
ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
میشه عروسِ ماهیها
شاهماهىِ میشه همسرش
ماهیِ باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاهِ گرمِ ماهیگیر
میشه نگاهِ آخرش.

پ.ن: این روزها عجیب دلگیر است...
از چند روز پیش میلِ مرگی عجیب در من ریشه دوانده بود.میلی مبهم که از همان ابتدا وجودم را به تسخیرِ خویش در آورده بود. امروز صبح که از خواب بیدار شدم،احساس کردم باید چندین روز از مردنم گذشته باشد.
هیچکس کاری به کارم ندارد.کسی صدایم را نمیشنود.حتی با اینکه در تختخواب دراز کشیدهام یک نفر میآید و تخت را مرتب میکند و بیتوجه به تمام فریادها و خواهشهای من پردهها را کنار میزند؛ پنجره را نیمهباز میکند و میرود. نور چشمهایم را اذیت میکند.سعی میکنم سرم را زیرِ ملافه پنهان کنم اما هر چه در آن چنگ میاندازم ،چیزی به دستم نمیآمد. از جا بلند میشوم.انگار که در خانه هیچکس نباشد، جز قل قل سماور هیچ صدایی به گوش نمیرسد.
پسربچهای توی حیاط دوچرخهسواری میکند.چشمش که به من میافتد لبخند میزند.هرچقدر فکر میکنم بهخاطر نمیآورم او را قبلا کجا دیدهام.درِ حیاط نیمباز است. پسربچه به کوچه اشاره میکند. بیرونِ خانه به نظر شلوغ میرسد.نوای حزنانگیزِ قرآن با ضجه و نالههایی که اکثرشان به گوشم آشنا هستند،در هم آمیخته است.
پایم را که از خانه بیرون میگذارم همهی صداها قطع میشود. راستهی دیوار پر از پلاکاردها و پارچههای سیاهست.جلوتر بچهها دارند فوتبالبازی میکنند.همان پسر بچه هم هست.نگاهم میکند و دوباره لبخند میزند. به درون خانه برمیگردم.آنجا احساسِ امنیت بیشتر میکنم. دیگر ترسی غریب سر و پایم را فرا گرفته است.وسطِ حیاط از تهِ دل چندین بار فریاد میکشم.آمیخته با بغض.اشکهایم جاری شده است.گریه میکنم. اما روی زمین نمیریزد. حتی گونههایم را هم خیس نمیکند.به نفس نفس میافتم.انگار که جدی جدی مرده باشم؛همانجا کنارِ دیوار زیر آفتاب دراز میکشم.
یعنی یکنفر پیدا نمیشوم روی من ملافهی سفید بکشد؟
.....