
راننده بلیط را پاره میکند. اتوبوس نسبتا خلوت است. روی اولین صندلیِ خالی مینشیند. کتاب را از داخلِ کیف در میآورد و شروع به خواندن میکند. دومین صفحه از کتاب به انتها نرسیده٬گوشیاش بیپ کووتاهی میکند. شروع به خواندن و بعدش جواب دادن میکند. چند تا اساماس که رد و بدل شد گوشی زنگ میزند.شروع میکند با جایی تند تند صحبت کردن.در اولین ایستگاه و به سرعت کیفش را بر میدارد و از در اتوبوسِ تقریبا در حال حرکت بیرون میپرد.
باد از پنجرهی نیمهبازِ اتوبوس تکه کاغذِ لای صفحهی دومِ کتابی را که روی صندلی مانده ٬ کف روغنیِ اتوبوس میاندازد.
همهچیز از شب بعدش آغاز شد.لیلی گفته بود اتفاقاتی قرار است بیافتد باور نکردم من اما...
....
درست یکی ماه پیش بود که یک اتفاق زندگیام را زیر و رو کرد و در عرض چند دقیقه ـ شاید هم ثانیه ـ تمامِ حساب و کتابهایم برای آینده زیر تلوارها خاطره مدفون شد.حالا دیگر مطمئنم ادامهی تحصیل در خارج از مرزها لااقل برای 5 سال آینده حتی رویا هم نخواهد بود. ( درست برعکس حوا که فکر میکند همهچیز به خودِ آدم بستگی دارد و خودش هم لابد خوب میداند اگر اینگونه بود من چند تا وقتِ دیگر توی بهترین دانشگاه کالیفرنیا دکترای ادبیاتِ تطبیقی میخواندم و او هم بهجای خانهی پدری باید در یک خانهی ییلاقی نزدیکِ لندن.....)
توصیهنامههای وسوسه کننده و اغواگر را با تمام مدارک دیگرِ مربوط به تحصیلاتِ تکمیلی و ادارهی مهاجرت میگذارم یک جایی زیر همهی برگهها و جزوهها تا جلوی چشم نباشند.
......
تا چند هفته دیگر باید بروم تمامِ خاطراتِ دوران نوجوانی و بچگیام را توی کارتنهای بزرگ بستهبندی کنم.خانهی پدری را به زودی خراب خواهند کرد.قرار است بهجایش یکی ازهمین آپارتمانهای چندطبقهی لوکس با آیفون تصویری بسازند(روی این قسمتش آقای معمار یا همان آقای بسازو بنداز تاکید فراوانی میکند. او معتقد است هرچقدر بنای ساختمان محکم باشد باز هم تزئیناتی مثل آیفون تصویری و سونا و جگوزی و ... هستند که به زیبایی و فروش کمک میکنند).
.....
رفته بودیم دهبار.از درونِ رودخانه که میخواستم رد شوم. آن طرفِ رودخانه مثل همیشه دستش را به کمرش زده بود و مسخرهام میکرد.زیر درختهای گیلاس که رسیدیم٬بوسیدمش.
مطمئن نیستم اما انگارهیچکس ندید...
قبلترها از جاده متنفر بودم.زیاد. اما حالا باید از چند ماه دیگر ساک به دست هفتهای بیش از سی ساعت را با اتوبوس و قطار و هواپیما از اینور به آنور بروم. من آدمی نیستم که تن به انجام چیزی که دوست ندارم بدهم٬پس دلیل تحملِ این سختیها باید آنقدر بزرگ باشد که به خودم القا کنم زیباتر از جاده چیزی نیست...
.....
مردادِ داغ که فرا برسد ماراتنی سخت پیش رویم گشوده خواهد شد. ماراتنی که برای برنده شدن در آن باید از خیلی چیزهایم بگذرم. راستش میترسم.
Said Hamlet to Ophelia,
I'll draw a sketch of thee,
What kind of pencil shall I use?
2B or not 2B?
خانم نویسنده در آخرین صفحه از کتابش نوشت:
" تقدیم به روحِ تمام همسران درگذشتهام که نه تنها تا آخرین روزِ عمرشان نتوانستم در دلشان جایی پیدا کنم، بلکه پس از مرگ هم ذرهای از میراثشان نصیبم نشد.."
