تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
پنجشنبه 1387/04/06
کشفِ تو کارِ سهمناکی‌ست.

همه‌چیز از شب بعدش آغاز شد.لیلی گفته بود اتفاقاتی قرار است بیافتد باور نکردم من اما...

....

 

درست یکی ماه پیش بود که یک اتفاق زندگی‌ام را زیر و رو کرد و در عرض چند دقیقه ـ شاید هم ثانیه ـ تمامِ حساب و کتاب‌هایم برای آینده  زیر تلوارها خاطره مدفون شد.حالا دیگر مطمئنم ادامه‌ی تحصیل در خارج از مرزها لااقل برای 5 سال آینده حتی رویا هم نخواهد بود. ( درست برعکس حوا که فکر می‌کند همه‌چیز به خودِ آدم بستگی دارد و خودش هم لابد خوب می‌داند اگر این‌گونه بود من چند تا وقتِ دیگر توی بهترین دانشگاه کالیفرنیا دکترای ادبیاتِ تطبیقی می‌خواندم و او هم به‌جای خانه‌ی پدری باید در یک خانه‌ی ییلاقی نزدیکِ لندن.....)

 

توصیه‌نامه‌های وسوسه کننده و اغواگر را با تمام مدارک دیگرِ مربوط به تحصیلاتِ تکمیلی و اداره‌ی مهاجرت می‌گذارم یک جایی زیر همه‌ی برگه‌ها و جزوه‌ها تا جلوی چشم نباشند.

......

 

تا چند هفته دیگر باید بروم تمامِ خاطراتِ دوران نوجوانی و بچگی‌ام را توی کارتن‌های بزرگ بسته‌بندی کنم.خانه‌ی پدری را به زودی خراب خواهند کرد.قرار است به‌جایش یکی ازهمین آپارتمان‌های چندطبقه‌ی لوکس با آیفون تصویری بسازند(روی این قسمتش آقای معمار یا همان آقای بسازو بنداز تاکید فراوانی می‌کند. او معتقد است هرچقدر بنای ساختمان محکم باشد باز هم تزئیناتی مثل آیفون تصویری و سونا و جگوزی و ... هستند که به زیبایی‌ و فروش کمک می‌کنند).

.....

 

رفته بودیم دهبار.از درونِ رودخانه که می‌خواستم رد شوم. آن طرفِ رودخانه مثل همیشه دستش را به کمرش زده بود و مسخره‌ام می‌کرد.زیر درخت‌های گیلاس که رسیدیم٬بوسیدمش.

مطمئن نیستم اما انگارهیچ‌کس ندید...

 

قبل‌‌ترها از جاده متنفر بودم.زیاد. اما حالا باید از چند ماه دیگر ساک به دست هفته‌ای بیش از سی ساعت را با اتوبوس و قطار و هواپیما از اینور به آن‌ور بروم. من آدمی نیستم که تن به انجام چیزی که دوست ندارم بدهم٬پس دلیل تحملِ این سختی‌ها باید آنقدر بزرگ باشد که به خودم القا کنم زیبا‌تر از جاده‌ چیزی نیست...

.....

 

مردادِ داغ که فرا برسد ماراتنی سخت پیش رویم گشوده خواهد شد. ماراتنی که برای برنده شدن در آن باید از خیلی‌ چیزهایم بگذرم. راستش می‌ترسم.

 


شنبه 1387/03/25
بگو بگو که چه‌کارت کنم؟ بگو...

یک منِ تازه پیدا کرده‌ام.


یکشنبه 1387/02/15
مینیمالِ فارسی توسط مشهدی‌ها اختراع شد !

