دوشنبه 1389/09/29
وقتی زمین نازِ تو را در آسمان‌ها می‌کشید...
داستان نُه سال بعد از شانزده سالگی و اوج آرزوهای دورانِ نوجوانی شروع می‌شود. جایی که درست در اواسط بیست‌وپنج‌سالگی یک روز صبح با این احساس که دیگر به تمام آرزوهایت رسیده‌ای بیدار می‌شوی و هر چه به ذهنت فشار می‌آوری می‌بینی انگار هیچ‌ آرزویی برای برآورده شدن باقی نمانده است. انگار که چراغ جادو کنارت باشد و تو حتی رغبت نکنی دست بکشی تا غولِ چراغ ظاهر شود و تو را به هر چه می‌خواهی برساند. این حسِ گندِ بی‌آرزویی دلایل مختلفی می‌تواند داشته باشد. اولش که تا دیروز آن‌قدر کم‌توقع از زندگی بو‌ده‌ای و آرزوهای کوچک و دم‌دستی داشته‌ای و زود زود به آن‌ها رسیده‌ای که احساسِ لذتِ رسیدن به آرزو در تو ارضاء شده باشد. دلیل دیگرش هم شاید دقیقا برعکس؛ آرزوهایت آن‌قدر بزرگ هستند که همان غولِ چراغ هم اگر ظاهر شود زیرِ بارِ تحقق‌شان کمر خم می‌کند و تو با اطلاع از این مسئله، از خیرِ رسیدن به آن‌ها گذشته‌ای. خلاصه که تمام آن جرقه‌های شانزده‌سالگی و بعدها پس‌لرزه‌هایش در بیست و پنج‌سالگی می‌توان زندگی یک آدم را دگرگون کند؟!
همه‌ی این حرف‌ها را زدم که بگویم خانم‌ها آقایان لطفا اندازه‌ی قدِ خودتان آرزو کنید!

چهارشنبه 1389/07/07
قصه‌ی مردی که ترکش‌های خُمپاره ترکش نکرد
بايد زمين گذاشت قلم‌ها را
ديگر سلاحِ سردِ سخن كارساز نيست
بايد سلاحِ تيزترى برداشت
بايد براى جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
-با واژه فشنگ-

قیصر امین‌پور

نوحه‌خوان شور می‌گیرد: «ذوق و شوق نینوا كرده دلم...». و من ناخودآگاه یاد روزی می‌افتم که توی صفِ نفت بودیم و کیف مادر را زدند، که تمام کوپن‌ها توی کیف بود. من گریه می‌کردم. مادر مضطرب مرا به دنبال خود می‌کشید و زیر دست و پای آدم‌های توی صف به دنبال کیف می‌گشت. در تمامِ راه خانه مادر هم همراه من گریه می‌کرد.

«‌در تمام سال‌های عشق و جنگ، مهر در سجاده‌ی ما شد فشنگ...» و من بی‌اختیار یاد روزهایی می‌افتم که تهران بمباران شده بود و فامیل‌هایمان آمده بودند مشهد. مادر حامله بود و پدر نگران از قیمت بازار سیاه و گم شدن کوپن‌ها مصر بود میهمان‌ها کم و کسری نداشته باشند. در عالم بچگی از تمام آن مکالماتِ یواشکی مادر و پدر که اکثرا در آشپزخانه اتفاق می‌ا‌فتاد تنها تو کلمه را به یاد دارم: بازار سیاه و نسیه.

نوحه‌خوان همچنان پرشور می‌خواند:« یاد آن‌روزی كه در خمپاره‌ها، جمع می‌كردیم پاره پار‌ه‌ها..» و من یاد وقتی می‌افتم که جنازه‌ی پسر همسایه‌ روبرویی‌مان را از جبهه برگردانند. توی کوچه همهمه‌ای بود. تنها تصویر پدرش را به یاد دارم که سرش را به طاق نصرت می‌کوبید. آن‌ها چند روز بعد برای همیشه از محله‌ی ما اسبا‌ب‌کشی کردند و رفتند، حتی طاق نصرت را جمع نکردند تا این‌که چند هفته بعدترش یک وانت آمد و چند نفر با لباس خاکی طاق را بردند. من مانده بودم و این سوال بچگانه‌ که «مگر شهید شد خوب نیست؟... پس...؟!»