آقای نویسنده در اولین صفحه از کتابش نوشت:
"تقدیم به تمام معشوقههایم که در همان اولین دیدار زیبایی لبهایم را تحسین کردند اما تا آخرین همخوابگی نکوشیدند تا حتی ذرهای به درونم راه یابند.."
صدای آدمها
صدای کاغذها
صدای قلم ها
صدای داستانها
صدای سیگارها
صدای فنجانها
صدای تلخِ نسکافه
من اما بیصدا.
نسیمِ صبحگاهی از درزِ نیمبازِ پنجره؛ پرده
را به رقص درآورده است. ملحفه را با پا کنار میزنی. تخت قریژ قریژ میکند.نگاهت
روی دیوار میخکوب شده است. داری با خود فکر میکنی آیا واقعا خدا بزرگ است؟ یکجایی
آن دورها صدای هیاهوی دستهای گنجشک با صدای بلندگوی مسجد در هم آمیخته است. از
پشت بدنی عریان و گرم، تو را محکم در آغوش میگیرد و متعاقبش نفسهای گرمِ
بازدمی را روی شانه و گردنت احساس میکنی. نمیشود بیشتر از چند لحظه طاقت آورد. خودت
را از میان بازوانش جدا میکنی و به سمتش برمیگردی.نگاهش میکنی. دوباره از خودت
میپرسی چرا خدا بزرگ است؟ رگههای طلایی آفتابِ صبحگاهی روی صورتش افتاده
است.موهای پریشان را از روی چشمهایش کنار میزنی. بدون اینکه چشمهایش را باز
کند لبخندی بزرگ روی صورتش مینشیند. خودش را به تو میچسباند و ملحفه را روی
هردوتان میکشد. حالا دوباره که فکر میکنی احساس میکنی خدای هیچکس هم که بزرگ
نباشد، خدای تو یکی لااقل خیلی بزرگ است.
اسم کلاس داستاننویسی که میآید. ناخوداگاه یاد آن صحنه از ویدئو کلیپِ دیوار اثر پینکفلوید میافتم که شاگردان مدرسه از یک طرف وارد چرخگوشت میشوند و محصولی پالایش شده از آن طرف خارج میشود.هنوز متحیرم محصولاتِ حاصل از کلاسهای داستاننویسی مخصوصا آنهایش که به عنوان مشق شب هم باشند؛ قرار است کجای این ادبیات را بگیرد؟ مگر همینگوی و فاکنر و جویس کلاس داستان نویسی رفته بودند؟ چگونه یک نفر جرات میکند بعد از چاپ دومین رمانش برود کلاس داستاننویسی برگزار کند؟ ( و چه استعدادها که در این به اصطلاح کارگاههای داستاننویسی کشته خواهد شد...) اصلا مهمتر اینکه مگر چاپ دو اثر از یک نفر ملاک نویسندگی او است ؟ اصولا یک نویسنده دارای چه ویژگیهاییست که او را از دیگران متمایز میکند؟ آیا تنها چاپ کتاب کافیست تا کسی خود را نویسنده بداند؟ اگر تنها میخواهید اسمی از یک نویسنده را یدک بکشید – لااقل در فضای ادبی ایران- کارتان خیلی سادهتر از اینهاست.تنها صرف چاپ کتاب (حتی اگر بابتش پول گزافی به ناشر داده باشید) و مقداری دوست و آشنا در محافل ژورنالیستی و وبلاگی و ادبی کافیست تا از شما ـ فارغ از سبک نوشته ومحتوای کتابتان ـ نویسندهی نسبتا معروف و پرفروشی بسازد.
