمیشود بیشتر از چند لحظه طاقت آورد. خودت
را از میان بازوانش جدا میکنی و به سمتش برمیگردی.نگاهش میکنی. دوباره از خودت
میپرسی چرا خدا بزرگ است؟ رگههای طلایی آفتابِ صبحگاهی روی صورتش افتاده
است.موهای پریشان را از روی چشمهایش کنار میزنی. بدون اینکه چشمهایش را باز
کند لبخندی بزرگ روی صورتش مینشیند. خودش را به تو میچسباند و ملحفه را روی
هردوتان میکشد. حالا دوباره که فکر میکنی احساس میکنی خدای هیچکس هم که بزرگ
نباشد، خدای تو یکی لااقل خیلی بزرگ است.
اسم کلاس داستاننویسی که میآید. ناخوداگاه یاد آن صحنه از ویدئو کلیپِ دیوار اثر پینکفلوید میافتم که شاگردان مدرسه از یک طرف وارد چرخگوشت میشوند و محصولی پالایش شده از آن طرف خارج میشود.هنوز متحیرم محصولاتِ حاصل از کلاسهای داستاننویسی مخصوصا آنهایش که به عنوان مشق شب هم باشند؛ قرار است کجای این ادبیات را بگیرد؟ مگر همینگوی و فاکنر و جویس کلاس داستان نویسی رفته بودند؟ چگونه یک نفر جرات میکند بعد از چاپ دومین رمانش برود کلاس داستاننویسی برگزار کند؟ ( و چه استعدادها که در این به اصطلاح کارگاههای داستاننویسی کشته خواهد شد...) اصلا مهمتر اینکه مگر چاپ دو اثر از یک نفر ملاک نویسندگی او است ؟ اصولا یک نویسنده دارای چه ویژگیهاییست که او را از دیگران متمایز میکند؟ آیا تنها چاپ کتاب کافیست تا کسی خود را نویسنده بداند؟ اگر تنها میخواهید اسمی از یک نویسنده را یدک بکشید – لااقل در فضای ادبی ایران- کارتان خیلی سادهتر از اینهاست.تنها صرف چاپ کتاب (حتی اگر بابتش پول گزافی به ناشر داده باشید) و مقداری دوست و آشنا در محافل ژورنالیستی و وبلاگی و ادبی کافیست تا از شما ـ فارغ از سبک نوشته ومحتوای کتابتان ـ نویسندهی نسبتا معروف و پرفروشی بسازد.
دیوید لاج در یکی از مقالههای اخیرش حرفهای جالبی می زند که به گمانم هیچجای دنیا که جواب ندهد درستکم در چرخهی ادبیات ایران صحت آن بارها و بارها به تائید رسیده باشد: او میگوید برای نویسندگی باید هنرمند بود به عبارتی تنها یک هنرمند میتواند اثری ارزشمند خلق کند در حالی که انتشارِ همان اثر تنها از عهدهی یک کاسبکار و شیاد برمیآید. و اینها همه در حالی رخ میدهد که نه یک شیاد و کاسبکار میتواند خالقِ اثری هنری باشد و نه یک هنرمند هیچگاه میتواند برای چاپ اثرش کاسبکاری کند. ( البته این بدان معنا نیست که در پس هر کتاب چاپ شدهای بهجای یک هنرمند یک کاسبکار خوابیده و یا بالعکس.فراموش نکنیم همیشه در همهچیز و همهجا استثناهایی هم وجود دارند).
