تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
پنجشنبه 1387/01/29
Diving Bell and the Butterfly

‌قبل‌ترش هم همیشه عادت داشتم موهایم را او شانه بزند.کنار تختم که می‌رسید، خودم را به‌خواب می‌زدم و با اولین حرکتِ شانه لای موها چشمهایم را باز می‌کردم.او می‌خندید، من اخم می‌کردم.بعد می‌خندیدم. خودش که هیچ‌وقت ‌چیزی نگفت اما به‌گمانم از اولش هم می‌دانست من دارم خودم را به‌خواب می‌زنم.هرچه طول دوره‌ی درمان طولانی‌تر می‌شد، تعداد دفعات شانه زدن موهایم هم بیشتر می‌شد.راستش مو شانه زدن بهانه بود. چون این اواخر جز چند تارِ مو پشت گوش‌ها و یک دسته مو پشت سرم دیگر مویی باقی نمانده بود. این روزهای آخر کنار تختم که می‌رسید خودم را به‌خواب می‌زدم. با اولین حرکت شانه لای موها چشمهایم را باز می‌کردم و اشک از گوشه چشم راستم روی بالش می‌ریخت.او هم اول به گریه‌ی من اخم می‌کرد. بعد می‌خندید. آخر هم شانه را کنار می‌گذاشت و همراه من شروع می‌کرد به گریه ‌کردن.گفتم که؛ مو شانه زدن فقط بهانه بود.
حالا هم که همه جمع شده‌اند به همان عادت قدیمی شانه را از جیب کیفش بیرون می‌آورد.کفن را کنار می‌‌زند و شروع به شانه کردنِ همان چند تارِ موی باقی‌مانده می‌کند.می‌خواهم بخندم.اما هر چه تلاش می‌کنم فایده‌ای ندارد.دلم می‌خواهد اخم کنم و با چشم و ابرو به او بفهمانم که جلوی بقیه زشت است اما نمی‌شود. او خودش ساکت است. بقیه اما انگار دارند گریه می‌کنند.