دیوید لاج در یکی از مقالههای اخیرش حرفهای جالبی می زند که به گمانم هیچجای دنیا که جواب ندهد درستکم در چرخهی ادبیات ایران صحت آن بارها و بارها به تائید رسیده باشد: او میگوید برای نویسندگی باید هنرمند بود به عبارتی تنها یک هنرمند میتواند اثری ارزشمند خلق کند در حالی که انتشارِ همان اثر تنها از عهدهی یک کاسبکار و شیاد برمیآید. و اینها همه در حالی رخ میدهد که نه یک شیاد و کاسبکار میتواند خالقِ اثری هنری باشد و نه یک هنرمند هیچگاه میتواند برای چاپ اثرش کاسبکاری کند. ( البته این بدان معنا نیست که در پس هر کتاب چاپ شدهای بهجای یک هنرمند یک کاسبکار خوابیده و یا بالعکس.فراموش نکنیم همیشه در همهچیز و همهجا استثناهایی هم وجود دارند).
حالا وقتی با اینکه هنوز نویسندگان صفحاتِ ادبی روزنامهها و مجلات ما فرق نقدِ ادبی با یادداشت ادبی را به درستی یاد نگرفتهاند ،جرات میکنند به عنوان منتقد ادبی درباره ی هر اثری دُرفشانی کنند؛نمیتوان توقع داشت یک نویسنده عادلانه به حقش برسد .جالبتر آنکه تا به حال هرچه از این به اصطلاح نقدها خواندهام از دو حالت خارج نبود یا اثر را درحد شاهکار ستودهاند و یا اثر و صاحب اثر را با خاک یکسان کرده اند. (بماند در میان وبلاگنویسانِ طیف مثلا روشنفکر هم این اپدیمیِ " یا خیلی خوب یا خیلی بد" مرسوم شده است. یا یک فیلم و کتاب و شخص را اینقدر بالا می برند تا خودش آن بالاها یکجایی بترکد( یه یاد بیاورید ماجرای فیلم سنتوری یا آخرین کتاب مارکز) و یا آنچنان شمشیرها را از رو می بندند که هیچ راه دفاعی نمیگذارند...
برای تبدیل شدن به یک نویسندهی خوب باید قبل از هر چیز درونتان را بکاوید تا شاید بتوانید به آن خودِ نویسنده برسید.( و چه بسیار کسانی که سالها گشتند و نرسیدند...). شخصا قبلتر معتقد بودم برای خوب نویسنده شدن باید خیلی خواندحالا اما بعد از گذشت چند سال دیگر مطمئن شدم برای نویسنده شدن باید فقط و فقط خوب نگاه کرد.خوب فکر کرد و زیاد نوشت.
آخر کلام اینکه برای نویسنده شدن هیچوقت عجله نکنید.
چند روزیست که میخواهم بنویسم اما وقت نشده و حالا هم هولهولکی آمدم یک چیزهایی بگویم بروم. ماجرا از پارسال شروع شد که رضا ناظم گفت کتابش را جمعوجور کرده و برای چاپ به انتشارات سپرده است .از آنجایی که دل خوشی از چاپ کتاب و انتشاراتیها و این چیزها ندارم پیگیر نشدم تا اینکه هفته پیش گفت کتابش برای نمایشگاه بیرون میآید.همان وقت فکر کردم این بهترین فرصت است تا به این بهانه دربارهی مینیمال و خط سیرش در ادبیات فارسی و ...چیزهایی بنویسم. اما چه سود که تنبلی و درگیری مانع شد. حالا آمدهام حداقل برای ثبت در تاریخ بنویسم که اولین مجموعه مینیمال فارسی را الحق و والانصاف باید متعلق به جواد سعیدیپور ( رضا ناظم سابق) بدانیم. راستش زمانی گمان میکرد اولین مجموعه مینیمال متعلق به خودم خواهد بود.راستترش را هم بخواهید هرکسی جز جواد مجموعهای به نام مینیمال چاپ میکرد ـ در صورتی که محتویاتش واقعا مینیمال بود ـ آنوقت خودم را به خاطرِ این اخلاق گندِ مخلوط با خودخواهیام که باعث میشود تمام نوشتههایم را مثل کاه و یونجه انبار کنم سرزنش میکردم. اما حالا خوشحالم چون جواد همان راهی را رفت که من اگر بودم میرفتم.چند روز پیش که با هم بودیم به خودش هم این را گفتم.
شما هم برای اینکه طعمِ مینیمال واقعی را بچشید؛ سری به غرفه انتشارات کاروان زده در نمایشگاه کتاب زده و این کتاب را نوش جان کنید.