حالا وقتی با اینکه هنوز نویسندگان صفحاتِ ادبی روزنامهها و مجلات ما فرق نقدِ ادبی با یادداشت ادبی را به درستی یاد نگرفتهاند ،جرات میکنند به عنوان منتقد ادبی درباره ی هر اثری دُرفشانی کنند؛نمیتوان توقع داشت یک نویسنده عادلانه به حقش برسد .جالبتر آنکه تا به حال هرچه از این به اصطلاح نقدها خواندهام از دو حالت خارج نبود یا اثر را درحد شاهکار ستودهاند و یا اثر و صاحب اثر را با خاک یکسان کرده اند. (بماند در میان وبلاگنویسانِ طیف مثلا روشنفکر هم این اپدیمیِ " یا خیلی خوب یا خیلی بد" مرسوم شده است. یا یک فیلم و کتاب و شخص را اینقدر بالا می برند تا خودش آن بالاها یکجایی بترکد( یه یاد بیاورید ماجرای فیلم سنتوری یا آخرین کتاب مارکز) و یا آنچنان شمشیرها را از رو می بندند که هیچ راه دفاعی نمیگذارند...
برای تبدیل شدن به یک نویسندهی خوب باید قبل از هر چیز درونتان را بکاوید تا شاید بتوانید به آن خودِ نویسنده برسید.( و چه بسیار کسانی که سالها گشتند و نرسیدند...). شخصا قبلتر معتقد بودم برای خوب نویسنده شدن باید خیلی خواندحالا اما بعد از گذشت چند سال دیگر مطمئن شدم برای نویسنده شدن باید فقط و فقط خوب نگاه کرد.خوب فکر کرد و زیاد نوشت.
آخر کلام اینکه برای نویسنده شدن هیچوقت عجله نکنید.
چند روزیست که میخواهم بنویسم اما وقت نشده و حالا هم هولهولکی آمدم یک چیزهایی بگویم بروم. ماجرا از پارسال شروع شد که رضا ناظم گفت کتابش را جمعوجور کرده و برای چاپ به انتشارات سپرده است .از آنجایی که دل خوشی از چاپ کتاب و انتشاراتیها و این چیزها ندارم پیگیر نشدم تا اینکه هفته پیش گفت کتابش برای نمایشگاه بیرون میآید.همان وقت فکر کردم این بهترین فرصت است تا به این بهانه دربارهی مینیمال و خط سیرش در ادبیات فارسی و ...چیزهایی بنویسم. اما چه سود که تنبلی و درگیری مانع شد. حالا آمدهام حداقل برای ثبت در تاریخ بنویسم که اولین مجموعه مینیمال فارسی را الحق و والانصاف باید متعلق به جواد سعیدیپور ( رضا ناظم سابق) بدانیم. راستش زمانی گمان میکرد اولین مجموعه مینیمال متعلق به خودم خواهد بود.راستترش را هم بخواهید هرکسی جز جواد مجموعهای به نام مینیمال چاپ میکرد ـ در صورتی که محتویاتش واقعا مینیمال بود ـ آنوقت خودم را به خاطرِ این اخلاق گندِ مخلوط با خودخواهیام که باعث میشود تمام نوشتههایم را مثل کاه و یونجه انبار کنم سرزنش میکردم. اما حالا خوشحالم چون جواد همان راهی را رفت که من اگر بودم میرفتم.چند روز پیش که با هم بودیم به خودش هم این را گفتم.
شما هم برای اینکه طعمِ مینیمال واقعی را بچشید؛ سری به غرفه انتشارات کاروان زده در نمایشگاه کتاب زده و این کتاب را نوش جان کنید.
این روزها همه سورئالیست میخوانند،شما
چطور؟
با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود...
