
همهچیز از شب بعدش آغاز شد.لیلی گفته بود اتفاقاتی قرار است بیافتد باور نکردم من اما...
....
درست یکی ماه پیش بود که یک اتفاق زندگیام را زیر و رو کرد و در عرض چند دقیقه ـ شاید هم ثانیه ـ تمامِ حساب و کتابهایم برای آینده زیر تلوارها خاطره مدفون شد.حالا دیگر مطمئنم ادامهی تحصیل در خارج از مرزها لااقل برای 5 سال آینده حتی رویا هم نخواهد بود. ( درست برعکس حوا که فکر میکند همهچیز به خودِ آدم بستگی دارد و خودش هم لابد خوب میداند اگر اینگونه بود من چند تا وقتِ دیگر توی بهترین دانشگاه کالیفرنیا دکترای ادبیاتِ تطبیقی میخواندم و او هم بهجای خانهی پدری باید در یک خانهی ییلاقی نزدیکِ لندن.....)
توصیهنامههای وسوسه کننده و اغواگر را با تمام مدارک دیگرِ مربوط به تحصیلاتِ تکمیلی و ادارهی مهاجرت میگذارم یک جایی زیر همهی برگهها و جزوهها تا جلوی چشم نباشند.
......
تا چند هفته دیگر باید بروم تمامِ خاطراتِ دوران نوجوانی و بچگیام را توی کارتنهای بزرگ بستهبندی کنم.خانهی پدری را به زودی خراب خواهند کرد.قرار است بهجایش یکی ازهمین آپارتمانهای چندطبقهی لوکس با آیفون تصویری بسازند(روی این قسمتش آقای معمار یا همان آقای بسازو بنداز تاکید فراوانی میکند. او معتقد است هرچقدر بنای ساختمان محکم باشد باز هم تزئیناتی مثل آیفون تصویری و سونا و جگوزی و ... هستند که به زیبایی و فروش کمک میکنند).
.....
رفته بودیم دهبار.از درونِ رودخانه که میخواستم رد شوم. آن طرفِ رودخانه مثل همیشه دستش را به کمرش زده بود و مسخرهام میکرد.زیر درختهای گیلاس که رسیدیم٬بوسیدمش.
مطمئن نیستم اما انگارهیچکس ندید...
قبلترها از جاده متنفر بودم.زیاد. اما حالا باید از چند ماه دیگر ساک به دست هفتهای بیش از سی ساعت را با اتوبوس و قطار و هواپیما از اینور به آنور بروم. من آدمی نیستم که تن به انجام چیزی که دوست ندارم بدهم٬پس دلیل تحملِ این سختیها باید آنقدر بزرگ باشد که به خودم القا کنم زیباتر از جاده چیزی نیست...
.....
مردادِ داغ که فرا برسد ماراتنی سخت پیش رویم گشوده خواهد شد. ماراتنی که برای برنده شدن در آن باید از خیلی چیزهایم بگذرم. راستش میترسم.