این روزها همه سورئالیست میخوانند،شما
چطور؟
با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود...
هوشنگ ابتهاج
چراغها خاموش است و تنها نور فلاشرها و رقصِ نورهای سبز و قرمز هستند که همهجا را در مینوردند.زدبازیبا آخرین ولوم میخواند و همه توی هم میلولند.بیتفاوت میرقصم .توی تاریکی حتی دقت نمیکنم که دارم با چه کسی می رقصم.فقط بوی الکل نفسش را حس میکنم.پارتنرم کم نمیگذارد چسبیده به من و پا به پا بالا و پایین میرود و به بدنش پیچ تاب میدهد.دقت که میکنم کنارم خانم سین با آقای دوست پسر دارند میرقصند.خانم سین توی انعکاس نورها میخندد. میآید خودش را بین من و دختری که با من میرقصد جا میدهد و شروع به رقصیدن با من میکند.لبانش را روی گوشم میچسباند و (در حالی که به آقای دوستپسر که روی مبل ولو شده و ما را تماشا میکند،اشاره دارد)میگوید:"هزار بارگفتم موقع رقصیدن و مستی و تاریکی سیگار نکش ببین دستم رو چه کار کرد صادق..." اصلا توجه نمیکنم.خانم سین میچسبد به من و شروع میکند به چیکتوچیک رقصیدن.خودم را عقب میکشم.نامردی نمیکند دوباره خودش را جلو میکشد. توی گوشش میگویم:"برو عقبتر درست نیست".میخندد:" از تو محرمتر کی؟" (دفعه قبل هم که مست کرده بود حرفهای بوداری میزد).خانم سین دست میکشد روی صورتم: "تو حالت خوبه ؟چته پسر؟ "جوابی ندارم بدهم. آقای دوستپسر میآید. خانم سین رو هل میدهم توی بغلش.آهنگ بعدی شروع میشود..دوستِ خانم سین سروکلهاش پیدا میشود.سین در گوشم میگوید آماده با تو برقصد.برو. میگویم نه. خانم سین میگوید: تو خیلی خووبی..... از کوره در میروم. بلند میشوم میروم طبقه بالا و مینشینم پای تلویزیون. فوتبال جام باشگاههاست. وانمود میکنم که تمام حواسم به مسابقه است.
خانم سین آقای دوستپسر را فرستاده بالا. میگویم برو پایین من امروز خوب نیستم.ولم کن.میخندد که نکنه پریودی؟ میگویم هم من پریودم هم تو مست. برو تا دعوایمان نشده.غرغرکنان میرود. پشتبندش خانم سین میآید.کنترل را برمیدارد و صدای فوتبال را خفه میکند.سرِ دلم باز میشود و ماجرا را برایش تعریف میکنم.با چشمهای گرد نگاهم میکند....دقیقه نود و چهارم مدافعِ لیورپول به خودشان گل میزند.مسابقه تمام میشود.
.....
قبلترش هم همیشه عادت داشتم موهایم را او شانه بزند.کنار
تختم که میرسید، خودم را بهخواب میزدم و با اولین حرکتِ شانه لای موها
چشمهایم را باز میکردم.او میخندید، من اخم میکردم.بعد میخندیدم. خودش که هیچوقت
چیزی نگفت اما بهگمانم از اولش هم میدانست من دارم خودم را بهخواب میزنم.هرچه
طول دورهی درمان طولانیتر میشد، تعداد دفعات شانه زدن موهایم هم بیشتر
میشد.راستش مو شانه زدن بهانه بود. چون این اواخر جز چند تارِ مو پشت گوشها و یک
دسته مو پشت سرم دیگر مویی باقی نمانده بود. این روزهای آخر کنار تختم که میرسید
خودم را بهخواب میزدم. با اولین حرکت شانه لای موها چشمهایم را باز میکردم و
اشک از گوشه چشم راستم روی بالش میریخت.او هم اول به گریهی من اخم میکرد. بعد
میخندید. آخر هم شانه را کنار میگذاشت و همراه من شروع میکرد به گریه کردن.گفتم
که؛ مو شانه زدن فقط بهانه بود.
