
-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.
-چقدر هم تنها
-خیال میکنم
دچار آن رگِ پنهان رنگها هستی.
-دچار یعنی
عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بیکران باشد.
سهراب سهری-مسافر
دخترم دارد دندان در میآورد٬ با خودم میگویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی با کدام یک از گلاندامهای شهر بوده است.افسوس اگر گلاندامها هم به اندازهی تو مهربان و بیوفا بودند٬ دیگر آن وقت سالها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و همخوابگیهای رویاهامان را...آنوقت با خیال راحت مینشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ آتش میسپردم.
دشوار است "ریرا"!
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهوارهی جهان کوچکتر از آن میشود
که نمیدانم چه...!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزهی لبخندم.
سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموختهام.
سید علی صالحی- کتاب دوم
هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم میآیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوتآلود میپرسی امسال بالاخره پیچکهای باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟
دلم میخواهد خودت میآمدی و میدیدی که دیگر روزهاست گلهای لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمیروییند.
حالا همهشان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک میکشند.
در همه حال
حتی بی خود تو
می توان از تو نوشت
می توان در همه حال
با تو ..
رفت و رسید ....!!
ل. ف /همیشه بهار
اگر از حال من میپرسی؛خوبم.یعنی باز خدا را گم کرده ام؟ گمان نکنم... اینبار خودم را شاید گم کرده باشم. یکجایی جا گذاشتمش یعنی.دخترم میگوید شاید همان روز که زیر باران....
بگذار اعتراف کنم که در سرازیری زندگی ترمز بریدهام٬ روزهایم به شماره افتادهاند و پاهایم در کفشهای یادگارىِ سالگردِ آخرین تولدِ دوبارهام با تو٬ آماس میآیند..بعضی شبها با خودم فکر میکنم اگر بودی کادوی امسالت چه می توانست باشد؟ یک بغل زندگی؟ یا خوشبختی؟
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
فروغ فرخزاد- شعر زندگی از مجموعه عصیان
دیروز که دخترم گفت به نظرش زندگی حقیقتِ مسخرهایست فهمیدم کمکم دارد بزرگ میشود.دندانهای عقل دخترم را فردا جراحی خواهند کرد.قرار است همهاش را دربیاورند تا دیگر نگوید زندگی حتی مسخرهتر از آدمهاییست که به این حقیقت، دل خوشکردهاند.
نمیخواهم او هم به این بلوغ که می توان کسی را دوست داشت و اتفاقاً با او خوشبخت نشد٬ برسد.
نمیخواهم بزرگ که شد یک روز بفهمد در پای تو بود که تمامِ دنیای من شکست.
وقتي كسي را به شدت دوست ميداري، وقتي حسابي در كسي غرق ميشوي،ريسمانها بيشتر و بيشتر ميشوند و بعد ناگهان از دستش ميدهي و رنج ميكشي و فرو ميريزي. هرچه بيشتر دوست بداري بيشتر رنج ميكشي، و هرچه كمتر دوست بداري؟تنهاتري.
مصطفی مستور
صبحها همبازیِ دخترم پیر دخترِ لزبینِ همسایه است و سرگرمی شبانهاش مرورِ خاطراتِ من.
راستی دخترم بدون دندانهای عقل خیلی شبیه لولیتا میشود.
گفته بودم که دخترم بر خلاف من و تو عاشق باران است؟ نمنم باران که میگیرد لِنجه میکند که بیا برویم پیادهروی..هنوز نفهمیده قطراتِ باران پتک است بر سر ِ من و خاطراتِ تو.
دارد باران میآید
باران به خاطرِ دلداریى مادرانمان
هی گونههای من و سنگِ مزار تو را می شوید.
سید علی صالحی- کتاب چهارم
کاش مثلِ گرگور مسخ میشدم و به هیبت آدم درمیآمدم. آنوقت تا جایی که جا داشت میوههای ممنوعه را گاز نزده تف میکردم. بعد هم میرفتم به حوا تجاوز میکردم و تقصیر را گردنِ لوسیفر میانداختم٬ اصلا دست خدا را میگرفتم و میبردمش تا هرچه دلم میخواهد برایم بخرد. میگفتم تمام انحناهای بدنت را ....و بعد هم چشمهایت را برای همیشه به من بسپارد.
خدا آدم و حوا را غافلگیر کرد و
به آنها گفت
ادامه بدهید؛خواهش میکنم!
خودتان را برای خاطر من ناراحت نکنید
خیال کنید انگار نیستم.
ژاک پرور
........
دخترم بیست و چند سال بعد بزرگ شد. بدون دندانِ عقل به بلوغ رسید. حالا همه چیز را می دانست.تعداد معشوقههای مرا٬ بیوفایی های تو را٬ همهی نامههایمان را خوانده بود. دیگر لولیتای ناباکوف را هم میشناخت. دخترم که حالا بیشتر شبیهِ اسکارلت جوهانسون شده بود٬ تا آخرین لحظه برای شناختنِ صاحبِ آن جفت چشمِ بالای طاقچه کنجکاوی میکرد؛ طفلکی نمیدانست یک جفت مثل همان چشمها را خودش دارد٬خانهی ما آینه نداشت:آخر من به عادت با تو بودن هنوز هم از آینهها میترسم.
انگار همین شبِ رفته از پیش ِ ما بودی
که ناگهان به واهمه گفتی:نگاه کن٬ دکمهی پیراهنم افتاد!
که ناگهان زنی در قابِ خیسِ دریچه آوازت داد:
- سفر بخیر !
سید علی صالحی- کتاب چهارم
دخترم بزرگ که شد رفت تا به آرزوهایش برسد...
پ.ن: امروز غمگینتر از هر سال٬ تولدِ بیست و چند سالگیام بود.