چند روزی‌ست که می‌خواهم بنویسم اما وقت نشده و حالا هم هول‌هولکی آمدم یک چیزهایی بگویم بروم. ماجرا از پارسال شروع شد که رضا ناظم گفت کتابش را جمع‌وجور کرده و برای چاپ به انتشارات سپرده است .از آن‌جایی که دل خوشی از چاپ کتاب و انتشاراتی‌ها و این چیزها ندارم پیگیر نشدم تا این‌که هفته پیش گفت کتابش برای نمایشگاه بیرون می‌آید.همان وقت فکر کردم این بهترین فرصت است تا به این بهانه درباره‌ی مینیمال و خط سیرش در ادبیات فارسی و ...چیزهایی بنویسم. اما چه سود که تنبلی و درگیری مانع شد. حالا آمده‌ام حداقل برای ثبت در تاریخ بنویسم که اولین مجموعه مینیمال فارسی را الحق و والانصاف باید متعلق به جواد سعیدی‌پور ( رضا ناظم سابق) بدانیم. راستش زمانی گمان می‌کرد اولین مجموعه مینیمال متعلق به خودم خواهد بود.راست‌ترش را هم بخواهید هرکسی جز جواد مجموعه‌ای به نام مینیمال چاپ می‌کرد ـ در صورتی که محتویاتش واقعا مینیمال بود ـ آن‌وقت خودم را به خاطرِ این اخلاق گندِ مخلوط با خودخواهی‌ام که باعث می‌شود تمام نوشته‌هایم را مثل کاه و یونجه انبار کنم سرزنش می‌کردم. اما حالا خوشحالم چون جواد همان راهی را رفت که من اگر بودم می‌رفتم.چند روز پیش که با هم بودیم به خودش هم این را گفتم.

شما هم برای این‌که طعمِ مینیمال واقعی را بچشید؛ سری به غرفه انتشارات کاروان زده در نمایشگاه کتاب زده  و این کتاب را نوش جان کنید.


پنجشنبه 1387/02/05
همه‌چیز از یک پنجشنبه ساعت 8 شب شروع شد.

با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود...

 هوشنگ ابتهاج

چراغ‌ها خاموش است و تنها نور فلاشرها و رقصِ نورهای سبز و قرمز هستند که همه‌جا را در می‌نوردند.زدبازیبا آخرین ولوم می‌خواند و همه توی هم می‌لولند.بی‌تفاوت می‌رقصم .توی تاریکی حتی دقت نمی‌کنم که دارم با چه کسی می رقصم.فقط بوی الکل نفسش را حس می‌کنم.پارتنرم کم نمی‌گذارد چسبیده به من و پا به پا بالا و پایین می‌رود و به بدنش پیچ تاب می‌دهد.دقت که می‌کنم کنارم خانم سین با آقای دوست پسر دارند می‌رقصند.خانم سین توی انعکاس نورها می‌خندد. می‌آید خودش را بین من و دختری که با من می‌رقصد جا می‌دهد و شروع به رقصیدن با من می‌کند.لبانش را روی گوشم می‌چسباند و (در حالی که به آقای دوست‌پسر که روی مبل ولو شده و ما را تماشا می‌کند،اشاره دارد)می‌گوید:"هزار بارگفتم موقع رقصیدن و مستی و  تاریکی سیگار نکش ببین دستم رو چه کار کرد صادق..." اصلا توجه نمی‌کنم.خانم سین می‌چسبد به من و شروع می‌کند به چیک‌تو‌چیک رقصیدن.خودم را عقب می‌کشم.نامردی نمی‌کند دوباره خودش را جلو می‌کشد. توی گوشش می‌گویم:"برو عقب‌تر درست نیست".می‌خندد:" از تو محرم‌تر کی؟" (دفعه قبل هم که مست کرده بود حرف‌های بوداری می‌زد).خانم سین دست می‌کشد روی صورتم: "تو حالت خوبه ؟چته پسر؟ "جوابی ندارم بدهم. آقای دوست‌پسر می‌آید. خانم سین رو هل می‌دهم توی بغلش.آهنگ بعدی شروع می‌شود..دوستِ خانم سین سروکله‌اش پیدا می‌شود.سین در گوشم می‌گوید آماده با تو برقصد.برو. می‌گویم نه. خانم سین می‌گوید: تو خیلی خووبی..... از کوره در می‌روم. بلند می‌شوم می‌روم طبقه بالا و می‌نشینم پای تلویزیون. فوتبال جام باشگاه‌هاست. وانمود می‌کنم که تمام حواسم به مسابقه است.