حالا هم که همه جمع شدهاند به همان عادت قدیمی شانه را از
جیب کیفش بیرون میآورد.کفن را کنار میزند و شروع به شانه کردنِ همان چند تارِ
موی باقیمانده میکند.میخواهم بخندم.اما هر چه تلاش میکنم فایدهای ندارد.دلم
میخواهد اخم کنم و با چشم و ابرو به او بفهمانم که جلوی بقیه زشت است اما نمیشود.
او خودش ساکت است. بقیه اما انگار دارند گریه میکنند.

As long as you hold me, in your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
Just remember me
I am the one star that keeps burning, so brightly,
It is the last light, to fade into the rising sun
I'm with you
Whenever you tell, my story
For I am all I've done
Remember, I will still be here
As long as you hold me, in your memory
Remember me
I am the one voice in the cold wind, that whispers
And if you listen, you'll hear me call across the sky
As long as I still can reach out, and touch you
Then I will never die
Remember, I'll never leave you
If you will only
Remember me
Remember me...
Remember, I will still be here
As long as you hold me
In your memory
Remember, when your dreams have ended
Time can be transcended
I live forever
Remember me
Remember me
Remember... me...
پیوست:
دانلود آهنگ: کیفیت متوسط ( 800 کیلوبایت) - لینک (تصحیح شد)
دانلود آهنگ:کیفیت بالا ( 5.3 مگابایت) - لینک
(لینک 2) و یا بهوسیله فیلترشکن از اینجا / دانلود از تورنت- لینک
عکس در اندازه واقعی ( 600 کیلوبایت)- لینک
موزیک ویدئو - لینک
مواظب زنهای زشت باشید... در برابرشان واقعا نمیتوان مقاومت کرد.
هیچوقت بیرحمیای را
که در پسِ یک نوازش است حس کردهاید؟ آیا فکر میکنید نوازش آدمها را به یکدیگر
نزدیک میکند؟خیر،بلکه آدمها را از هم جدا میکند. نوازش کلافه میکند.بین کفِ
دست و پوست فاصلهای ایجاد میکند.در ورای هر نوازشی دردیست. دردِ این واقعیت که
نمیشود واقعا به هم رسید. نوازش تنها سوءتفاهمی میان تنهاییست که میخواهد به
او نزدیک شوید و...بدون هیچ فایدهای...هر چه بیشتر به هیجان بیایید؛ بیشتر از یکدیگر دور خواهید شد.آدم همیشه گمان میکند
در حالِ نوازش کسیست؛ در حالی که در واقع دارد
سرِ زخم را باز میکند...
Variations éngimatiques
Eric-Emmanuel Schmit
نامم را پدرم انتخاب کرد .نام خانوادگیام را يکي از
اجدادم!
راهم را دیگر بگذارید خودم انتخاب کنم.
تجربه به من ثابت کرده است آدمهایی که
زیر باران چتر بالای سرشان میگیرند؛ هیچگاه در زندگی عاشق نشده و نخواهند شد.
محکم با دو دست فشار میدهم.
مامان با بغض میگوید: چهکارمیکنی با خودت؟ آخرخودت
را از بین میبری.
ـ امان از زخمهای کهنهای که سر باز کنند...
مثلِ
همیشه با دقت و وسواسِ فراوان تمام سرامیکها و کاشیهای آشپزخانه را برق میاندازد.سطل
آشغال را خالی میکند و کیسهی جدیدی درونش میگذارد.گازِ خوراکپزی را که با اسکاچ خوب سابیده بود، خشک میکند.حتی نمکدانِ تقریبا خالی را هم پر از نمک
میکند.
....
دستهایش
را با همان پیشبند خشک کرد.نامهی تاشدهای را از توی کشوی اول بیرون آورد و آن را
با یکی از همان سبزیجات تزئینیِ آهنرباییِ، روی درِ یخچال چسباند.(بعدش خیلی با سلیقه و حوصله؛ باقیِ تزئیناتِ روی در یخچال را هم مرتب کرد.).
...
