میبرمت توی یکی از همان خیابانهای خلوتِ شهرِنو و از پشت با سنگ توی سرت میکوبم:
یک...
دو...
نوزده....
بیستو هشت٬
و با بیستو نهمین ضربه بالاخره جان میدهی.
ضربه سیام را هم برای اطمینان با آخرین قدرت میکوبم.
کثافتهایِ درونِ مغزت توی صورتم می پاشند.