تبليغاتX
-+- سورئالیست -+-
شنبه 1386/11/27
Things You Can Tell Just By Looking At Her

مثلِ همیشه با دقت و وسواسِ فراوان تمام سرامیک‌ها و کاشی‌های آشپزخانه را برق می‌اندازد.سطل آشغال را خالی می‌کند و کیسه‌ی‌ جدیدی درونش ‌می‌گذارد.گازِ خوراک‌پزی را که با اسکاچ خوب سابیده بود، خشک می‌کند.حتی نمک‌دانِ تقریبا خالی را هم پر از نمک می‌کند.
....
دست‌هایش را با همان پیشبند خشک کرد.نامه‌‌ی تاشده‌ای را از توی کشوی اول بیرون ‌آورد و آن ‌را با یکی از همان سبزیجات تزئینی‌ِ آهن‌رباییِ، روی درِ یخچال چسباند.(بعدش خیلی با سلیقه و حوصله‌؛ باقی‌ِ تزئیناتِ روی در یخچال را هم مرتب کرد.).
...
همان‌‌جا کنارِ درِ یخچال ـ روی سرامیک‌های تمیز و نیم‌خیس ـ می‌نشیند.تمام آشپرخانه را با دقت از نگاه می‌گذراند تا مبادا نقطه‌ای از نظرش دور مانده باشد.همان‌طور نشسته دست می‌کند و از پشتِ یخچال تفنگ دو لولِ شکاریِ ارثیه‌ی پدرشوهرش را بیرون می‌‌کشد.در حالی که برای بارِ هزارم در طولِ هفته گذشته تفنگ را گرد‌گیری می‌کند دوباره تمام آشپزخانه را با یک نگاهِ سریع از نظر می‌گذارند؛ تفنگ را توی دهانش فرو می‌برد و بلافاصله ماشه را می‌کشد.
...
همه‌جا قرمز بود با لکه‌های سیاهِ کوچک و بزرگ.


جمعه 1386/11/19
Republic of Suffering

-دوستت دارم

آیدا پخی می زند زیر خنده :خوب اگه ازت حامله شدم چی؟

اخم می‌کنم...

 

بعد از امتحان توی سالن برای خودم رژه می‌روم که کاوه اشاره می‌کند بیا.با خانم شین و مسعود و کاوه و مستانه می‌رویم پشت دانشکده .برفِ شدیدی می‌بارد. من چتر باز می‌کنم و خانم شین و کاوه سیگار روشن می‌کنند.برای من هم یکی روشن می‌کنند. می‌گویم آخر من که سیگاری....

سیگار دوم به نصفه نرسیده دو تا از دخترهای ارمنی دانشگاه هم سروکله‌شان آن پشت پیدا می‌شود.ما را که می‌بینند همه می‌زنیم زیر خنده.به ارمنی چیزهایی به هم می‌گویند و کنار ما روی جدول‌های پر برف می‌نشینند.

سیگارهای خوش بویی دارند. بهشان می‌گویم که سیگارشان بوی قلیان دوسیب‌نعنا می‌دهد. باز همه می‌خندیم.. یکی‌شان می‌آید کنارم می‌نشیند؛سیگارش را به من می‌دهد: یک پک من یکی او:با هم ‌می‌کشیم. خانم شین به پهلویم سقلم می‌زند؛نگاهش می‌کنم.با چشم و ابرو به من می‌فهماند...

گلوله برفی توی صورتش فرود می‌آید.چند لحظه بعد همه وسط دانشگاه دنبال هم می‌دویم. آقای حراست پیدایش می‌شود.از طرف دیگر توی سالن می‌چپیم.

 

می‌خندم.ایمیل را باز می‌کنم.دو خط آخرش را دویاره می‌خوانم: براساس تصمیمات جدید دولتی از دادن بورسیه کامل به دانشجویان ایرانی معذویم... علیرضا می‌گوید تازگی‌ها اخلاقت مثل این دخترهای دم بخت شده است. ایمیل را می بندم.دوباره می‌خندم. از خودم می‌پرسم یعنی نگار به همین راحتی برید؟یعنی چه شد؟آخرش چه می‌شود؟

 

خانم کارگردان از ساری تماس می‌گیرد.می‌گویم معلوم هست کجایی؟ می‌گوید حوصله ندارد.وقت ندارد. می‌گویم تو مگر برای اجرا٬از من نمایشنامه‌ نمی‌خواستی؟ می‌گوید: صادق حالم از روشنفکر‌بازی‌هایت بهم می‌خورد.حالم از خودم به هم می‌خورد....می‌خندم.

 

تو بلند‌بلند لولیتا می‌خوانی و من تند‌تند جمهوریِ درد را پاک‌نویس می‌کنم. تو آرام آرام از من دورتر می‌شوی و من تند تند به دنبالت می‌دوم.تو.....من....تا برزخ باید چرخید.

 

پایم را که از قطار بیرون می‌گذارم.دوباره تمام خاطرات 6 سال گذشته یه‌یک‌باره هجوم می‌آورند...