خانم سین آقای دوست‌پسر را فرستاده بالا. می‌گویم برو پایین من امروز خوب نیستم.ولم کن.می‌خندد که نکنه پریودی؟ می‌گویم هم من پریودم هم تو مست. برو تا دعوایمان نشده.غرغرکنان می‌رود. پشت‌بندش خانم سین می‌آید.کنترل را برمی‌دارد و صدای فوتبال را خفه می‌کند.سرِ دلم باز می‌شود و ماجرا را برایش تعریف می‌کنم.با چشم‌های گرد نگاهم می‌کند....دقیقه نود و چهارم مدافعِ لیورپول به خودشان گل می‌زند.مسابقه تمام می‌شود.

.....

 


دوشنبه 1386/12/27
عنوانش مرگ است! ميشناسيدش؟

امروز جنازه ها را توي سردخانه بهشت رضا ديدم. يك پشته گوشت سوخته و مچاله شده كه قرار شد به 22 قسمت مساوي تقسيم كنند..... همه ي دوستانم رفتند.....به همين راحتي....

 

پیوست:‌لینک

پنجشنبه 1386/12/09
A Mighty Heart

تجربه به من ثابت کرده است آدم‌هایی که زیر باران چتر بالای سرشان می‌گیرند؛ هیچ‌گاه در زندگی‌ عاشق نشده و نخواهند شد.


جمعه 1386/11/19
Republic of Suffering

-دوستت دارم

آیدا پخی می زند زیر خنده :خوب اگه ازت حامله شدم چی؟

اخم می‌کنم...

 

بعد از امتحان توی سالن برای خودم رژه می‌روم که کاوه اشاره می‌کند بیا.با خانم شین و مسعود و کاوه و مستانه می‌رویم پشت دانشکده .برفِ شدیدی می‌بارد. من چتر باز می‌کنم و خانم شین و کاوه سیگار روشن می‌کنند.برای من هم یکی روشن می‌کنند. می‌گویم آخر من که سیگاری....

سیگار دوم به نصفه نرسیده دو تا از دخترهای ارمنی دانشگاه هم سروکله‌شان آن پشت پیدا می‌شود.ما را که می‌بینند همه می‌زنیم زیر خنده.به ارمنی چیزهایی به هم می‌گویند و کنار ما روی جدول‌های پر برف می‌نشینند.

سیگارهای خوش بویی دارند. بهشان می‌گویم که سیگارشان بوی قلیان دوسیب‌نعنا می‌دهد. باز همه می‌خندیم.. یکی‌شان می‌آید کنارم می‌نشیند؛سیگارش را به من می‌دهد: یک پک من یکی او:با هم ‌می‌کشیم. خانم شین به پهلویم سقلم می‌زند؛نگاهش می‌کنم.با چشم و ابرو به من می‌فهماند...

گلوله برفی توی صورتش فرود می‌آید.چند لحظه بعد همه وسط دانشگاه دنبال هم می‌دویم. آقای حراست پیدایش می‌شود.از طرف دیگر توی سالن می‌چپیم.

 

می‌خندم.ایمیل را باز می‌کنم.دو خط آخرش را دویاره می‌خوانم: براساس تصمیمات جدید دولتی از دادن بورسیه کامل به دانشجویان ایرانی معذویم... علیرضا می‌گوید تازگی‌ها اخلاقت مثل این دخترهای دم بخت شده است. ایمیل را می بندم.دوباره می‌خندم. از خودم می‌پرسم یعنی نگار به همین راحتی برید؟یعنی چه شد؟آخرش چه می‌شود؟

 

خانم کارگردان از ساری تماس می‌گیرد.می‌گویم معلوم هست کجایی؟ می‌گوید حوصله ندارد.وقت ندارد. می‌گویم تو مگر برای اجرا٬از من نمایشنامه‌ نمی‌خواستی؟ می‌گوید: صادق حالم از روشنفکر‌بازی‌هایت بهم می‌خورد.حالم از خودم به هم می‌خورد....می‌خندم.