«....جنگ ما را لایق خود كرده بود؛ جبهه ما را عاشق خود كرده بود...»
آن وقت‌ها تنها کلمه‌ای که بچه‌های کوچک‌تر از من هم به خوبی یاد داشتند، «جنگ» بود. جنگ برای ما اما با جنگی که پدر و مادرانمان می‌شناختند فرق داشت. جنگ برای ما آژیر قرمز و کوپن و بازار سیاه نداشت. جنگ برای بچه‌های هم سن و سال من یک تکه چوب بود و کیو کیو کردن و صدام که همیشه در آن مغلوب بود.
نوحه‌خوان همچنان پرشور می‌خواند:«سرزمین نینوا یادش بخیــــــــر،‌كربلای جبهه‌ها یادش بخیــــر!...»
ولی من نمی‌دانم چرا هرچه بیشتر فکر می‌کنم، دلم کمتر برای روزهای «جنگ» تنگ می‌شود.

چهارشنبه 1389/06/24
به چمدانِ خیسی که عازم سفر است....
همه‌ی ما آدم‌ها یک یا چند باری در طولِ زندگی‌مان «گیم‌ اوور» شده‌ایم. درست در لحظه‌ای که اصلا انتظارش را نداریم و ساده‌تر از آن‌چه در تصورمان بگنجد. همین چند روز پیش و با یک تلفن برای من هم اتفاق افتاد. مسئول آموزش دانشگاه تماس گرفته بود که برنامه ترم آینده را بدهد. داشت آن طرفِ خطِ تلفن توضیح می‌داد که می‌توانم علاوه بر«ترجمه‌ی انفرادی»،«ترجمه‌ی شفاهی» را هم بردارم،‌ من اما این سمت در حال مرور تمام اتفاقات و ماجراهای پیچیده‌ی زندگی‌ام بودم؛ این‌که ماه‌هاست در حال تحمل پروسه‌ی دردناک و پیچیده‌ای هستم که هر روز هم عجیب‌ و غریب‌تر می‌شود. گمانم آن‌قدر تحمل کرده بودم که پای همان تلفن جانم به لبم برسد و همه‌چیز به یک‌باره فرو بریزد: گفتم نه! متاسفم من نمی‌توانم بیاییم‌؛خدانگهدار...!

خسته شده‌ام،از بلاتکلیفی، از پرپوزال‌هایی که به انتها نمی‌رسند. از استادهایی که شش‌ماه این‌ور و شش‌ماه آن‌ور جوابگو نیستد. از دانشجوهای که مارک ریملشان به مراتب اهمیتش از حاضر شدن به موقع سر کلاس بیشتر است. از مصاحبه‌های فرمالیته‌ی دکترا. بیشتر از همه از خودم. از این‌که از فردایم خبر ندارم. نمی‌دانم کی قرار است این پروسه‌ی احمقانه به پایان برسد. اصلا از همین لقبِ استاد که یدک می‌کشم...

خیلی قبل‌ترها جزو آن گروه از آدم‌ها بودم که اعتقاد داشتند اگر قرار است خری بشوی، باید اول توی ممکلت خودت بشوی. اما حالا همه‌چیز فرق دارد. تصمیم خودم را گرفته‌ام. زندگی و تحصیل در این مملکت برای منی که آدم ایده‌ال‌گرایی هستم چیزی جز رنج و عذاب به همراه نخواهد داشت. همان‌طور که ادبیاتش. نه این‌که آن‌طرف خرما خیرات کنندها، نه! ولی مهم این است که من تصمیم خودم را گرفته‌ام و تمام آن حسِ ناسیونالیستی را بیرون ریخته‌ام. به دنیایی جدیدی فکر می‌کنم با ایده‌هایی جدید. به یک آدمِ جدید شدن،‌به یک بازیِ‌ جدید. می‌خواهم این‌بار این بازی را بدون ترس از «گیم ‌اوور» شدن امتحان کنم؛ بدون هیچ کدِ تقلبی...