هوشنگ ابتهاج
چراغها خاموش است و تنها نور فلاشرها و رقصِ نورهای سبز و قرمز هستند که همهجا را در مینوردند.زدبازیبا آخرین ولوم میخواند و همه توی هم میلولند.بیتفاوت میرقصم .توی تاریکی حتی دقت نمیکنم که دارم با چه کسی می رقصم.فقط بوی الکل نفسش را حس میکنم.پارتنرم کم نمیگذارد چسبیده به من و پا به پا بالا و پایین میرود و به بدنش پیچ تاب میدهد.دقت که میکنم کنارم خانم سین با آقای دوست پسر دارند میرقصند.خانم سین توی انعکاس نورها میخندد. میآید خودش را بین من و دختری که با من میرقصد جا میدهد و شروع به رقصیدن با من میکند.لبانش را روی گوشم میچسباند و (در حالی که به آقای دوستپسر که روی مبل ولو شده و ما را تماشا میکند،اشاره دارد)میگوید:"هزار بارگفتم موقع رقصیدن و مستی و تاریکی سیگار نکش ببین دستم رو چه کار کرد صادق..." اصلا توجه نمیکنم.خانم سین میچسبد به من و شروع میکند به چیکتوچیک رقصیدن.خودم را عقب میکشم.نامردی نمیکند دوباره خودش را جلو میکشد. توی گوشش میگویم:"برو عقبتر درست نیست".میخندد:" از تو محرمتر کی؟" (دفعه قبل هم که مست کرده بود حرفهای بوداری میزد).خانم سین دست میکشد روی صورتم: "تو حالت خوبه ؟چته پسر؟ "جوابی ندارم بدهم. آقای دوستپسر میآید. خانم سین رو هل میدهم توی بغلش.آهنگ بعدی شروع میشود..دوستِ خانم سین سروکلهاش پیدا میشود.سین در گوشم میگوید آماده با تو برقصد.برو. میگویم نه. خانم سین میگوید: تو خیلی خووبی..... از کوره در میروم. بلند میشوم میروم طبقه بالا و مینشینم پای تلویزیون. فوتبال جام باشگاههاست. وانمود میکنم که تمام حواسم به مسابقه است.
خانم سین آقای دوستپسر را فرستاده بالا. میگویم برو پایین من امروز خوب نیستم.ولم کن.میخندد که نکنه پریودی؟ میگویم هم من پریودم هم تو مست. برو تا دعوایمان نشده.غرغرکنان میرود. پشتبندش خانم سین میآید.کنترل را برمیدارد و صدای فوتبال را خفه میکند.سرِ دلم باز میشود و ماجرا را برایش تعریف میکنم.با چشمهای گرد نگاهم میکند....دقیقه نود و چهارم مدافعِ لیورپول به خودشان گل میزند.مسابقه تمام میشود.
.....
قبلترش هم همیشه عادت داشتم موهایم را او شانه بزند.کنار
تختم که میرسید، خودم را بهخواب میزدم و با اولین حرکتِ شانه لای موها
چشمهایم را باز میکردم.او میخندید، من اخم میکردم.بعد میخندیدم. خودش که هیچوقت
چیزی نگفت اما بهگمانم از اولش هم میدانست من دارم خودم را بهخواب میزنم.هرچه
طول دورهی درمان طولانیتر میشد، تعداد دفعات شانه زدن موهایم هم بیشتر
میشد.راستش مو شانه زدن بهانه بود. چون این اواخر جز چند تارِ مو پشت گوشها و یک
دسته مو پشت سرم دیگر مویی باقی نمانده بود. این روزهای آخر کنار تختم که میرسید
خودم را بهخواب میزدم. با اولین حرکت شانه لای موها چشمهایم را باز میکردم و
اشک از گوشه چشم راستم روی بالش میریخت.او هم اول به گریهی من اخم میکرد. بعد
میخندید. آخر هم شانه را کنار میگذاشت و همراه من شروع میکرد به گریه کردن.گفتم
که؛ مو شانه زدن فقط بهانه بود.
حالا هم که همه جمع شدهاند به همان عادت قدیمی شانه را از
جیب کیفش بیرون میآورد.کفن را کنار میزند و شروع به شانه کردنِ همان چند تارِ
موی باقیمانده میکند.میخواهم بخندم.اما هر چه تلاش میکنم فایدهای ندارد.دلم
میخواهد اخم کنم و با چشم و ابرو به او بفهمانم که جلوی بقیه زشت است اما نمیشود.
او خودش ساکت است. بقیه اما انگار دارند گریه میکنند.