 

تو بلند‌بلند لولیتا می‌خوانی و من تند‌تند جمهوریِ درد را پاک‌نویس می‌کنم. تو آرام آرام از من دورتر می‌شوی و من تند تند به دنبالت می‌دوم.تو.....من....تا برزخ باید چرخید.

 

پایم را که از قطار بیرون می‌گذارم.دوباره تمام خاطرات 6 سال گذشته یه‌یک‌باره هجوم می‌آورند...

 

یاد آن کامیون قاچاق انسان می‌افتم توی جاده‌های اروپای شرقی.کانتینری که پر از آدم‌های مختلف است.از کشورها و نژادهای مختلف...آیدای من هم آن‌جا کنار کلی آدم دیگر یک گوشه از کنتینر خودش را جمع کرده و به آینده‌اش لابد فکر می‌کند...

 

یونس چه‌خبرته؟ چرا داد بیداد راه انداختی؟چرا گریه می‌کنی؟

ـ مامانم را برام بیار. می‌گویم خوب مامانت کجاست؟ می‌گوید پیش باباست.نمی‌خواهم آن‌جا بماند.کتکش می‌زند.یونس گریه می‌کند. من هم گریه‌ام می‌گیرد...توی دلم می‌گویم: یک جایی زیر یکی از همین سقف‌ها مامانت مثل خیلی از مامان‌های دیگر دارد کتک می‌خورد و زیر دست و پا.......بغضم را قورت می دهم.

 

من دلم برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس تنگ نمی‌شود...من...من...

 


چهارشنبه 1386/11/03
باز کن دکان که وقت عاشقی‌ست...

دلم تنگ شده بود. انگار مدت‌ها بود که دلم برای خودم تنگ شده بود.
امروز که بعد از درست دو هفته از خانه خارج شدم، بعد از مدت‌ها بالاخره یادم آمد که من هم دل دارم...که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.بس است دیگر این کتاب‌ها و ترجمه‌ها و فیلم‌ها و نقدها و هزار تا کوفت و مرگِ دیگری که دور و برم را گرفته است. تمام این‌ها برای که؟برای چه؟حالا گیرم که دکترا را هم گرفتم ؟ خب بعدش؟ پس سهمِ خودم چه می‌شود؟ سهمِ دلم؟

پ.ن:مدتی این‌جا تنها روزنوشت خواهد بود.


جمعه 1386/05/05
و باد ما را خواهد برد (2)

چرا از من می‌خواهی برايت بنويسم؟
برای چه می‌خواهی
پيش رويت
چون انسان اوليه عريان شوم؟
نوشتن
تنها چيزی است که برهنه‌ام می‌کند..

از حال من اگر می‌پرسی خوبم..خوب که نه. می‌سازم.در این تاریکیِ عمیقِ شب تنها‌تر از همیشه توی دکه‌ی نگهبانی ایستاده‌ام. تنها صدای شغال‌ها به گوش می‌رسد و نورِ سیگارِ افسر نگهبان و چند نفر دیگر که گوشه‌ای مشغول عشق و حال‌اند.این‌جا همه چیز خوب است. روز اول که وارد شدیم یکی از سربازها توی حمام با بند پوتین خودکشی کرده بود.می‌گفتند دژبان‌ها کله‌ی‌صبح توی حمام ترتیبش را داده اند ...

 

در نامه ی آخر نوشته بودی
جنگ را به‌من باخته‌ای!
تو جنگ نکردی تا ببازی!
خانم دن کیشوت!
در خواب به آسیاب‌های بادی حمله‌ور شدی
با باد جنگیدی!

این‌جا همه اول خودشان و بعد تو‌هاشان را به دست فراموشی سپرده اند.من هم تو را فراموش کرده‌ام.فراموش که نه...خودم را به فراموشی زده‌ام تا باور کنم نبودنت را..باور کنم که دیگر باید به نشنیدن صدایت عادت کنم.من و تو انتخاب کردیم که تمامش کنیم و تنها راه برای رسیدن به این هدف ناشدنی دور شدن من بود از زندگی و حالا این‌جا دیگر رمقی برای فکر کردن به تو هم باقی نمی‌ماند. این‌جا هر صبحگاه و شامگاه طبلِ بزرگِ زندگی زیر پای چپ کوبیده می‌شود.اینجا تنها فکرِ همه زنده ماندن است....