دوشنبه 1389/03/31
برای دلم؛ یک جام‌جهانیِ بدون آفساید
جام‌جهانی 1994 آمریکا، شاید هم 1990 ایتالیا. من گریه کرده بودم که چرا زمینِ فوتبالِ تلویزیون ما مثل مال همسایه بالایی سبز نیست! خانم همسایه هم شنیده بود و گفته بود بروم شب‌ها با او و شوهرش جام‌جهانی را خانه‌ی آن‌ها تماشا کنم. خوب واقعیتش وضع مالی ما خوب نبود  ولی من آن موقع‌ها این را نمی‌فهمیدم، اصولا قرار نبود یک پسربچه دبستانی سر از حساب و کتاب دربیاورد. شب‌های جام‌جهانی خانم همسایه من را وسط خودش و شوهرش می‌نشاند و هی قربان صدقه‌ام می‌رفت و برایم خوراکی می‌آورد.یادم رفت بگویم زن و شوهر بالایی ما بچه‌شان نمی‌شد. خلاصه جام‌جهانی تمام شد ولی کندن من از خانه آن‌ها محال بود. یکی از همان روزهای کلنجار رفتن با مامان برای رفتن به خانه‌ی آن‌ها با پا به زمین کوبیدن و گریه، تهدید می‌کنم که اگر تلویزیون رنگی نمی‌خرید من می‌روم بچه‌ی آن‌ها می‌شوم.  مادرم هم به غرورش بر می‌خورد و طلا می‌فروشد و می‌روند یک تلویزیون رنگی 29 اینچ برای من می‌خرند (که هنوز توی اتاقم ماندگار و جام‌جهانی 2010 را تمام رنگی پخش می‌کند). گمانم تماشای کارتون‌های کودکی از تلویزیون رنگی برای من یکی از همان نقاط تحولی باشد که در زندگی هر انسانی اتفاق می‌افتد. این همه حرف زدم تا بگویم از دیشب دلم برای تماشای ساکنین جزیره‌ی ناشناخته، همان‌ها که وقتی گریه می‌کردند یک رودخانه راه می‌ا‌فتاد تنگ شده است. برای ظهر‌های جمعه و دراز کشیدن نیمه بدن توی آفتابی که از پنجره زیرزمین خانه  روی فرش لاکی می‌تابید و قصه‌های ظهر جمعه.ظهرهای جمعه؛ تنها روزیِ هفته که نوشابه درخانه‌ی ما برقرار بود...دلم تنگ شده است برای نه بچگی‌هایم که برای خودم، برای همان وقت‌ها که وضع مالی‌مان خوب نبود و من این را نمی‌فهمیدم.

پنجشنبه 1389/02/23
تو که شاعری بگو عشق چیه؟
اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می‌کشیدم


در این سن و سال اما

فقط می‌توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم

و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گِل

و دنده ی گمشده‌ی من

این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان‌هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی‌تو بودنش مصادف

با هلاکت بی برو برگرد.


خنده در برف - عباس صفاری - انتشارات مروارید

موضوع: شعر -+- 18:28  -+-  سورئالیست

پنجشنبه 1389/02/09
و از عوارض دوست داشتن…
اولین‌بار«دوربُری» به معنی بریدن نقطه‌چین‌های توی کاردستی بود که با چسباندن تکه‌کاغذهای «دوربُری» شده، قایق و خرگوش می‌ساختیم. مدرسه که رفتیم، همان سال‌ اول یا دوم دبستان، خانمِ معلم از ما خواست هر حرفی از الفبای فارسی را که درس می‌دهد برویم توی روزنامه‌ها پیدا کنیم و «دوربُری»اش کنیم و بعد با کنارِ هم گذاشتنِ این حروفِ «دوربُری» شده کلمات جدید بسازیم.
مدت‌ها گذشت تا معنی جدید از «دوربُری» را یاد بگیریم؛ همان ماه‌های اولِ عالم نوجوانی که معلم پرورشی در مغز ما گنجانده بود دهه‌ی فجر چیزِ خیلی خیلی مهمی‌ست، با شوق «انقلاب ما انفجارنور بود» را وسطِ عکس‌های رادیوگرافی مادربزرگ با دقت «دوربُری» می‌کردیم و با اسپری‌های مشکی دور تا دور حیاط مدرسه روی دیوارها ثبت می‌کردیم.
خیلی خیلی سال بعدترش؛ وقتی اولین بار حالیمان شد مینا دخترِ همسایه «جنس مخالف»‌ است، «دوربُری» معنای دیگری هم یافت. این‌که یک روز ممکن است یک نفر را دوست داشته باشی و بعدترش،‌ یک روز، ‌یک ماه، شاید هم یک سال بعد او نباشد. پس توی دلمان اسمش را، قیافه‌اش را؛ تُن صدایش را و حتی خاطراتش را «دوربُری»‌ می‌کردیم و بعد نوبت یک آدمِ جدید و آدمِ جدیدتر و...
... اما درست همان زمان که احساس کردی دنیا را فتح کرده‌ای و تمامِ معانیِ «دوربُری» را خوبِ خوب یاد گرفته‌ایم، ناگهان موقع «دوربُری» یکی ازهمین آدم‌ها که اتفاقا خیلی ساده وارد زندگی‌ات شده است، احساس می‌کنی قیچیِ فراموشی نمی‌بُرد: زمین و هوا می‌روی،تب می‌کنی، هذیان می‌گویی، گذشتِ زمان را به یاری می‌گیری... ولی نه نمی‌شود! نمی‌بُرد! آن وقت است که تازه یاد می‌گیری «دوربُری» معنای مهم‌تری هم دارد؛ که بعضی اوقات «دوربُری» کردن نتیجه عکس می‌دهد...
حالا دیگر دیر شده است. تو مانده‌ای و یک جایِ خالیِ بزرگِ «دوربُری» شده توی قلب و ذهنت که با هیچ‌چیز از بین نمی‌رود.

