
دلم تنگ شده بود. انگار مدتها بود که دلم برای خودم تنگ
شده بود.
امروز که بعد از درست دو هفته از خانه خارج شدم، بعد از مدتها
بالاخره یادم آمد که من هم دل دارم...که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.بس است
دیگر این کتابها و ترجمهها و فیلمها و نقدها و هزار تا کوفت و مرگِ دیگری که
دور و برم را گرفته است. تمام اینها برای که؟برای چه؟حالا گیرم که دکترا را هم
گرفتم ؟ خب بعدش؟ پس سهمِ خودم چه میشود؟ سهمِ دلم؟
پ.ن:مدتی اینجا تنها روزنوشت خواهد بود.