
خسته شدهام،از بلاتکلیفی، از پرپوزالهایی که به انتها نمیرسند. از استادهایی که ششماه اینور و ششماه آنور جوابگو نیستد. از دانشجوهای که مارک ریملشان به مراتب اهمیتش از حاضر شدن به موقع سر کلاس بیشتر است. از مصاحبههای فرمالیتهی دکترا. بیشتر از همه از خودم. از اینکه از فردایم خبر ندارم. نمیدانم کی قرار است این پروسهی احمقانه به پایان برسد. اصلا از همین لقبِ استاد که یدک میکشم...
از هر آستینم برایت
چند تعریف آماده و کامل
که مو لای درزش نرود
بیرون میکشیدم
در این سن و سال اما
فقط میتوانم دستت را
که هنوز بوی سیب میدهد بگیرم
و بازگردانمت به صبح آفرینش
از پروردگار بخواهم
به جای خاک و گِل
و دنده ی گمشدهی من
اینبار قلممو به دست بگیرد
و تو را به شکل آب بکشد
رها از زندان پوست
و داربست استخوانهایت
و مرا
به شکل یک ماهی خونگرم
که بیتو بودنش مصادف
با هلاکت بی برو برگرد.
خنده در برف - عباس صفاری - انتشارات مروارید
مرد تا صبح فکر میکرد نکند
با این کار چهرهی خشنی از پدر در ذهنِ بچه ساخته باشد. زن تا صبح نگران و مشوش که
نباید جلوی بچه...که حرمتِ مادر بودن...که شاید دیگر بچهاش هم از او حساب نبرد.
دختربچه تمامِ طول شب آرزو میکرد رضا - همبازی مهدکودکش– هیچوقت او را نزند.
اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگیات را باختهای
این را
منی میگویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه
یا ریخته پای گلدانهاش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا.
رضا ولی زاده
درست نمیدانم کجای فیلم و کدام شخصیت ولی یک جایی هست توی فیلم «مادر» که میگوید: "شب را باید بیچراغ روشن کرد.". شده است حکایت ما. خورشیدِ روزهای کشدار و پر از حسرت یکی پس از دیگری سر بر میآورد و باز میرود و چهرهی آدمهای دور و برم را فرسوده و پُر چین و چروکتر میکند و من غافل از تمام اینها؛ هنوز در حسرتِ گلهای ختمی باغچهی خانهی مادربزرگ هستم و یا به همکلاسی دوران راهنماییام که یک روز به جایش دستهگلِ گلایل سفیدی را یافتم و دفتر هندسهاش که برای همیشه پیش من ماند فکر میکنم. اصلا اینکه بهار فصل قشنگیست یک دروغ بزرگ است. دروغِ مزخرفی که آدمها برای دلداری خودشان ساختهاند. واقعیتش اما خیلی از همین آدمها بهار که میشود توی کوچه و خیابان راه میافتند و به یاد تمام نوستالژیهای گذشتهشان «آه»های بلندِ کشدار میکشند.
سوال فلسفی- حسرتیِ «اگر او بود چه میشد؟» به اعتقاد من تنها سوال مشترک بین تمام آدمهاست؛ آدمها هرجا و هر سن و هر زبانی که باشند بالاخره یک جایی سنجاق قفلی دلشان جا مانده است. این «او» میخواهد پسر مفقودالاثر مادری پیر در روستایی دوردست باشد یا معشوقِ یک عاشق دلسوخته و تنها در مرکزیترین نقطه یک شهر بزرگ. شاید هم این «اگر او بود چه میشد؟» برای بسیاری از آدمهای پیادهروهای این شهر، ترکشهای باقیمانده از خرداد 88...
من میخواهم اما جزء دستهی سوم باشم. دستهای که با رسیدن بهار سکوت میکنند و حتی نوستالژیهایشان را نیز با سکوت به حسرت مینشینند.«او»هایشان را هم به سکوت دعوت میکنند و فریادها را نگاه میدارند برای یک روزِ مبادا...
درون سینهام،
تصویرِ خندانت را
بیرحمانه
به آتش کشیدند.
آن طرفتر
سمتِ چپِ سینهام
کمی بالاتر،
انقلابی برپاست.
وای
آتشِ دلت؛
سوزاند
تمام خاطراتم را.
اشکها حتی نمیبارند؛
نکند چشمهایم نیز
پیشِ دلت
جا مانده باشد؟!
88/10/10
با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکهها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان موقع یک پیرزن در حالی که جعبهی خرما را جلوی ما میگرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانیها نمیرود.»
و سایهاش به آرامی از روی ما رد شد...