و این‌گونه تو اولین گام را در جاده‌ای با نامِ اندوهِ دوست داشتن
گذاشته‌ای...

دوشنبه 1389/01/23
عنوان خودش باید به تنهایی جورِ داستان را بکشد...

مرد تا صبح فکر می‌کرد نکند با این کار چهره‌ی خشنی از پدر در ذهنِ بچه ساخته باشد. زن تا صبح نگران و مشوش که نباید جلوی بچه...که حرمتِ مادر بودن...که شاید دیگر بچه‌اش هم از او حساب نبرد.

دختربچه تمامِ طول شب آرزو می‌کرد رضا - هم‌بازی مهدکودکش– هیچ‌وقت او را نزند.


دوشنبه 1389/01/16
سکوتت هفتمین سینِ

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش

                                 نابود شوی

تمام زندگی‌ات را باخته‌ای

این را

منی می‌گویم

که روزهایم را زنی برده است جایی دور

پیچیده دور گیسوانش

آویخته بر گردن

سنجاق کرده روی سینه

یا ریخته پای گلدان‌هاش

باقی را هم گذاشته توی کمد

برای روز مبادا.

 رضا ولی زاده


درست نمی‌دانم کجای فیلم و کدام شخصیت ولی یک جایی هست توی فیلم «مادر» که می‌گوید: "شب را باید بی‌چراغ روشن کرد.". شده است حکایت ما. خورشیدِ روزهای کش‌دار و پر از حسرت یکی پس از دیگری سر بر می‌آورد و باز می‌رود و چهره‌‌ی آدم‌های دور و برم را فرسوده و پُر چین و چروک‌تر می‌کند و من غافل از تمام این‌ها؛ هنوز در حسرتِ گل‌های ختمی باغچه‌ی خانه‌ی مادربزرگ هستم و یا به همکلاسی دوران راهنمایی‌ام که یک روز به جایش دسته‌گلِ گلایل سفیدی را یافتم و دفتر هندسه‌اش که برای همیشه پیش من ماند فکر می‌کنم. اصلا این‌که بهار فصل قشنگی‌ست یک دروغ بزرگ است. دروغِ مزخرفی که آدم‌ها برای دلداری خودشان ساخته‌اند. واقعیتش اما خیلی از همین آدم‌ها بهار که می‌شود توی کوچه و خیابان راه می‌افتند و به یاد تمام نوستالژی‌های گذشته‌شان «آه»های بلندِ کش‌دار می‌کشند.

سوال فلسفی- حسرتیِ «‌اگر او بود چه می‌شد؟» به اعتقاد من تنها سوال مشترک بین تمام آدم‌هاست؛ آدم‌ها هرجا و هر سن و هر زبانی که باشند بالاخره یک جایی سنجاق قفلی دلشان جا مانده است. این «او» می‌خواهد پسر مفقودالاثر مادری پیر در روستایی دوردست باشد یا معشوقِ یک عاشق دل‌سوخته و تنها در مرکزی‌ترین نقطه یک شهر بزرگ. شاید هم این «اگر او بود چه می‌شد؟» برای بسیاری از آدم‌های پیاده‌روهای این شهر، ترکش‌های باقیمانده از خرداد 88...

من می‌خواهم اما جزء دسته‌ی سوم باشم. دسته‌ای که با رسیدن بهار سکوت می‌کنند و حتی نوستالژی‌هایشان را نیز با سکوت به حسرت می‌نشینند.«او»هایشان را هم به سکوت دعوت می‌کنند و فریادها را نگاه می‌دارند برای یک روزِ مبادا...


جمعه 1388/10/11
یک قفس درد

درون سینه‌ام،

تصویرِ خندانت را

بی‌رحمانه

به آتش کشیدند.

 

آن طرف‌تر

سمتِ چپِ سینه‌ام

کمی‌ بالاتر،

انقلابی برپاست.

 

وای

آتشِ دلت؛

‌سوزاند

تمام خاطراتم را.


اشک‌ها حتی نمی‌بارند؛

نکند چشم‌هایم نیز

پیشِ دلت

جا مانده باشد؟!

88/10/10

موضوع: شعر -+- 21:49  -+-  سورئالیست

شنبه 1388/08/02
من یک دردم: آخ....

با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکه‌ها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان‌ موقع یک پیرزن در حالی که جعبه‌ی خرما را جلوی ما می‌گرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانی‌ها نمی‌رود.»

و سایه‌اش به آرامی از روی ما رد شد...