همانجا
کنارِ درِ یخچال ـ روی سرامیکهای تمیز و نیمخیس ـ مینشیند.تمام آشپرخانه را با
دقت از نگاه میگذراند تا مبادا نقطهای از نظرش دور مانده باشد.همانطور نشسته
دست میکند و از پشتِ یخچال تفنگ دو لولِ شکاریِ ارثیهی پدرشوهرش را بیرون میکشد.در حالی که برای بارِ هزارم در
طولِ هفته گذشته تفنگ را گردگیری میکند دوباره تمام آشپزخانه را با یک نگاهِ
سریع از نظر میگذارند؛ تفنگ را توی دهانش فرو میبرد
و بلافاصله ماشه را میکشد.
...
همهجا
قرمز بود با لکههای سیاهِ کوچک و بزرگ.
-دوستت دارم
آیدا
پخی می زند زیر خنده :خوب اگه ازت حامله شدم چی؟
اخم
میکنم...
بعد
از امتحان توی سالن برای خودم رژه میروم که کاوه اشاره میکند بیا.با خانم شین و
مسعود و کاوه و مستانه میرویم پشت دانشکده .برفِ شدیدی میبارد. من چتر باز میکنم
و خانم شین و کاوه سیگار روشن میکنند.برای من هم یکی روشن میکنند. میگویم آخر
من که سیگاری....
سیگار
دوم به نصفه نرسیده دو تا از دخترهای ارمنی دانشگاه هم سروکلهشان آن پشت پیدا میشود.ما
را که میبینند همه میزنیم زیر خنده.به ارمنی چیزهایی به هم میگویند و کنار ما
روی جدولهای پر برف مینشینند.
سیگارهای
خوش بویی دارند. بهشان میگویم که سیگارشان بوی قلیان دوسیبنعنا میدهد. باز همه
میخندیم.. یکیشان میآید کنارم مینشیند؛سیگارش را به من میدهد: یک پک من یکی او:با
هم میکشیم. خانم شین به پهلویم سقلم میزند؛نگاهش میکنم.با چشم و ابرو به من میفهماند...
گلوله
برفی توی صورتش فرود میآید.چند لحظه بعد همه وسط دانشگاه دنبال هم میدویم. آقای
حراست پیدایش میشود.از طرف دیگر توی سالن میچپیم.
میخندم.ایمیل
را باز میکنم.دو خط آخرش را دویاره میخوانم: براساس تصمیمات جدید دولتی از دادن
بورسیه کامل به دانشجویان ایرانی معذویم... علیرضا میگوید تازگیها اخلاقت مثل
این دخترهای دم بخت شده است. ایمیل را می بندم.دوباره میخندم. از خودم میپرسم
یعنی نگار به همین راحتی برید؟یعنی چه شد؟آخرش چه میشود؟
خانم
کارگردان از ساری تماس میگیرد.میگویم معلوم هست کجایی؟ میگوید حوصله ندارد.وقت ندارد.
میگویم تو مگر برای اجرا٬از من نمایشنامه نمیخواستی؟ میگوید: صادق حالم از
روشنفکربازیهایت بهم میخورد.حالم از خودم به هم میخورد....میخندم.
تو
بلندبلند لولیتا میخوانی و من تندتند جمهوریِ درد را پاکنویس میکنم. تو آرام
آرام از من دورتر میشوی و من تند تند به دنبالت میدوم.تو.....من....تا برزخ باید چرخید.
پایم
را که از قطار بیرون میگذارم.دوباره تمام
خاطرات 6 سال گذشته یهیکباره هجوم میآورند...
یاد
آن کامیون قاچاق انسان میافتم توی جادههای اروپای شرقی.کانتینری که پر از آدمهای
مختلف است.از کشورها و نژادهای مختلف...آیدای من هم آنجا کنار کلی آدم دیگر یک
گوشه از کنتینر خودش را جمع کرده و به آیندهاش لابد فکر میکند...
یونس
چهخبرته؟ چرا داد بیداد راه انداختی؟چرا گریه میکنی؟
ـ
مامانم را برام بیار. میگویم خوب مامانت کجاست؟ میگوید پیش باباست.نمیخواهم آنجا
بماند.کتکش میزند.یونس گریه میکند. من هم گریهام میگیرد...توی دلم میگویم: یک
جایی زیر یکی از همین سقفها مامانت مثل خیلی از مامانهای دیگر دارد کتک میخورد
و زیر دست و پا.......بغضم را قورت می دهم.