هنگامی که گفتم دوستت دارم،
می‌دانستم بر سنت  قبيله‌ام می‌شورم
و ناقوس رسوايی‌ام را به صدا در می‌آورم...

از حال من اگر می پرسی خوبم..این‌جا هفته‌هاست کسی رنگ حمام را به خود ندیده است.پاهایمان توی پوتین‌ زخم شده است و بدن‌ها قارچ زده است.این‌جا (سعی می‌کنند) با مشت و لگد به ما یاد بدهند که به‌خاطر شرافت و میهن‌پرستی تمام مشقت‌ها را با جا و دل تحمل کنیم...من اما با این درد و رنج خودم را از یاد برده‌ام که تو را نه.... فکر می‌کنم می‌فهمم من و تو راهی را شروع کرده بودیم که آخرش قربانی می‌گرفت و حالا من- قربانیِ این عشقِ نافرجامِ چند ساله - حتی نمی‌دانم در کدام نیم‌کره از زمین هستی و چه می‌کنی....

شهادت می‌دهم
جز تو زنی نيست
که مرا بسازد
آن‌چنان‌که تو ساختی
و رهایی‌ام بخشد
آن چنان ‌که تو رهايی‌ام بخشيدی...

تنها زخمِ مرهم‌ناپذیری کهاز هم بودن‌هایمان به‌جای مانده است، دخترکوچولوی نازی‌ست که محصول عشقی نافرجام و از اول ناممکن بود.امشب من بیست و چند ساله می‌شوم و این دختر ناز پنج ساله.... کاش باد ما را زودتر از این‌ها با خود می‌برد ....

و هزاران بار اشهد ان لا زنی غير از تو...

پانوشت:

امشب دوباره غمگین‌تر از هر سال٬ تولدِ‌ بیست و چند سالگی‌ام بود.

پارسال در همین روز:  

و باد ما را خواهد برد (1)

 


پنجشنبه 1386/03/24
Lilja 4-ever

 

فقط احمق‌ها تغییر نمی‌کنند...

 

عباس کیارستمی


دوشنبه 1385/10/04
کرمی جدید در تنبانِ وبلاگستان یا پزنامه‌ی شبِ یلدا !

این پیشنهاد برای وبلاگستانی که این‌روزها کفگیرش برای نوشتنِ موضوعات جدید به تهِ دیگ خورده است کافی‌ست تا همه دست بکار شوند و هرکس به نوعی به نامِ بازی یلدا شروع به افشای اسرار نهان ِخود کند. خیلی مقاومت کردم که چیزی ننویسم تا بیش از این فضاحت به بار نیاید اما خوب کرمش بدکرمی بود و ما هم عجیب ضعیف‌النفس.

 

مرسی از نیما ، کولی شرقی،  داریوش‌کبیر و زندگی روی ترن هوایی که  مرا به این بازی دعوت کردند.

 


ادامه‌‌ی مطلب

سه شنبه 1385/09/21
Eloge de l'amour

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می‌شه عروسِ ماهی‌ها

شاه‌ماهىِ می‌شه همسرش

 

ماهی‌ِ باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاهِ گرمِ ماهیگیر

می‌شه نگاهِ آخرش.

 

ماهی شده بود باورش.....

 

پ.ن: این روزها عجیب دلگیر است...

 


سه شنبه 1385/08/02
Where the Truth lies

یک آدم خجسته‌دل توی گوگل جستجو می‌کند : پستانِ لختِ هدیه تهرانی

گوگلِ از او خجسته‌دل تر هم طرف را مستقیما به این‌جا رهنمون می‌سازد.

 

حالا مانده‌ام این آدمِ بسی خجسته‌دل واقعا عقلش نمی‌کشد که پستانِ لختِ هدیه تهرانی یک جای دیگر است و نه توی اینترنت !! حالا آن آدم بی‌عقل ، گوگل تو دیگر چرا؟

 

خلاصه اگر دیدید فردایی پس فردایی یک نفر باسنِ لختِ سفیدِ محمدرضا گلزار را جستجو کرده و سر از وبلاگ شما در آورده اصلا تعجب نکنید !