As long as you hold me, in your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me
I am the one star that keeps burning, so brightly,
It is the last light, to fade into the rising sun
I'm with you
Whenever you tell, my story
For I am all I've done
Remember, I will still be here
As long as you hold me, in your memory
Remember me
I am the one voice in the cold wind, that whispers
And if you listen, you'll hear me call across the sky
As long as I still can reach out, and touch you
Then I will never die
Remember, I'll never leave you
If you will only
Remember me
Remember me...
Remember, I will still be here
As long as you hold me
In your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
I live forever
Remember me
Remember me
Remember... me...
پیوست:
دانلود آهنگ: کیفیت متوسط ( 800 کیلوبایت) - لینک (تصحیح شد)
دانلود آهنگ:کیفیت بالا ( 5.3 مگابایت) - لینک
(لینک 2) و یا بهوسیله فیلترشکن از اینجا / دانلود از تورنت- لینک
عکس در اندازه واقعی ( 600 کیلوبایت)- لینک
موزیک ویدئو - لینک
مواظب زنهای زشت باشید... در برابرشان واقعا نمیتوان مقاومت کرد.
هیچوقت بیرحمیای را
که در پسِ یک نوازش است حس کردهاید؟ آیا فکر میکنید نوازش آدمها را به یکدیگر
نزدیک میکند؟خیر،بلکه آدمها را از هم جدا میکند. نوازش کلافه میکند.بین کفِ
دست و پوست فاصلهای ایجاد میکند.در ورای هر نوازشی دردیست. دردِ این واقعیت که
نمیشود واقعا به هم رسید. نوازش تنها سوءتفاهمی میان تنهاییست که میخواهد به
او نزدیک شوید و...بدون هیچ فایدهای...هر چه بیشتر به هیجان بیایید؛ بیشتر از یکدیگر دور خواهید شد.آدم همیشه گمان میکند
در حالِ نوازش کسیست؛ در حالی که در واقع دارد
سرِ زخم را باز میکند...
Variations éngimatiques
Eric-Emmanuel Schmit
نامم را پدرم انتخاب کرد .نام خانوادگیام را يکي از
اجدادم!
راهم را دیگر بگذارید خودم انتخاب کنم.
تجربه به من ثابت کرده است آدمهایی که
زیر باران چتر بالای سرشان میگیرند؛ هیچگاه در زندگی عاشق نشده و نخواهند شد.
محکم با دو دست فشار میدهم.
مامان با بغض میگوید: چهکارمیکنی با خودت؟ آخرخودت
را از بین میبری.
ـ امان از زخمهای کهنهای که سر باز کنند...
مثلِ
همیشه با دقت و وسواسِ فراوان تمام سرامیکها و کاشیهای آشپزخانه را برق میاندازد.سطل
آشغال را خالی میکند و کیسهی جدیدی درونش میگذارد.گازِ خوراکپزی را که با اسکاچ خوب سابیده بود، خشک میکند.حتی نمکدانِ تقریبا خالی را هم پر از نمک
میکند.
....
دستهایش
را با همان پیشبند خشک کرد.نامهی تاشدهای را از توی کشوی اول بیرون آورد و آن را
با یکی از همان سبزیجات تزئینیِ آهنرباییِ، روی درِ یخچال چسباند.(بعدش خیلی با سلیقه و حوصله؛ باقیِ تزئیناتِ روی در یخچال را هم مرتب کرد.).
...
همانجا
کنارِ درِ یخچال ـ روی سرامیکهای تمیز و نیمخیس ـ مینشیند.تمام آشپرخانه را با
دقت از نگاه میگذراند تا مبادا نقطهای از نظرش دور مانده باشد.همانطور نشسته
دست میکند و از پشتِ یخچال تفنگ دو لولِ شکاریِ ارثیهی پدرشوهرش را بیرون میکشد.در حالی که برای بارِ هزارم در
طولِ هفته گذشته تفنگ را گردگیری میکند دوباره تمام آشپزخانه را با یک نگاهِ
سریع از نظر میگذارند؛ تفنگ را توی دهانش فرو میبرد
و بلافاصله ماشه را میکشد.
