تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
سه شنبه 1385/09/21
Eloge de l'amour

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می‌شه عروسِ ماهی‌ها

شاه‌ماهىِ می‌شه همسرش

 

ماهی‌ِ باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاهِ گرمِ ماهیگیر

می‌شه نگاهِ آخرش.

 

ماهی شده بود باورش.....

 

پ.ن: این روزها عجیب دلگیر است...

 


جمعه 1385/09/10
Salo or 120 Days of Sodom

از چند روز پیش میلِ مرگی عجیب در من ریشه دوانده بود.میلی مبهم که از همان ابتدا وجودم را به تسخیرِ خویش در آورده بود. امروز صبح که از خواب بیدار شدم،احساس کردم باید چندین روز از مردنم گذشته باشد.

هیچ‌کس کاری به کارم ندارد.کسی صدایم را نمی‌شنود.حتی با این‌که در تختخواب دراز کشیده‌ام یک نفر می‌آید و تخت را مرتب می‌کند و بی‌توجه به تمام فریاد‌ها و خواهش‌های من پرده‌ها را کنار می‌زند؛ پنجره را نیمه‌باز می‌کند و  می‌رود. نور چشم‌هایم را اذیت می‌کند.سعی می‌کنم سرم را زیرِ ملافه پنهان کنم اما هر چه در آن چنگ می‌اندازم ،چیزی به دستم نمی‌آمد. از جا بلند می‌شوم.انگار که در خانه هیچ‌کس نباشد، جز قل قل سماور هیچ  صدایی به گوش نمی‌رسد.

پسربچه‌ای توی حیاط دوچرخه‌سواری می‌کند.چشمش که به من می‌افتد لبخند می‌زند.هرچقدر فکر می‌کنم به‌خاطر نمی‌آورم او را قبلا کجا دیده‌ام.درِ حیاط نیم‌باز است. پسربچه به کوچه اشاره می‌کند. بیرونِ خانه به نظر شلوغ می‌رسد.نوای حزن‌انگیزِ قرآن با ضجه و ناله‌هایی که اکثرشان به گوشم آشنا هستند،در هم آمیخته است.

پایم را که از خانه بیرون می‌گذارم همه‌ی‌ صداها قطع می‌شود. راسته‌ی دیوار پر از پلاکاردها و پارچه‌های سیاه‌ست.جلوتر بچه‌ها دارند فوتبال‌بازی می‌کنند.همان پسر بچه‌ هم هست.نگاهم می‌کند و دوباره لبخند می‌زند. به درون خانه بر‌می‌گردم.آن‌جا احساسِ امنیت بیشتر می‌کنم. دیگر ترسی غریب سر و پایم را فرا گرفته است.وسطِ حیاط از تهِ دل چندین بار فریاد می‌کشم.آمیخته با بغض.اشک‌هایم جاری شده است.گریه می‌کنم. اما روی زمین نمی‌ریزد. حتی گونه‌هایم را هم خیس نمی‌کند.به نفس نفس می‌افتم.انگار که جدی جدی مرده باشم؛همان‌جا کنارِ دیوار زیر آفتاب دراز می‌کشم.

یعنی یک‌نفر پیدا نمی‌شوم روی من ملافه‌ی سفید بکشد؟

.....

 

موضوع: -+- 0:45  -+-  سورئالیست