این یک ماه پرهیزگاری به خیلی ‌جاهای خیلی آدم‌ها فشارِ مضاعف وارد کرده است !

حتی شاید به مال شما شما دوست عزیز !!

 


پنجشنبه 1385/06/30
و من یک خودشیفته هستم !

این پست صرفا در راستای کامل شدن پرونده‌های وبلاگی بلاگچین : ویژه‌ی آرشیو افتخارات من تنظیم شده و هیچ ارزش دیگری ندارد.


ادامه‌‌ی مطلب

پنجشنبه 1385/05/05
و باد ما را خواهد برد...

 

-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.

-چقدر هم تنها

-خیال می‌کنم

دچار آن رگِ پنهان رنگ‌ها هستی.

-دچار یعنی

                   عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بی‌کران باشد.

سهراب سهری-مسافر

 

دخترم دارد دندان در می‌آورد٬ با خودم می‌گویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی‌ با کدام یک از گل‌اندام‌های شهر بوده است.افسوس اگر گل‌اندام‌ها هم به اندازه‌ی تو مهربان و بی‌وفا بودند٬ دیگر آن وقت سال‌ها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و هم‌خوابگی‌های رویاهامان را...آن‌وقت با خیال راحت می‌نشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ  آتش می‌سپردم.

 

دشوار است "ری‌را"!

هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی

گهواره‌ی جهان کوچک‌تر از آن می‌شود

که نمی‌دانم چه...!

راه گریزی نیست٬

تنها دلواپسِ غریزه‌ی لبخندم.

سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموخته‌ام.

سید علی صالحی- کتاب دوم

 

هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم می‌آیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوت‌آلود میپرسی امسال بالاخره پیچک‌های باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟

دلم می‌خواهد خودت می‌آمدی و می‌دیدی که دیگر روزهاست گل‌های لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمی‌روییند.

حالا همه‌شان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک می‌کشند.

 

در همه حال

حتی بی خود تو

می توان از تو نوشت

می توان در همه حال

با تو ..

رفت و رسید ....!!

ل. ف /همیشه بهار

 

اگر از حال من می‌پرسی؛خوبم.یعنی باز خدا  را گم کرده ام؟ گمان نکنم... این‌‌بار خودم را شاید گم کرده باشم. یک‌جایی جا گذاشتمش یعنی.دخترم می‌گوید شاید همان روز که زیر باران....

بگذار اعتراف کنم که در سرازیری زندگی ترمز بریده‌ام٬ روزهایم به شماره افتاده‌اند و پاهایم در کفش‌های یادگارىِ سالگردِ آخرین تولدِ دوباره‌ام با تو٬ آماس می‌آیند..بعضی شب‌ها با خودم فکر می‌کنم اگر بودی کادوی امسالت چه می توانست باشد؟ یک بغل زندگی؟ یا خوشبختی؟

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبريزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگريزم 

فروغ فرخزاد-  شعر زندگی از مجموعه عصیان

 

دیروز که دخترم گفت به نظرش زندگی حقیقتِ مسخره‌ای‌ست فهمیدم کم‌کم دارد بزرگ می‌شود.دندان‌های عقل دخترم را فردا جراحی خواهند کرد.قرار است همه‌اش را دربیاورند تا دیگر نگوید زندگی حتی مسخره‌تر از آدم‌‌هایی‌ست که به این حقیقت، دل‌ خوش‌کرده‌اند.

نمی‌خواهم او هم به این بلوغ که می توان کسی را دوست داشت و اتفاقاً با او خوشبخت نشد٬ برسد.

نمی‌خواهم بزرگ که شد یک روز بفهمد در پای تو بود که تمامِ دنیای من شکست.

