
ساعت از سه هم گذشته بود.. هوا داشت روشن میشد. پرده اتاق با باد صبحگاهی پیچ و تاب می خورد.
همچنان بی اعتنا زیر نور کم سوی چراغِ مطالعه تند تند می نوشت، مچاله می کرد و حوالهي سطل آشغالی میکرد که چند قدم آنور تر پر بود از کاغذهای سفیدِ مچاله شده.
ته مانده آخرین سیگارش را هم روی کاغذ فشار داد تا خاموش شود.
به طرف تختخواب که میرفت، پایش گیر کرد و کاغذهای مچاله شده روی زمین پخش شدند.
پ. ن: کار هر شبش بود...
به دلیل اماده نبودن سالن و عدم هماهنگی مسئولین متاسفانه کنفرانس لغو گردید
دوستان مشهدی برای اطلاعات بیشتر میتوانند تماس بگیرند.
به دلیل اماده نبودن سالن و عدم هماهنگی مسئولین متاسفانه کنفرانس لغو گردید
لاکردار عجب دقیق هم بود.
تاریخ اکسپایر هرکسی درست سر موقعش،نه دیر نه زود سر میرسید تا نکنه اونایی که توی صف منتظرن یه لحظه علاف بشن. دیالوگهای آخر قصه هم درست مثل هم بودند، بدون یک واو کم و زیاد…
من همیشه به معشوقههای باانصاف احترام میگذارم.