...
همهجا
قرمز بود با لکههای سیاهِ کوچک و بزرگ.
-دوستت دارم
آیدا
پخی می زند زیر خنده :خوب اگه ازت حامله شدم چی؟
اخم
میکنم...
بعد
از امتحان توی سالن برای خودم رژه میروم که کاوه اشاره میکند بیا.با خانم شین و
مسعود و کاوه و مستانه میرویم پشت دانشکده .برفِ شدیدی میبارد. من چتر باز میکنم
و خانم شین و کاوه سیگار روشن میکنند.برای من هم یکی روشن میکنند. میگویم آخر
من که سیگاری....
سیگار
دوم به نصفه نرسیده دو تا از دخترهای ارمنی دانشگاه هم سروکلهشان آن پشت پیدا میشود.ما
را که میبینند همه میزنیم زیر خنده.به ارمنی چیزهایی به هم میگویند و کنار ما
روی جدولهای پر برف مینشینند.
سیگارهای
خوش بویی دارند. بهشان میگویم که سیگارشان بوی قلیان دوسیبنعنا میدهد. باز همه
میخندیم.. یکیشان میآید کنارم مینشیند؛سیگارش را به من میدهد: یک پک من یکی او:با
هم میکشیم. خانم شین به پهلویم سقلم میزند؛نگاهش میکنم.با چشم و ابرو به من میفهماند...
گلوله
برفی توی صورتش فرود میآید.چند لحظه بعد همه وسط دانشگاه دنبال هم میدویم. آقای
حراست پیدایش میشود.از طرف دیگر توی سالن میچپیم.
میخندم.ایمیل
را باز میکنم.دو خط آخرش را دویاره میخوانم: براساس تصمیمات جدید دولتی از دادن
بورسیه کامل به دانشجویان ایرانی معذویم... علیرضا میگوید تازگیها اخلاقت مثل
این دخترهای دم بخت شده است. ایمیل را می بندم.دوباره میخندم. از خودم میپرسم
یعنی نگار به همین راحتی برید؟یعنی چه شد؟آخرش چه میشود؟
خانم
کارگردان از ساری تماس میگیرد.میگویم معلوم هست کجایی؟ میگوید حوصله ندارد.وقت ندارد.
میگویم تو مگر برای اجرا٬از من نمایشنامه نمیخواستی؟ میگوید: صادق حالم از
روشنفکربازیهایت بهم میخورد.حالم از خودم به هم میخورد....میخندم.
تو
بلندبلند لولیتا میخوانی و من تندتند جمهوریِ درد را پاکنویس میکنم. تو آرام
آرام از من دورتر میشوی و من تند تند به دنبالت میدوم.تو.....من....تا برزخ باید چرخید.
پایم
را که از قطار بیرون میگذارم.دوباره تمام
خاطرات 6 سال گذشته یهیکباره هجوم میآورند...
یاد
آن کامیون قاچاق انسان میافتم توی جادههای اروپای شرقی.کانتینری که پر از آدمهای
مختلف است.از کشورها و نژادهای مختلف...آیدای من هم آنجا کنار کلی آدم دیگر یک
گوشه از کنتینر خودش را جمع کرده و به آیندهاش لابد فکر میکند...
یونس
چهخبرته؟ چرا داد بیداد راه انداختی؟چرا گریه میکنی؟
ـ
مامانم را برام بیار. میگویم خوب مامانت کجاست؟ میگوید پیش باباست.نمیخواهم آنجا
بماند.کتکش میزند.یونس گریه میکند. من هم گریهام میگیرد...توی دلم میگویم: یک
جایی زیر یکی از همین سقفها مامانت مثل خیلی از مامانهای دیگر دارد کتک میخورد
و زیر دست و پا.......بغضم را قورت می دهم.
من
دلم برای هیچچیز و هیچکس تنگ نمیشود...من...من...