
این روزها خیلی از دوستان گله دارند که نوشتههای اینجا دچار افت کیفیتی محسوسی شده است. حق هم دارند؛ قبول دارم. صادقانه بگویم برای نوشتن وقت نمیگذارم.چند پست گذشته هم متعلق به قبل( پیش از دو سالِ پیش) است.هیچگاه نتوانستم مثل خیلیهای دیگر چندین و چند ساعت بنویسم حتی برای یکساعت. یعنی قادر به تمرکز نبودم (نیستم). این مدرکگرایی و گرفتن لیسانس و پشتبندش فوقلیسانس و بعد هم لابد دکترا تمرکزی هم آخر مگر میگذارد؟
نمی دانم دلیلش چیست اما ترجیح میدهم بیشتر بخوانم.اعتراف میکنم گاهی اوقات خواندن را از نوشتن بیشتر دوست دارم؛ خواندن و تصور اینکه اگر نویسنده چگونه مینوشت بهتر بود. این روند تا کی ادامه خواهد داشت را نمیدانم اما میدانم در این مدت نوشتههای با ارزشی در این وبلاگستان هست که هنوز در گندابِ ابتذالی که خیلیها(بخوانید بعضیها) در آن گرفتار شدهاند فرو نرفته است.
مثلا شهرزاد در نامههایی که پسر همسایه پاره کرد و یا امین در دلتنگیهای یک کرم دندون.
به هر حال امیدوارم بتوانید مدتی مرا و نوشتههای نهچندان جذابم را تحمل کنید، قول میدهم زیاد طول نکشد اما شما هم قول بدهید زود حوصلهتان سر نرود.
به امید روزهای خوب برای همه.
دخترک درحالی که سعی میکرد خودش را درون آغوش پسر جای دهد، گفت:
You know honey, we Love each other, so we should work on our Love.
پسر که داشت به دخترک خوش تراشِ قبلی فکر میکرد ،
لبخند بیتفاوتی زد ؛
بعد درحالی که پشتش را به دختر میکرد، زیر لب گفت:
Oh my God, another silly girl.
پ.ن:
Bitter Moon(1992)
Directed:Roman Polanski
Oscar said: In the eyes of every woman, I could see the reflection of the next.
همیشه با خواندن داستان در فضای وب مشکل داشتهام.این فضای مجازی همه را به سوی تندخوانی و سریعخوانی عادت داده و این برای ادبیات یعنی انحطاط و برای داستان کوتاه یعنی مرگ.یعنی تمام زیبایی اثر را فدای صرفهجویی در وقت کردن؛ اما خوب بعضی اوقات وسوسه آزمون و خطا آدم را به خودش وا نمیگذارد.
برای همین هم یکی از داستانهایی که مدتها قبل نوشته بودم و حالا دوباره دستی به آن کشیدهام را اینجا میگذارم.لطفا بدون خواندنِ داستان بههیچوجه نظر ندهید و تنها بعد از خواندنش( آن هم سر فرصت)،اگر قابل دانستید همینجا نظرتان را بنویسید.
با کلیک روی ادامه مطلب همینجا هم میتوانید داستان را بخوانید.
روی صندلیهای مترو کز کرده بودند.
دختر میگفت: "باور کن این وضع برام دیگه غیر قابل تحمل ِ".
پسر با چشمهای پر اشک جواب داد:"آره،میفهمم عزیزم.واسه همین برای هردوتامون بلیط خریدم که بریم جایی که هیچکس جز من و تو نباشه...دو تا بلیط به بهشت".
صدای شلیک دو تیر به فاصله کمی از هم شنیده شد...
:Excerpt
They sat together on the subway. She turned to him and said, “I can’t stand this any longer.” He turned to her with a tear in his eye, "Honey, I just bought us two tickets to paradise." With that he took out his gun and shot them both
نوشتن سخت است و ننوشتن سختتر.رفتن آسان است و ماندن دشوارتر و خوب ماندن شاید محال؛ زندگی پر از سوالاتیست که هر چهار گزینهاش به یک جواب میرسند و تو محکوم که یکی را انتخاب کنی و مصلوب به آن انتخاب تا انتها.
سوالات زیادی در زندگی ما آدمها به جای گزینه معروف هیچکدام ؛ گزینهی فراموشی و رفتن را دارند، و جواب صحیح(شما بخوانید جوابِ آسانِ) بیشتر ما آدمها همین است.رفتنها و فراموشکردنها دلایل گوناگون دارد. یکی کم میآورد، یکی در عزای عشقش و یکی را با فشار تپانچه روی شقیقه و یا درد لگدهایی که به میان پاهایش فرود میآید. اصلا مهم نیست رفتنت برای چیست ،مسئله این است در آن لحظه که قصدر رفتن داری به بازگشت هم فکر میکنی؟ و مهمتر اینکه بازمیگردی تا آنگونه باشی که خود میخواهی یا آنگونه که میخواهند؟
با اسامی آدمها را می شناسند و آدمها هم با اسمها دیگران را فریب میدهند. این هم شاید فریبی بیش نباشد؛نمی دانم. مطمئن نیستم. اما خوب میدانم کم نیستند اسمهایی که در قلب آدمهای زیادی جای دارد و یا بسیاری از آن بیزارند. دلهامان نازک است اما لبهامان پر غرور . با این ادعا بازمیگردیم که درخواستها و خواهشهای متعدد باعث و بانیاش بوده و مجبورمان کردهاند.من اما با دل خودم و بر خلاف آنچه تصمیمی گرفته بودم(که اگر دوباره خواستم بنویسم دیگر نام سورئالیستی در کار نباشد) میخواهم دوباره بنویسم....
دوباره اینجا خواهم نوشت با اندکی تفاوت.( زمان یعنی تغییر و یکجور ماندن به نوعی در جا زدن است)؛به نظرم باید سالها خواند و تنها یکبار نوشت. همان کافیست تا قلم سنگها را بتراشد و تا آن زمان هنوز زمان زیادی مانده است( و شاید هیچگاه نرسد).
پ.ن: ممنونم از همهی آنهایی که در روزهای نبودن احوالم را میپرسیدند. لطفا آدرس لینکهاتان را به این آدرس تغییر بدهید و یا اگر مایلید به آدرس جدید لینک بدهید.
صادق عسکری
در همینباره:
حذفیات – سورئالیست برگشت
شبانههای ابلوموف – Return to Innocence
یرقان – کرهکره وبلاگ سورئالیست بالا رفت.
دلتنگیهای یک کرم دندون – بهترین عیدی
من خودم هستم – راه رفتن روی ابرها
روزی روزگاری – وبلاگ سورئالیست دوباره راه اندازی شد