 

وقتي كسي را به شدت دوست مي‌داري، وقتي حسابي در كسي غرق مي‌شوي،ريسمان‌ها بيش‌تر و بيش‌تر ‌مي‌شوند و بعد ناگهان از دستش مي‌دهي و رنج مي‌كشي و فرو مي‌ريزي. هرچه بيش‌تر دوست بداري بيش‌تر رنج مي‌كشي، و هرچه كم‌تر دوست بداري؟تنهاتري.

مصطفی مستور

 

صبح‌ها  همبازیِ دخترم پیر دخترِ لزبینِ همسایه است و سرگرمی شبانه‌اش مرورِ خاطراتِ من.

راستی دخترم بدون دندان‌های عقل خیلی شبیه لولیتا می‌شود.

 

گفته بودم که دخترم بر خلاف من و تو عاشق باران است؟ نم‌نم باران که می‌گیرد لِنجه می‌کند که بیا برویم پیاده‌روی..هنوز نفهمیده قطراتِ باران پتک است بر سر ِ من و خاطراتِ تو.

 

دارد باران می‌آید

باران به خاطرِ دلداریى مادران‌مان

هی گونه‌های من و سنگِ مزار تو را می شوید.

سید علی صالحی- کتاب چهارم

 

کاش مثلِ گرگور مسخ می‌شدم و به هیبت آدم درمی‌آمدم. آن‌وقت تا جایی که جا داشت میوه‌های ممنوعه را گاز نزده تف می‌کردم. بعد هم می‌رفتم به حوا تجاوز می‌کردم و تقصیر را گردنِ لوسیفر می‌انداختم٬ اصلا دست خدا را می‌گرفتم و  می‌بردمش تا هرچه دلم می‌خواهد برایم بخرد. می‌گفتم تمام انحناهای بدنت را ....و بعد هم چشمهایت را برای همیشه به من بسپارد.

 

خدا آدم و حوا را غافلگیر کرد و

به آنها گفت

ادامه بدهید؛خواهش می‌کنم!

خودتان را برای خاطر من ناراحت نکنید

خیال کنید انگار نیستم.

ژاک پرور

 

........

 

دخترم بیست و چند سال بعد بزرگ شد. بدون دندا‌ن‌ِ عقل به بلوغ رسید. حالا همه چیز را می دانست.تعداد معشوقه‌های مرا٬ بی‌وفایی های تو را٬ همه‌ی نامه‌هایمان را خوانده بود. دیگر لولیتای ناباکوف را هم می‌شناخت. دخترم که حالا بیشتر شبیهِ اسکارلت جوهانسون شده بود٬ تا آخرین لحظه برای شناختنِ صاحبِ آن جفت چشم‌ِ بالای طاقچه کنجکاوی می‌کرد؛ طفلکی نمی‌دانست یک جفت مثل همان چشم‌ها را خودش دارد٬خانه‌ی ما آینه نداشت:آخر من به عادت با تو بودن هنوز هم از  آینه‌ها می‌ترسم.

 

انگار همین شبِ رفته از پیش ِ ما بودی

که ناگهان به واهمه گفتی:‌نگاه کن٬ دکمه‌ی پیراهنم افتاد!

که ناگهان زنی در قابِ خیسِ دریچه آوازت داد:

- سفر بخیر !

سید علی صالحی- کتاب چهارم

 

دخترم بزرگ که شد رفت تا به آرزوهایش برسد...

 

 

 

پ.ن: امروز غمگین‌تر از هر سال٬ تولدِ‌ بیست و چند سالگی‌ام بود.

 


سه شنبه 1385/01/29
Lost in Translation

این روزها خیلی از دوستان گله دارند که نوشته‌های این‌جا دچار افت کیفیتی محسوسی شده است. حق هم دارند؛ قبول دارم. صادقانه بگویم برای نوشتن وقت نمی‌گذارم.چند پست گذشته هم متعلق به قبل( پیش از دو سالِ پیش) است.هیچ‌گاه نتوانستم مثل خیلی‌های دیگر چندین و چند ساعت بنویسم حتی برای یک‌ساعت. یعنی قادر به تمرکز نبودم (نیستم). این مدرک‌گرایی و گرفتن لیسانس و پشت‌‌بندش فوق‌لیسانس و بعد هم لابد دکترا تمرکزی هم آخر مگر می‌گذارد؟

