
مامان دارد دور و برِ خانه را جمعوجور میکند. بابا از خستگی روی مبل چرت می زند. نشسته ام جلوی تلویزیون و دارم با خدا اساماس بازی میکنم . احوال جبرئیل را میپرسم.طفلکی خدا دستش کند است ٬ پینگلیش هم بلد نیست. کلی طول میکشد تا جواب بدهد.
حوصلهام سر میرود.کنترل را بر میدارم و کانالها را عوض میکنم. به XXL که میرسم تازه اساماسِ خدا میرسد. مثل همیشه سرش شلوغ است و جواب یکی دیگر را عوضی برای من فرستاده است.خدا برای طرف توی اساماس گفته که خودش هم توی کارِ بعضی ازاین مخلوقاتش مانده؛نوشته هیچ خبری از معشوقهی طرف ندارد( به گمانم ردِ معشوقهی طرف را گم کرده باشد).
فرشتههای خدا سر به هوا شدهاند.شدهاند مثل مامور توزیع قبوضِ محلهی ما که هر بار مجبورمان میکند زنگِ دو تا همسایه آنطرفتر را بفشاریم و به زور سلامی بکنیم و قبضها را عوض کنیم. هزار بار جبرئیل را پیج کردند تا بالاخره سر و کلهاش پیدا شد.
جبرئیل پشتِ پنجره منتظر است. جعبه را خوب کادوپیچ میکنم مبادا بیافتد و بشکند. جبرئیل دارد از کلهپزی که جدیدا توی بهشت باز شده تعریف میکند و اینکه شده پاتوق فرشتهها.
روی کارت تبریک با خطِ خرچنگ قورباغهام مینویسم:
باور کن می شود به بعضی بندهها هم اعتماد کرد.
آقای نمایندگی میگفت زیر سنگ هم که باشی پیدایت میکند.رد خور ندارد.میگفت خودش توی کلاردشت،تا اون وسط وسطها رفته و جواب داده.
خدا از این آیکنهای دی دونقطه فرستاده و نوشته تو از کجا تولد من را یادت بود؟عجب بندههایی داشتم و بیخبر بودم.پرسیده حالا اینکه فرستادی به چه درد میخورد؟
بابا شاکی شده میگوید هنوز اول برج نشده پول توجیبی برای چه میخواهی؟ چه خریدهای که بیپول شدهای؟ میگویم تولدِ دوستم بود.کادو خریدم.می پرسد مگر چه خریدی که همهی پولهایت را بابتش دادی؟( حالا گیر داده است دیگر). با مکث میگویم: هیچی. با بچهها شریک شدیم برایش یک جیپیاس خریدیم.
چشمغره میرود.
توی ذهنم چهرهی خدا را تجسم میکنم که حالا هر وقت بخواهد میتواند به آن طرف بگوید معشوقهاش کجاست؟ حتی در همین بهشتِ خودمان، در قلبِ کلاردشت.
نمیدانم
چند شهر
چند آبادی
و چند نمیدانم از من دوری.
پس چشمهایم را در نامهای میگذارم
و به سویت پست میکنم،
شاید ببینمت.
فاصله تنها هشت دکمهی وسوسه انگیز است. به آرامی دکمههای پیراهنِ نازکِ صورتی یکی پس از دیگری باز میشوند... با اولین تماسهای نوک انگشتان لرزش شهوتناکِ بدنها بیشتر و بیشتر میشود و نوک انگشتان از ناف میگذرد. لرزشها حالا دیگر به پیچ و تابی شهوتآلود تبدیل شدهاند. صدای باز شدن سگکِ کمربند.صدای گنگِ زمزمههای مناجاتهای زیرِ لبِ دو نفر.....و سکوت.
کاکتوسهای روی میز تحریر زرد شدهاند(مادر که میگوید از بس آب دادمشان اما من معتقدم که زیاد آفتاب خورده اند). با بیتفاوتی لیوان آب را توی ردیفِ کاکتوسها خالی میکنم.یکی از کاکتوسها گلِ قرمز داده است. اینقدر به گل ور میروم تا بالاخره کنده شود. لیوان خالی را لبهی میز میگذارم وگلِ قرمز را هم درونش میاندازم.دستم به لیوان میخورد. لیوان میلغزد.
آرام خوابیده است.دود سیگار را توی صورتش میدهم.تکان نمیخورد.بازوی راستش را گاز میگیرم.حرکتی نمیکند.از شیطنتش خندهام میگیرد:اما انگار واقعا تکان نمیخورد٬ نفس نمیکشد . قطرههای عرق هنوز روی پیشانیاش نمایانند. تنم میلرزد.درست برعکسِ لرزشهای چند دقیقه قبلõ اینبار پر از خوف و ترس است.چند سیلیِ محکم توی صورتش میگذارم.هنوز همانطوری بیحرکت مانده است.
لباس پوشاندن به یک آدمبزرگ خیلی سخت است. شلوار لیِ جوردانو از انحنای جنیفریاش بالا نمیرود.انگار تسخیرش راحتتر از استتارش بود. تمام حجم خوشتراش را دور یک ملحفهی گلدار میپیچم و زیر تخت پنهان میکنم.
بوی عجیبی در اتاق پیچیده.صدای گنگِ زمزمههای مناجاتهای زیرِ لبِ دو نفر به گوش میرسد.با دو دست گوشهایم را میگیرم و دور اتاق میچرخم.کاکتوسها را با دستهای خودم یکی یکی دار میزنم. از ریشه میکشمشان بیرون و نشانه میروم به سمت کتابخانه.اولی میخوردم به تهوعِ سارتر.دومی میخورد به مجموعهی نورتونها و.....یکی را هم پرت میکنم سمت پازلِ هزار تیکهای از پاریس که تا کامل شدنش چند قطعه بیشتر نمانده.
حالا نشستهام و خرده شیشههای لیوانِ شکسته را از توی پایم درمیآورم.باد توی اتاق میپیچد. سردم میشود.پنجره را میبندم.قهوهام را پر از قند میکنم. طوری که نمیشود دیگر همش زد.
زمزمهای از زیر تخت بهگوش میرسد:خیلی از تلخیها با قند شیرین نمیشود.
سه سال پیش که نوشتهی خوابگرد را درباره ابتذال در وبلاگستان خواندم فکرش را هم نمیکردم بعدها خود او به نوعی ناخواسته درگیرِ ابتذالی (یا انحرافی) منحصر به خودش خواهد شد که او را و سپس دوستان نزدیکش را در خود فرو ببرد..