 

یاد آن کامیون قاچاق انسان می‌افتم توی جاده‌های اروپای شرقی.کانتینری که پر از آدم‌های مختلف است.از کشورها و نژادهای مختلف...آیدای من هم آن‌جا کنار کلی آدم دیگر یک گوشه از کنتینر خودش را جمع کرده و به آینده‌اش لابد فکر می‌کند...

 

یونس چه‌خبرته؟ چرا داد بیداد راه انداختی؟چرا گریه می‌کنی؟

ـ مامانم را برام بیار. می‌گویم خوب مامانت کجاست؟ می‌گوید پیش باباست.نمی‌خواهم آن‌جا بماند.کتکش می‌زند.یونس گریه می‌کند. من هم گریه‌ام می‌گیرد...توی دلم می‌گویم: یک جایی زیر یکی از همین سقف‌ها مامانت مثل خیلی از مامان‌های دیگر دارد کتک می‌خورد و زیر دست و پا.......بغضم را قورت می دهم.

 

من دلم برای هیچ‌چیز و هیچ‌کس تنگ نمی‌شود...من...من...

 


پنجشنبه 1386/11/11
LISTENING

My Close Friend`s Girl Friend

LISTENING 

I Listen to the stillness of you,

 My dear, among it all;

I feel your silence touch my words as I talk,

 And take them in thrall. 

My words fly off a forge

 The length of a spark;

I see the night-sky easily sip them

 Up in the dark. 

The lark sings loud and glad,

 Yet I am not loath

That silence should take the song and the bird

 And lose them both. 

A train goes roaring south,

 The steam-flag flying;

I see the stealthy shadow of silence

 Alongside going. 

And off the forge of the world,

 Whirling in the draught of life,

Go sparks of myriad people, filling

 The night with strife. 

Yet they never change the darkness

 Or blench it with noise;

Alone on the perfect silence

 The stars are buoys.
 

Amores (Poems) - D.H. Lawrence

شعر : از کتاب عاشقانه‌ها ( مجموعه شعر ) – اثر دی.‌اچ. لارنس (1916)

لینک دانلود کتاب  (200 KB)

 


جمعه 1386/11/05
اگر ویرجینیا وولف و ویلیام فاکنر فارسی می‌دانستند....

درست یک‌هفته بعد از این‌که الهام در باب عجز در خواندن "به سوی فانوس دریایی" برایم گفت، سروش روحبخش هم در وبلاگش این کتاب را به عنوان یکی از کتاب‌هایی که هیچ‌گاه نتوانسته است به آخر برساند معرفی کرد. جالبی کار این‌جا بود که هر دو ویرجینیا وولف بیچاره را مقصر می‌دانستند که کتابش نثر پیچیده‌ای دارد و...

1
برمی‌گردم به سه سال قبل؛ زمانی که می بایست تنها در ظرفِ یک هفته درباره شخصیت‌پردازی این کتاب مقاله می‌نوشتم و خوب برای صرفه‌جویی در وقت چه چیزی بهتر از خواندن ترجمه‌اش آن هم با ترجمه‌ی مترجم نام‌آشنایی مانند صالح حسینی؟! کتاب را که شروع کردم هنوز فصل اول(پنجره‌ها) به اتمام نرسیده بود که احساس کردم بوی سوختنی به مشام می رسد.اشتباه نکنید! بوی سوختنی از ترجمه‌ی کتاب بود که بیشتر و بیشتر هم می‌شد.خلاصه از آن‌جا که آدمِ کمی تا قسمتی گیری هستم قید مقاله نوشتن را زدم و شروع به خواندن نسخه‌ی اصلی کتاب و مطابقتِ آن با ترجمه کردم و دیدم که اووه! باز هم بوی سوختنی بلند شد (باز هم که اشتباه کردید)، این بار دیگر بو  از جای دیگری بود که با خواندن متن اصلی و روشن شدن تفاوت فاحش لحنِ متن اصلی با ترجمه به مشام می رسید.

2
یک سال پیش شروع به خواندن خشم و هیاهو از روی نسخه اصلی کردم. متن این اثر آن‌قدر سنگین است که بعضی اوقات باید چندین و چند صفحه به عقب بازگردید تا قادر باشید با جریان داستانی پیش بروید. مخصوصا که چینش زمانی در کلِ این اثر متفاوت است.هم‌چنین مانند دیگر آثار ویلیام فاکنر باید و باید تلمیحات مربوط به انجیل زیادی را دنبال کنید تا بفهمید چه بود و چه شد. بعد از دو هفته و نیم خوانش و به اتمام رساندن اثر خیلی مشتاق بودم که بدانم ترجمه‌ی این اثر چگونه ممکن است. فقط می‌دانستم این اثر به فارسی ترجمه شده است ولی از نام مترجم بی‌اطلاع بودم.