نمی دانم دلیلش چیست اما ترجیح می‌دهم بیشتر بخوانم.اعتراف می‌کنم گاهی اوقات خواندن را از نوشتن بیشتر دوست دارم؛ خواندن و تصور این‌‌که اگر نویسنده چگونه می‌نوشت بهتر بود. این روند تا کی ادامه خواهد داشت را نمی‌دانم اما می‌دانم در این مدت نوشته‌‌های با ارزشی در این وبلاگستان هست که هنوز در گندابِ ابتذالی که خیلی‌ها(بخوانید بعضی‌ها) در آن گرفتار شده‌اند فرو نرفته ‌است.

مثلا شهرزاد در نامه‌هایی که پسر همسایه پاره کرد و یا امین در دلتنگی‌های یک کرم دندون.

به هر حال امیدوارم بتوانید مدتی مرا و نوشته‌های نه‌چندان جذابم را تحمل کنید، قول می‌دهم زیاد طول نکشد اما شما هم قول بدهید زود حوصله‌تان سر نرود.

به امید روزهای خوب برای همه.

 


سه شنبه 1385/01/01
راه رفتن روی ابرها

نوشتن سخت است و ننوشتن سخت‌تر.رفتن آسان است و ماندن دشوارتر و خوب ماندن شاید محال؛ زندگی پر از سوالاتی‌ست که هر چهار گزینه‌اش به یک جواب می‌رسند و تو محکوم که یکی را انتخاب کنی و مصلوب به آن انتخاب تا انتها.

سوالات زیادی در زندگی ما آدم‌ها به جای گزینه معروف هیچکدام ؛ گزینه‌ی فراموشی و رفتن را دارند، و جواب صحیح(شما بخوانید جوابِ آسانِ) بیشتر ما آدم‌ها همین است.رفتن‌ها و فراموش‌کردن‌ها دلایل گوناگون دارد. یکی کم می‌آورد، یکی در عزای عشقش و یکی را با فشار تپانچه روی شقیقه‌ و یا درد لگد‌هایی که به میان پاهایش فرود می‌آید. اصلا مهم نیست رفتنت برای چیست ،مسئله این است در آن لحظه که قصدر رفتن داری به بازگشت هم فکر می‌کنی؟ و مهم‌تر این‌که بازمیگردی تا آن‌گونه باشی که خود می‌خواهی یا آن‌گونه که می‌خواهند؟

 

با اسامی آدمها را می شناسند و آدم‌ها هم با اسم‌ها دیگران را فریب می‌دهند. این هم شاید فریبی بیش نباشد؛نمی دانم. مطمئن نیستم. اما خوب می‌دانم کم نیستند اسم‌هایی که در قلب آدم‌های زیادی جای دارد و یا بسیاری از آن بیزارند. دل‌هامان نازک است اما لبهامان پر غرور . با این ادعا بازمی‌گردیم که درخواست‌ها و خواهش‌های متعدد باعث و بانی‌اش بوده و مجبورمان کرده‌اند.من اما با دل خودم و بر خلاف آنچه تصمیمی گرفته بودم(که اگر دوباره خواستم بنویسم دیگر نام سورئالیستی در کار نباشد) میخواهم دوباره بنویسم....

 

دوباره اینجا خواهم نوشت با اندکی تفاوت.( زمان یعنی تغییر و یک‌جور ماندن به نوعی در جا زدن است)؛به نظرم باید سال‌ها خواند و تنها یک‌بار نوشت. همان کافی‌ست تا قلم سنگ‌ها را بتراشد و تا آن زمان هنوز زمان زیادی مانده است( و شاید هیچ‌گاه نرسد).

 

پ.ن: ممنونم از همه‌ی آنهایی که در روزهای نبودن احوالم را می‌پرسیدند. لطفا آدرس لینک‌هاتان را به این آدرس تغییر بدهید و یا اگر مایلید به آدرس جدید لینک بدهید.

 

صادق عسکری

 

در همین‌باره:

حذفیات – سورئالیست برگشت

شبانه‌های ابلوموف – Return to Innocence

یرقان –