
حالم به حال سربازی میماند که با دهانی پر از خاک و بوی باروت و خون بعد از موج انفجار به هوش آماده و میبیند زیر آفتابی داغ میان تلی از دست و پای قطع شدهی همرزمانش زمینگیر شده است.سرباز از دور نیروهای دشمن را میبیند که همزمان با پیشروی به سمت او،یکی یکی تیرهای خلاص را شلیک میکنند.سرباز آرام چشمهایش را میبندد. سایهی سرباز دشمن را که بالای سرش احساس میکند دیگر مطمئن میشود که آنها شکست خوردهاند.
سوم راهنمایی بودم و بغلدستیام برای زیر دستیِ امتحان دینیِ آن روز یکی از مجلههای خواهر بزرگش را آورده بود. ورق زدم.هر چه اصرار کردم قرض ندادش.زنگِ آخر یواشکی مجله را از توی کیفش کش رفتم. با آنکه در آن سن و سال خیلی از مطالبش برایم گنگ و نامفهوم بود اما سحر و جادویش مرا گرفت.
... و سالها بعد رشته ادبیات انگلیسی را با مهندسی عمران عوض کردم.به قول بابا به همین راحتی سرنوشتم را با چند خط نوشته عوض کرد. شاید اگر به این فلسفهی لعنتی که اگر قرار است چیزی بشوی باید در مملکت خودت بشوی وگرنه هرجا که بروی همین هستی که هست پایبند نمیماندم تا به حال...
باسی جان ادبیات بیرحم است،اگر نبود شاید تو هم حالا یک گوشهای از این تهران بیدر و پیکر نانِ معلمیات را میخوری و سرنوشت من هم همان مهندسی بود و...
نمیدانم تو ته دلت چه میگذرد؛ من اما دست سرنوشت را میبوسم.فقط کاش میفهمیدم سرنوشت تو را چه عوض کرد؟
عباس معروفی عزیز : 27 اردیبهشت تولد پنجاه و چند سالگیات مبارک.
این که میخواهید به نمایشگاه کتاب بروید را بهکل از سرتان بیرونکنید؛
فکر کنید برای یکبار در عمرتان هم که شده، دارید به نماز جمعه میروید!
اینطوری نهتنها اعصابتان از چیزی خورد نمیشود، که کلی هم از دیدن آنهمه کتاب ذوق میکنید!!
مدتی است خودم را محکم به ریل راهآهن بستهام.نمیدانم این چندمین بار است که قطارِ زندگی دودکنان و هوو هوو کنان از رویم رد میشود.فقط این را مطمئن هستم که اگر هزار بارِ دیگر هم بیاید و برود، نه من زیر ریلهای این قطار جان میدهم و نه به سبک فیلمهای وسترن آن دخترِ مو بلوندِ چشم آبی در لحظات آخر از راه میرسد که طنابهای مرا باز کند...
( به مناسبت اول اردیبهشت بیست و ششمین سالمرگ سهراب سپهری)
15 مهرماه 1307 در کاشان متولد شد.پدر و مادرش هر دو اهل ذوق و ادب بودند. دوره ابتدایی و متوسطه را در کاشان میگذراند و به ادامه تحصیل به دانشسرای تهران میرود. سادگی و معصومیت سهراب باعث میشد که او هیچگاه به شیوهی سختگیرانه و خشن تعلیم و تربیت در آن زمان روی خوش نشان ندهد.
مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
دیدارش با منصور شیبانی باعث دگرگونی عمیقی شد که خود از آن به عنوان تکانی دلپذیر در زندگیاش نام میبرد. از اداره فرهنگ كاشان که کارمند آنجا بود استعفاء میدهد و برای تحصیل در رشتهی نقاشی به دانشكده هنرهاي زيبا در تهران ميآید. و این آغازدوره موفقیتهای سهراب در زمینه نقاشی و شعر است.
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است:
گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ،می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهاییتان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی..میدانم
پردهام بیجان است.
خوب میدانم، حوض نقاشی من بیماهی است.
بیشتر ما سهراب را بهخاطر شعرهایش میشناسیم. کمتر کسی است که سهرابِ نقاش را بشناسد.در حالی که شهرت سهراب در آغازِ کارش ( اوایل دههی سی) بهخاطر نقاشیهایش بود ونه اشعارش. نقاشيهای سپهري بسیار ساده است. اغلب مثل شعرهایش است كه از لحظههای تصويری خيال برداشته است. در واقع او خواسته است كه لحظههاي زنده را ثبت كند. لحظهزندگي را ثبت كند. مثلاً زندگيای را كه سالها در لابهلاي درختان يك دره در جريان است تصوير كند.شعر سهراب یا نقاشی سهراب هر دو ساده و در عین حال پر از مفهوم زندگیست.