
(حلقه حلقه در هم فرو رفته،
موهای سیاهت؛
و لحظهها در لبانمان.
پیچو تابِ تنت نگاهم را گرسنه میکند
تشنه میکند، بیتاب!
در انبوه موها، تکهای از لبِ اسمارتیزی؛
ـ تو کجایش را میخواستی؟
ـ من گوشواره صورتی را.
اولین دایرهای که بلعیدم، لالهی گوشت بود.
تو، غنچه قرمزیِ لب را.
باد هم تکان نمیخورد، زمان ایستاده بود:
ما، ما شده بودیم! )
آقای احمدی معلمِ کلاسِ پنجم دبستانِ شهید سرافراز دیشب در حالی به خانه برگشت که چند ساعت قبلش پیکانِ پنجاه و هفتِ سبز رنگی را که با قرض و قوله برای مسافرکشی خریده بود به جرم تداخلِ شغلی توقیف کرده بودند.