من
دلم برای هیچچیز و هیچکس تنگ نمیشود...من...من...

LISTENING
I Listen to
the stillness of you,
My dear, among it all;
I feel your
silence touch my words as I talk,
And take them in
thrall.
My words fly
off a forge
The length of a spark;
I see the
night-sky easily sip them
Up in the dark.
The lark
sings loud and glad,
Yet I am not loath
That silence
should take the song and the bird
And lose them both.
A train goes
roaring south,
The steam-flag flying;
I see the
stealthy shadow of silence
Alongside going.
And off the
forge of the world,
Whirling in the draught
of life,
Go sparks of
myriad people, filling
The night with strife.
Yet they
never change the darkness
Or blench it with
noise;
Alone on the
perfect silence
The stars are buoys.
Amores (Poems) - D.H.
Lawrence
شعر : از کتاب عاشقانهها ( مجموعه شعر ) – اثر دی.اچ.
لارنس (1916)
لینک دانلود کتاب (200 KB)
درست یکهفته بعد از اینکه الهام در باب عجز در خواندن "به سوی فانوس دریایی"
برایم گفت، سروش روحبخش
هم در وبلاگش این کتاب را به عنوان یکی از کتابهایی که هیچگاه نتوانسته است به
آخر برساند معرفی
کرد. جالبی کار اینجا بود که هر دو ویرجینیا وولف بیچاره
را مقصر میدانستند که کتابش نثر پیچیدهای دارد و...
1
برمیگردم به سه سال قبل؛ زمانی
که می بایست تنها در ظرفِ یک هفته درباره شخصیتپردازی این کتاب مقاله مینوشتم و خوب
برای صرفهجویی در وقت چه چیزی بهتر از خواندن ترجمهاش آن هم با ترجمهی مترجم نامآشنایی
مانند صالح
حسینی؟! کتاب را که شروع کردم هنوز فصل اول(پنجرهها)
به اتمام نرسیده بود که احساس کردم بوی سوختنی به مشام می رسد.اشتباه نکنید! بوی
سوختنی از ترجمهی کتاب بود که بیشتر و بیشتر هم میشد.خلاصه از آنجا که آدمِ کمی
تا قسمتی گیری هستم قید مقاله نوشتن را زدم و شروع به خواندن نسخهی اصلی کتاب و
مطابقتِ آن با ترجمه کردم و دیدم که اووه! باز هم بوی سوختنی بلند شد (باز هم که
اشتباه کردید)، این بار دیگر بو از
جای دیگری بود که با خواندن متن اصلی و روشن شدن تفاوت فاحش لحنِ متن اصلی با
ترجمه به مشام می رسید.
2
یک سال پیش شروع به خواندن خشم و هیاهو
از روی نسخه اصلی کردم. متن این اثر آنقدر سنگین است که بعضی اوقات باید چندین و
چند صفحه به عقب بازگردید تا قادر باشید با جریان داستانی پیش بروید. مخصوصا که
چینش زمانی در کلِ این اثر متفاوت است.همچنین مانند دیگر آثار ویلیام فاکنر
باید و باید تلمیحات مربوط به انجیل زیادی را دنبال کنید تا بفهمید چه بود و چه
شد. بعد از دو هفته و نیم خوانش و به اتمام رساندن اثر خیلی مشتاق بودم که بدانم
ترجمهی این اثر چگونه ممکن است. فقط میدانستم این اثر به فارسی ترجمه شده است ولی از نام مترجم بیاطلاع بودم.
3
اواسط مهرماه برای بررسی چند مقاله از جمله: "در
جستجوی زمان در خشم و هیاهو- دونالد ام.کارتیر" و مقالهی " زمان در
آثار فاکنر – ژان پل سارتر" مجبور شدم دوباره به سراغ اثر بروم و نمیدانم چه
شد که دوباره آقا فیلِ یاد هندوستان کرد و برای مثلا صرفهجویی در وقت تصمیم به
خواندن ترجمهاش کردم. همانوقتها ایشان
گفت که کتاب را خوانده و هنوز به صفحهی 20 نرسیده بیخیال شده است و یادم میآید
بدون اینکه از نام مترجم بپرسم کلی به او خندیدم که تو اینکاره نمیشوی. کتاب را
که گرفتم، چشمم که به نامِ صالح حسینی افتادم، مطئن
شدم که باید دوباره متن اصلی را با ترجمه مطابقت بدهم.