3
اواسط مهرماه برای بررسی چند مقاله از جمله: "در جستجوی زمان در خشم و هیاهو- دونالد ام.کارتیر" و مقاله‌ی " زمان در آثار فاکنر – ژان پل سارتر" مجبور شدم دوباره به سراغ اثر بروم و نمی‌دانم چه شد که دوباره آقا فیلِ یاد هندوستان کرد و برای مثلا صرفه‌جویی در وقت تصمیم به خواندن ترجمه‌اش کردم. همان‌وقت‌ها ایشان گفت که کتاب را خوانده و هنوز به صفحه‌ی 20 نرسیده بی‌خیال شده است و یادم می‌آید بدون این‌که از نام مترجم بپرسم کلی به او خندیدم که تو این‌کاره نمی‌شوی. کتاب را که گرفتم
، چشمم که به نامِ صالح حسینی افتادم، مطئن شدم که باید دوباره متن اصلی را با ترجمه مطابقت بدهم.

4
باید قبول کرد که جریان سیال ذهن در آثار وولف و یا شناور بودن فاکتورِ زمان و انبوه تلمیحات خارج از متن و خوشه‌های معنایی در آثار فاکنر ترجمه‌ آثار این‌دو را آن‌قدر سخت و طاقت‌فرسا می‌سازد که هر مترجمی جسارت ترجمه را به خود راه نمی‌دهد.اما واقعا زمانی که یک مترجم می‌داند ترجمه اثر نمی‌تواند زیبایی اثر را حفظ کند آیا ترجمه اثر چیزی جز خیانت به نویسنده و خوانندگان فارسی است؟ شاید بگوئید خوب پس با این حساب تمام آثار سخت‌ترجمه را باید کنار گذاشت؟ نه، اشتباه کردید: همیشه راه‌هایی وجود دارد. همان‌طور که خیلی از آثارِ به اصطلاح سخت‌ترجمه در زبان فارسی دارای ترجمه‌های بسیار خوب و شاید منحصر به‌فرد هستند (برای مثال ترجمه‌ی ناطوردشت توسط محمد نجفی را نام می‌برم که برگردانِ لحنِ اثر و حفظ آن در طول اثر توسط او برایم همیشه بهترین راهنما در ترجمه‌هایم است.).یک مترجم می تواند با خواندن آثار دیگرِ نویسنده و همچنین بازنویسی چندین و چندباره اثر به ترجمه‌ی نزدیک‌تری از  متن اصلی برسد.بعضی اوقات هم به‌خاطر منحصر ‌به فرد بودن اثر باهوشی مترجم را می‌طلبد تا با کشف راه‌های جدید به برگردان بهتری از متن اصلی دست پیدا کند البته باید به‌خاطر بسپاریم که صبر و حوصله برای انجام کار فارغ از این‌که چه زمانی اثر آماده می شود نقش بسیار بسیار مهمی دارد.درباره جناب صالح حسینی هم باید بگویم ایشان استاد بنده هستند. به اندازه سن بنده تالیفات و ترجمه دارند. صحبت از ترجمه این دو اثر توسط ایشان اصلا به معنی زیر سوال بردن دانش ایشان و یا دیگر آثار ایشان نیست.مطئن باشید خود ایشان هم می‌دانند که دستِ‌کم ترجمه‌ی این دو کتاب آن‌چه باید در نیامده است.)اصلا بعضی اوقات مترجم نمی‌تواند با اثر ارتباط برقرار کند و هرچه ترجمه می‌کند چیز دیگری از آب درمی‌آید حالا هرچقدر هم دقیق و مو به مو ترجمه شود اصلا تضمین نمی‌شود کرد که اثر به متن اصلی نزدیک باشد.

پ.ن: لطفا شما هم اگر این دو کتاب را خوانده‌اید نظرتان را بیان کنید.

پیوست: 

1- بارگذاری متن اصلی رمان به سوی فانوس دریایی(‌1927) اثر ویرجینیا وولف - لینک

2- بارگذاری متن اصلی رمان خشم و هیاهو( 1929) اثر ویلیام فاکنر-  لینک

3- مفهوم زمان از دیدگاه فاکنر- مقاله‌ای از ژان پل سارتر - لینک


چهارشنبه 1386/11/03
باز کن دکان که وقت عاشقی‌ست...

دلم تنگ شده بود. انگار مدت‌ها بود که دلم برای خودم تنگ شده بود.
امروز که بعد از درست دو هفته از خانه خارج شدم، بعد از مدت‌ها بالاخره یادم آمد که من هم دل دارم...که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.بس است دیگر این کتاب‌ها و ترجمه‌ها و فیلم‌ها و نقدها و هزار تا کوفت و مرگِ دیگری که دور و برم را گرفته است. تمام این‌ها برای که؟برای چه؟حالا گیرم که دکترا را هم گرفتم ؟ خب بعدش؟ پس سهمِ خودم چه می‌شود؟ سهمِ دلم؟

پ.ن:مدتی این‌جا تنها روزنوشت خواهد بود.