4
باید قبول کرد که جریان سیال ذهن
در آثار وولف و یا شناور بودن فاکتورِ زمان و انبوه تلمیحات خارج از متن و خوشههای معنایی در آثار فاکنر ترجمه
آثار ایندو را آنقدر سخت و طاقتفرسا میسازد که هر مترجمی جسارت ترجمه را به
خود راه نمیدهد.اما واقعا زمانی که یک مترجم میداند ترجمه اثر نمیتواند زیبایی
اثر را حفظ کند آیا ترجمه اثر چیزی جز خیانت به نویسنده و خوانندگان فارسی است؟
شاید بگوئید خوب پس با این حساب تمام آثار سختترجمه را باید کنار گذاشت؟ نه، اشتباه
کردید: همیشه راههایی وجود دارد. همانطور که خیلی از آثارِ به اصطلاح سختترجمه
در زبان فارسی دارای ترجمههای بسیار خوب و شاید منحصر بهفرد هستند (برای مثال
ترجمهی ناطوردشت توسط محمد نجفی را نام میبرم که برگردانِ لحنِ اثر
و حفظ آن در طول اثر توسط او برایم همیشه بهترین راهنما در ترجمههایم است.).یک مترجم
می تواند با خواندن آثار دیگرِ نویسنده و همچنین بازنویسی چندین و چندباره اثر به
ترجمهی نزدیکتری از متن اصلی برسد.بعضی
اوقات هم بهخاطر منحصر به فرد بودن اثر باهوشی مترجم را میطلبد تا با کشف راههای
جدید به برگردان بهتری از متن اصلی دست پیدا کند البته باید بهخاطر بسپاریم که
صبر و حوصله برای انجام کار فارغ از اینکه چه زمانی اثر آماده می شود نقش بسیار بسیار مهمی دارد.درباره جناب صالح
حسینی هم باید بگویم ایشان استاد بنده هستند. به اندازه سن بنده تالیفات و
ترجمه دارند. صحبت از ترجمه این دو اثر توسط ایشان اصلا به معنی زیر سوال بردن
دانش ایشان و یا دیگر آثار ایشان نیست.مطئن باشید خود ایشان هم میدانند که دستِکم
ترجمهی این دو کتاب آنچه باید در نیامده است.)اصلا بعضی اوقات مترجم نمیتواند
با اثر ارتباط برقرار کند و هرچه ترجمه میکند چیز دیگری از آب درمیآید حالا
هرچقدر هم دقیق و مو به مو ترجمه شود اصلا تضمین نمیشود کرد که اثر به متن اصلی
نزدیک باشد.
پ.ن: لطفا شما هم اگر این دو کتاب را خواندهاید نظرتان را
بیان کنید.
پیوست:
1- بارگذاری متن اصلی رمان به سوی
فانوس دریایی(1927) اثر ویرجینیا وولف - لینک
2- بارگذاری متن اصلی رمان خشم و هیاهو(
1929) اثر ویلیام فاکنر- لینک
3- مفهوم
زمان از دیدگاه فاکنر- مقالهای از ژان پل سارتر - لینک
دلم تنگ شده بود. انگار مدتها بود که دلم برای خودم تنگ
شده بود.
امروز که بعد از درست دو هفته از خانه خارج شدم، بعد از مدتها
بالاخره یادم آمد که من هم دل دارم...که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.بس است
دیگر این کتابها و ترجمهها و فیلمها و نقدها و هزار تا کوفت و مرگِ دیگری که
دور و برم را گرفته است. تمام اینها برای که؟برای چه؟حالا گیرم که دکترا را هم
گرفتم ؟ خب بعدش؟ پس سهمِ خودم چه میشود؟ سهمِ دلم؟
پ.ن:مدتی اینجا تنها روزنوشت خواهد